اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
های_روزمره.. برای انجام کاری، گذرم به یک محلهی ناآشنا افتاده بود
#یادداشتهای_روزمره
برای انجام کاری، گذرم به یک محلهی ناآشنا افتاده بود. سرِ ظهر کارم تموم شد و داشتم از کوچهی خلوتی قدمزنان رد میشدم که دیدم یک جوون درشت هیکل، کنار کوچه رو موتور هوندا نشسته. موهای سیاهش با فرهای ریز از پشتِ گردن آویزون بود و سینهی پشمالوش از لای دگمههای باز یقهی پیراهنش دیده میشد. سیبیلها رو تابونده بود و ریش پُر و توپش تا روی سینه میرسید. شلوار چریکی گشادِ شیشجیب پاش بود با کفشهای نوکتیزِ پاشنه خوابیده. تو هرکدوم از انگشتهای یغورش یک انگشتر درشت چپونده بود و داشت تسبیحی رو دور انگشت میگردوند.
موبایلم رو گذاشتم تو جیبم، کیفم رو دادم به دستی که سمت دیوار بود و به قدمهام سرعت دادم. سعی کردم وقتی دارم از کنارش رد میشم بهش نگاه نکنم، ولی به چندقدمیش که رسیدم متوجه شدم داره خیره نگاهم میکنه و بعد دستش رو کرد تو جیب شلوارش. نفسم رو حبس کردم و آماده شدم که اگه لازم بود با تمام قوا بدوم. دستش رو که از جیبش آورد بیرون وارفتم. یک یخمک آلبالویی تو دستش بود که با دندون سرش رو کند و با لذت شروع کرد به مکیدن.
به راهم ادامه دادم و دنیایی حرف تو همین برخورد ساده به مغزم هجوم آورد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii