اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
زشته.. خبرنگار روز پرکاری داشت
#داستانک
زشته
خبرنگار روز پُرکاری داشت. از صبحِ زود تا بعدازظهر، همراه با اکیپِ حوادث، از سه اعدام درملاءعام عکس و فیلم تهیه کرده بودند. غروب هم باید مینشست و گزارش و خبر مینوشت تا بفرستد برای چاپ در شماره فردا.
به خانه که رسید همسرش با لبخندی مشتاق پذیرایش شد و گفت:
«خسته نباشی عشقم. الهی فداتشم، ناهار هم نخوردی. امروز حسابی درگیر بودی گلم.»
و خودش را در آغوش همسرش جاداد. شروع کرد به نوازشکردنِ خبرنگار و میخواست او را ببوسد. در همین هنگام خبرنگار از بالای موهای او، پسرِ نُهسالهشان را دید که روی کاناپه نشسته است. پسرک روزنامهای در دست داشت و از پُشتِ آن به پدر و مادرش مینگریست. خبرنگار خودش را پَسکشید و گفت:
«صدبار بهت گفتم جلو بچه از این کارها نکن. یاد میگیره. زشته.»
همسر خبرنگار خودش را جمعوجور کرد و جواب داد:
«آخآخ! ببخشید. حواسم بهش نبود.»
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatiii