نصفه‌نیمه …می‌خواهم لجش را دربیاورم شاید این‌بار جوابم را بدهد. صدایش می‌کنم:. «ژینا!

نصفه‌نیمه


می‌خواهم لجش را دربیاورم شاید این‌بار جوابم را بدهد. صدایش می‌کنم:
"ژینا! ژینا جان! ژینای من!"
حس شیرینی از صمیمیت دارم وقتی ژینا صدایش می‌زنم، اما او از اینکه نامش را نیمه‌کاره صدا کنم بدش می‌آید و می‌گوید: "وقتی اینجوری صدام می‌زنی، حس می‌کنم یک آدمِ نصفه‌نیمه‌ام."
دو روز است صدایش می‌کنم، ولی جواب نمی‌دهد و هنوز خوابیده است. سرش را آرام گذاشته روی بازویش و معصومانه خوابیده. این تنها چیزی از روژینا است که می‌بینم. آخر از گردن به پایینش زیر کمد است. نمی‌فهمم چرا رفته آن زیر خوابیده؟! همه‌چیز قدری عجیب به‌نظر می‌رسد، مثلاً لیوان چایم گم شده‌، اما پیش‌دستی میوه‌ و شیرینی‌ام همین‌جا نزدیک صورتم است. گرسنه‌ام. میوه‌ها و شیرینی‌ها را می‌بینم، ولی نمی‌دانم چرا نمی‌توانم دست‌وپایم را تکان بدهم و برشان دارم. یادم است مادرِ روژینا رفت آشپزخانه تا دوباره میوه و شیرینی بیاورد. هنوز برنگشته. چهارچوب درِ آشپزخانه سرِ جایش است و وقتی چشم می‌گردانم، از میان آن، کوچه‌ی خالی را می‌بینم. پدر من و پدر روژینا گوشه‌ی هال هستند. پدرم در مبل فرورفته. حتماً دیسکِ ‌کمرش خوب شده که پاهایش را گذاشته پُشتِ گردنش. تا جایی که خاطرم هست قبلاً بندِ کفش‌هایش را به زحمت می‌توانست ببندد. پدرِ روژینا هم که دیگر شورش را درآورده; کاش می‌دانستم چطور توانسته چاقوی میوه‌خوری را بکند توی گلویش و برود زیر کلی بلوکه سیمانی و آجر! قربانِ مادرم بروم که با صدوبیست کیلو وزن، انگار آب شده و رفته زیرِ زمین. اصلاً من بیچاره از اولش هم شانس نداشتم. حالا که بعد از هزار بدبختی و ماجرا، خانواده‌ها موافقت کردند، همه دارند بازی درمی‌آورند. همین خواهر آتش‌پاره‌ام که قبل از آمدن انقدر بلبل‌زبانی می‌کرد، حالا که باید مجلس را گرم کند لال شده. همین‌جا کنارم نشسته. نشستن که چه‌ عرض کنم، لم‌داده و ولو شده. نمی‌گوید مهمان هستیم و رودربایستی داریم. حالا این مدلِ نشستنش به جهنم، آخر این چه مدل آرایشی است؟! این چه بلایی است که سرِ صورت و موهایش آورده؟ گردنش به‌جای سَر، به توده‌ای نافُرم از خاک و کلوخه و گوشت و نرمه‌استخوان ختم می‌شود که یک‌ دسته موی بافته‌شده با پاپیون صورتی از کنار آن آویزان است.
دوروز است هی می‌گویم: "بس‌است دیگر، این چه رسم و رسوم بی‌مزه‌ای است؟ مهریه و شیربها را که معلوم کردید. سیاهه‌ کالا‌ها را هم که نوشتید. تاریخ عقد و عروسی هم معلوم شد. پس دیگر این کارها برای چیست؟!"
ولی هیچ‌کدام لام‌تا‌کام حرف نمی‌زنند. از در و دیوار صدا می‌آید، از این‌ها نه. برعکس، تمام حرف‌ها را درودیوار دارند می‌زنند.
صدای حرف‌زدن می‌آید. چندنفر داخلِ چهارچوبِ درِ آشپزخانه ایستاده‌اند. می‌خواهم صدایشان کنم ولی زبانم نمی‌چرخد. خودشان آهسته‌آهسته وارد می‌شوند. اول روژینا را می‌بینند. کمک می‌کنند تا کمد را بردارند. تنها کمد نیست. کمد روی شانه و کمر رژینا بوده. وقتی بیرونش می‌کِشند، پاهایش زیرِ قسمتی از تیرآهن‌های سقف جا می‌مانَد.
خسته‌ام. حوصله‌ام از همه این کارها سررفته است. دیگر دوست ندارم هیچ‌چیز را ببینم. چشم‌هایم بی‌اختیار بسته می‌شوند. پُشتِ پلک‌هایم رژینا را می‌بینم که می‌گوید:
"حالا دیگه می‌تونی با خیال راحت ژینا صِدام کنی."


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii