‌های_روزمره …انگار باز داره برنامهٔ هفتگی کنسرت همسایهٔ بلوک کناری شروع می‌شه. بله. خودشه

#یادداشت‌های_روزمره


انگار باز داره برنامهٔ هفتگیِ کنسرتِ همسایهٔ بلوکِ کناری شروع می‌شه. بله. خودشه. از همین تَک‌مضراب‌هایی که مثل وقتی نوازنده‌ها دارن سازشون رو کوک می‌کنن می‌زنن، می‌شه فهمید خبرایی تو راهه.
اول زن شروع می‌کنه به نق‌ریزه زدن و مثل پارازیتِ رادیو غُر‌غُر و غژ‌غژ کردن. ولی لابد چون می‌بینه کارِش به اندازهٔ کافی لج‌درآر نیست، ولوم رو بالا می‌بره و حالت پَروندن کلمات از دهنش، از روی تک‌تیر می‌ره روی رگبار. وقتی کنسرت به اینجا می‌رسه، یک ساز دیگه‌ هم شروع به هم‌آوایی با این تک‌نوازیِ تند می‌کنه؛ یک صدای جیغِ بچگونه و کوتاه که به زحمت شنیده می‌شه و توی رگبار کلماتِ لاینقطعِ زن گُمه.
حالا زن از وضعیتِ کاتیوشا رفته رو حالت ضدّ‌هوایی و داره بی‌رحمانه مواضع خاموش و نا‌پیدا رو منهدم می‌کنه.
به این قسمتِ برنامه که می‌رسیم، وقت ورود خوانندهٔ تِنور به صحنه ‌است. مرد که دیگه هرچی کاسه و دیگ و دیگ‌چه و قابلمه توی صبر‌دونی داشته پُر و لبریز کرده، چنان نعره‌هایی می‌کشه که تا چند‌لحظه خوانندهٔ سوپرانو رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده، اما زن کم‌بیار نیست و هم‌آوازی رو با یک‌پرده بِمُل دنبال می‌کنه. خوانندهٔ تِنور و سوپرانو چند‌دقیقه به همین ترتیب ادامه می‌دن و بعد نوبت به استفاده از انواع ساز‌های کوبه‌ای می‌رسه. می‌کوبن و می‌شکنن و با شور و انرژی تمام به اجرای برنامه ادامه می‌دن. بعد صدای ساز‌ها عوض می‌شه و کنسرت به نقطهٔ اوجش می‌رسه. دیگه صدا به تنهایی جواب نمی‌ده و دست‌ها و پا‌ها به‌کار می‌افتن. در نهایت، سکوت همه‌جا حکم‌فرما می‌شه. یک سکوت سرد، تلخ، و کُشنده.
من که خبرِ مرگم می‌خواستم کپه‌ام رو بزارم و چندساعت بتمرگم، بعد از این اجرای زنده، حالا توی تخت‌خواب نشستم و موهای تنم سیخ شده و تمام بدنم داره می‌لرزه. سرم کم مونده منفجر بشه و با دست‌های لرزون، دارم سعی می‌کنم شرح این کنسرتِ نیمه‌شب رو برای شما بنویسم. اما ناگهان صدای آرومِ اون سازِ کوچیک رو از خلالِ میزان‌های سکوت می‌شنوم. شما هم گوش کنید؛ داره یواشکی توی متنِ سیاهِ شب، گرفتار بین این خطوطِ حاملی که براش شبیه میله‌های قفسه، با بغضِ خفه‌کننده‌ای هق‌هق می‌زنه. دیگه نمی‌تونم ادامه بدم... ببخشید...


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii