زن بودن.. با تمام خشم و نفرتی که ممکن است در دل یک زن خیانت دیده جمع بشود رفتم سراغشان

#داستان_کوتاه

زن بودن

با تمام خشم و نفرتی که ممکن است در دل یک زنِ خیانت دیده جمع بشود رفتم سراغشان. دلم می خواست با دندان هایم خرخره جفتشان را بجوم . می خواستم تکه تکه شان کنم . داشتم منفجر می شدم و دوست داشتم همه چیز را با خودم منهدم کنم .
دخترک بی همه چیز یک سوم سن شوهرم را داشت . فقط پنج شش سال از نوه مان بزرگتر بود .
وقتی به یقین رسیدم که الان نزدیک یک سال است شوهر احمق و دست و پا چلفتی ام خر شده و برایش خانه و ماشین گرفته و دارد با او زندگی می کند و هر وقت بیرون می رود با اوست و تمام سفر هایش بهانه است و . . . ؛ جنون کمترین کلمه ای بود که می توانست حالم را شرح دهد.
یک راست رفتم جلوی آپارتمانشان و در را چنان با لگد کوبیدم که همسایه ها یکی یکی آمدند بیرون .
هر چه که از دهانم در می آمد بارشان کردم . هم به آن پیرمرد پیزوری الدنگ که سر پیری هوس معرکه گیری کرده بود ، هم به آن فاحشه ی بی خانواده و پست که مثل یک دزد سر گردنه آمده بود دست انداخته بود به مال و اموالی که مثلا مال شوهرم بود ولی من یک عمر با سختی و مشقت و ماندن پای آن مردک نمک نشناسِ بی عرضه ، حق مسلم خودم می دانستم . آخر یکی نبود به این مردک قدر نشناس حالی کند که اگر من نبودم ، تو جَنم و جُربزه ی اداره کردن یک بقالی فسقلی را هم نداشتی ، چه برسد به کارخانه داری .
جیغ می زدم و هوار می کشیدم . اصلا خودم را فراموش کرده بودم و داشتم تمام عقده های این سی و هشت سال زندگی را که با ناز و عشوه ی یک دختر خیابانی بر باد رفته بود خالی می کردم .
اما دخترک که تا آن لحظه ساکت بود ، فقط چند جمله گفت که بعد از آن صدایم برید.
از پشت در بسته شنیدم که گفت :

"خانوم جون شما حق داری . ولی دزدی اونه که بری یه چیزی رو از جایی که جاشه برداری . اما شما شوهرت رو گذاشته بودی تو پلاستیک زباله دم در . ما هم دیدیم به درد شما نمی خوره گفتیم خب واسه ما که خوبه ."

یادم آمد بار ها وقتی با سطل خالی زباله بر می گشت ، بهش غر و لند کرده بودم که کاش می شد توی بی خاصیت و بی مصرف را هم می گذاشتم دم در ببرند .
لال شدم و راهم را گرفتم برگشتم خانه .

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii