اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
های_روزمره …چند روز قبل، به شکل تقریبا محرمانهای به ما گفتند عموی همسرم به بیماری سرطان مثانه مبتلا شده و دکترها جوابش کردهاند
#یادداشتهای_روزمره
چند روز قبل، به شکل تقریباً محرمانهای به ما گفتند عموی همسرم به بیماری سرطانِ مثانه مبتلا شده و دکترها جوابش کردهاند. البته بندهٔ خدا هنوز خودش از ماجرا خبر ندارد و به امید بهبودی و برگشتن به روال عادیِ زندگی، روند درمان را طِی میکند.
در تمام فامیلِ ما و همسرم و دور و اطرافمان، این عموخان نمونه و نماد «آدمپولدار» است. اعتقاد و دیدگاه او نسبت به مقولهٔ ثروت را میشود در یک جمله خلاصه کرد؛ جملهای که من خودم شخصا چندبار، ازجمله در مجلس مجللی که برای دامادیِ تکپسرش گرفته بود، از زبانش شنیدم:
_ آدم باید انقدر داشته باشه که هرکس خواست در مخالفت باهاش حرفی بزنه، با پول بکوبه تو دهنش و یک بسته اسکناس مثل سگ پرت کنه جلوش تا خفه بشه.
حالا این عموخان با تمام اسکناسها و املاک و باغ و ویلا و چه و چه، داشت به شکل ترحمانگیزی، بدون اینکه خودش بداند، ماههای آخر عمرش را سپری میکرد و نمیتوانست با پول توی دهن مرگ بزند.
دیشب پیشاز برگشتنم از محل کار، همسرم تماس گرفت و گفت میخواهد همراه خانوادهاش برای عیادت عموخان، به منزلشان برود؛ بروند و بدون اینکه از سرطان و مرگ و این چیزها حرفی بزنند، بنشینند و دیداری تازه کنند که خدا میداند آیا آخرین دیدار باشد یا نه.
به خانه که رسیدم، همسرم تلفن کرد و با بغض گفت:
_ حال عمو خیلی بده. انگار آب شده. هیچی ازش نمونده.
نمیدانستم چه بگویم، فقط دلداریاش دادم که آرام شود ومبادا رازی که از بیمار پنهان کردهاند را لو بدهد. این جملهٔ کلیشهای را هم بدون اینکه به آن فکر کنم چندبار بهکار بردم:
_ عزیزم مرگ و زندگی دست خداست!!!
بعد از تماس همسرم مدتی در فضای مجازی گشتم و چند خطی از طرح یک داستان را نوشتم. وقتی خسته شدم، با خودم گفتم تا همسرم برگردد بروم حمام.
توی حمام به آن همه پول و پسر عموخان فکر میکردم، و اینکه او واقعا نسبت به مرگ پدرش چه احساسی دارد؟
با چشمهای بسته و سر و تنِ پُرکَف، از میان صدای شُرشُر آبِ دوش، شنیدم زنگ آپارتمان را میزنند. تا بروم زیر دوش و خودم را آب بکشم، سه-چهار مرتبه زنگ زدند. لختِ مادرزاد و آبچکان از حمام زدم بیرون و گوشی آیفون را برداشتم؛ همسرم طبق معمول کلیدش را جا گذاشته بود. دکمه آیفون را زدم و درِ ورودی را هم باز کردم. میخواستم زود به حمام برگردم که صدای بازشدن درِ خانهٔ همسایهٔ واحد روبرویی را شنیدم. دیده شدنِ داخل خانهٔ ما یک حرف بود و دیدن من با آن شکل و شمایل حرف دیگری. بین دوراهی ماندم که سریع برگردم و در را ببندم (که ممکن بود دیده شوم) یا خودم را به حمام برسانم؟!
همهچیز در کمتر از دو ثانیه اتفاق افتاد؛ به سمت حمام خیزبرداشتم، اما پاهای خیسم روی سرامیکها لیزخورد و هنگام افتادن، با شانه و پهلو به شدت با میزِ کنسولی که یک آینهٔ بزرگ و یکجفت شمعدان و ساعت روی آن بود برخورد کردم.
هنوز هم نفهمیدهام چطور بین من که جلو میز زمین خورده بودم، و آن آینهٔ بزرگ که حالا تبدیل به دهها خنجرِ کُشنده شده بود، و یا آن شمعدانهای سنگین، کوچکترین برخورد و تماسی اتفاق نیفتاد؟!
همسایه و همسرم جلو در با شنیدن صدای مهیب زمین خودن من و شکستن آینه و شمعدانها میخکوب شده بودند.
داد زدم:
_ نیاید تو. نیاید تو. در رو ببند.
و به حمام پناه بردم.
بهجز ضربخوردگی و کوبیدگی خفیف در شانه و لگن، مشکلی برایم پیش نیامده بود، اما توی حمام واقعا داشت دست و پایم میلرزید و هی با خودم تکرار میکردم:
_ مرگ و زندگی دست خداست. مرگ و زندگی دست خداست. مرگ و زندگی...
حالا که نشستهام و به حادثهٔ دیشب فکر میکنم، تنها چیزی که نظرم را جلب میکند این است:
از آنجا که به وضوح دیدم انسان به همین سادگی و مسخرگی، در کمتر از دوثانیه، ممکن است از زندگی به مرگ تغییرِ وضعیت بدهد، دریافتم مرگ باوجود ماهیت پیچیده و مرموز و با ابهتی که دارد، و بدون درنظر گرفتن وسایلی که سببسازِ آن میشوند (چه یک آینه و شمعدان بزرگ باشد، چه سلولهای کوچک سرطانی) در دنیای واقعی چیزی بسیار ساده وپیشپا افتاده است، یک اتفاق خیلی خیلی نزدیک و معمولی. و اینکه چرا و چطور ما آن را چنین دور و غیرِمحتمل میبینیم حقیقتا بسیار عجیب است.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii