ارزش‌ها

#داستانک

ارزش‌ها

پیشنهاد جالبی بود و موردِ قبول خانواده‌ها واقع شد: برپاییِ همزمانِ جشن ازدواج هر دو خواهر، در باغی بزرگ و شخصی.
محمود و‌ کامران هم حرفی نداشتند. آن‌ها وقتی سالیان قبل همدیگر را برای اولین بار در دانشگاه دیده بودند، هرگز گمان نمی‌کردند روزی ممکن است در چنین جایگاهی کنار هم قرار بکیرند.
کامران در دوران دانشجویی، هم‌زمان چندتا دوست‌دختر جورواجور داشت و با هرکدام به شکل و شیوهٔ خاصی رفتار می‌کرد؛ آزی دوست خوبِ اجتماعی و باکلاس‌اش بود، نازی بعضی نیمه‌شب‌ها یواشکی به خانهٔ دانشجویی‌اش می‌آمد و صبحِ زود می‌رفت. بهار گُلِ سرسبد و دوست‌دخترِ شیک و شخصی‌اش بود، و تینا و پری پایهٔ بیرون‌شهر و پیک‌نیک. با چندتایی هم همین‌جوری دم‌دستی و برای وقت‌پُرکُنی مراوداتی برقرار کرده بود که دست تقدیر یکی از همین گروه آخر را امشب به‌عنوان عروس، کنارش قرار داده بود.
محمود ولی تا روز عقد، نه دست نامحرمی را لمس کرده بود و نه حتی ده کلمه درست و حسابی با دختری حرف زده بود. اولین و آخرین‌باری هم که دلش لرزید و پای‌اش سست شد، شب را تا صبح در حیاط خوابگاه قدم زد و بعد قضیه را به مادرش گفت. که در نهایت منجر به حضورش در جایگاه داماد، در کنار یکی از دو خواهر‌ شد.
جشن خاصی بود، بسیار شاد و شلوغ. صدای بلندِ موسیقی و بازیِ نور‌های رنگارنگِ لیزر، به همراه آتش‌بازی و زنان و مردانی با لباس‌های تابستانی و زیبا، هر جنبنده‌ای را به رقص و حرکت وامی‌داشت.
کامران یکسره در جنب‌و جوش بود؛ با همه از زن و مرد خوش‌و‌بش می‌کرد. می‌گفت و می‌خندید. به قسمت سرویس‌دهی باغ سرک می‌کشید و دستوراتی می‌داد. به رُفقایش سفارش می‌کرد یواشکی برای عدهٔ مشخصی از میهمان‌ها مشروب سرو کنند و خلاصه قاه‌قاه می‌خندید و مجلس‌گردانی می‌کرد.
محمود هم کنار همسرش نشسته بود و هر چند‌دقیقه یک‌بار دست به گرهٔ کروات‌اش می‌برد و آن را مرتب می‌کرد. بعد پیشانی‌اش را با دستمال خشک کرده، و نگاهی به جماعتِ نیمه‌مست و‌نیمه‌هشیاری که پای‌کوبی می‌کردند می‌انداخت. اگر نگاهش با کسی برخورد می‌کرد لبخندی می‌زد و سری به نشانهٔ احوال‌پرسی تکان می‌داد.
وقتی عروس‌ها برای رقصیدن بلند شدند، از گوشه‌ و کنارِ مجلس، از زبان دخترعمو و دخترخاله و عمه و زن‌دایی و دخترِ همسایه و که و که و که، مدام جملاتی را با این مضمون می‌شنیدند:
_ چه پسر اجتماعی و خون‌گرم و باحالیه این کامران. پُر از انرژی و هیجان. صمیمی و خودمونی. اصلا معرکه است این بشر.
محمود هم تیپ و قیافه‌اش خوبه‌ها... ولی یک جوریه. انگار از آدم به دوره. خیلی هم غُدّ و مغرور به‌نظر میاد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii