اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
مرغ سعادت.. مرد تازهوارد به اهالی دیرباور روستا گفت:
#داستانک
مرغِ سعادت
مردِ تازهوارد به اهالیِ دیرباورِ روستا گفت:
«شما میگید سالها اینجا زندگی کردید و یقین دارید دوروبرِ این روستا شاهین وجود نداره؟! اما من الان یکی از تلههام رو کار میذارم و تا قبلازظهر یکی میگیرم.»
مردِ ناشناس رفت و تله را جایی دوراز دسترس، اما جوری که همه ببینند، کار گذاشت. ساعتی گذشت. خبر در آبادی پخش شد و وقتی تمام اهالیِ کنجکاوِ روستا جمع شدند، شاهینی آمد کنار تله نشست. نگاهی به اطراف انداخت و رفت داخل تله. درِ تله بسته شد و شاهین به دام افتاد. مردِ ناشناس با لبخند غرورآمیزی گفت:
«دیدید؟! دیدید چقدر راحت بود؟! شما هم میتونید به همین راحتی شاهین بگیرید. هر تله فقط پنجاه چوب.»
چندنفر همانجا دستبهجیب شدند. بقیه هم وقتی مرد رفت و شاهین را آورو، و شُکوهِ آن را دیدند، در خرید تله شک نکردند. بعضیها دوتا خریدند. مردِ ناشناس میگفت:
«عجله نکنید، برای همه تله دارم.»
مردِ ناشناس شاهین را در قفس، و پولها را در جیب گذاشت. مردم روستا درباره اینکه چهکسی تلهاش را کجا کاربگذارد بحث میکردند. مردِ ناشناس کولهبارش را برداشت و به سمت روستای بعدی راه افتاد. نزدیک آبادی بعدی، درِ قفس را گشود. شاهین پرید، چرخی بالای سر مرد زد و روی شانه او نشست.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii