اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
یکی کلهاش بالایی بود یکی به چپ و
#داستانک
گمونم کلاس دوم دبستان بودم که یه روز اومدن تو مدرسه واسه تست بینایی سنجی، با این تابلو ها که روش پر بود از شکلک هایی که الان میدونم حرف E بوده. یکی کله اش بالایی بود یکی به چپ و . . . همه رو گفتم ولی اون خط ریز های پایینی زیاد واضح نبود، من هم الکی و الله بختکی یه چیزی میگفتم که کم نیارم.
ولی انگار خیلی هم شانسم خوب نبود، چون چند روز بعدش مامان گفت بریم برات عینک بگیریم.
هر چی گفتم من که مشکلی ندارم و همه چی رو خوب میبینم، فایده نکرد که نکرد. مامان نگران شده بود و وای به روزی که مادری نگران بچه اش بشه.
خلاصه اش کنم که تموم زورم رو زدم و گریه هام رو کردم و جیغ هام رو کشیدم و پاهام رو به زمین کوبیدم که بابا جان اصلا من از عینک بدم میاد! نمی خوام بزنم! اما فردا دست تو دست مامان و با کلی اخم و تخم و غر و لند رفتیم بینایی سنجی.
این خانومه از اون که اومد مدرسه خیلی مهربون تر بود و کلی دم و دستگاه تو اتاقش داشت.
یه عینک گنده ی ترسناک گذاشت رو صورتم که دماغم داشت از جاش کنده میشد. هی شیشه هاش رو عوض کرد و من از لجم اون هایی که میدیدم اشتباه گفتم و اون هایی که نمیدیدم شانسکی یه چیزی پروندم.
مثل این که خانومه فهمیده بود دارم سرکارش میگزارم واسه همین کلی نصیحتم کرد که اگه عینکت رو نزنی چشم هات ضعیف تر میشه و باید از این عینک ته استکانی ها بزنی. من هم که حسابی ترسیده بودم بقیه رو صادقانه جواب دادم.
بعد هم از بین چند تا عینک یکی انتخاب کردیم و قرار شد چند روز دیگه آماده بشه.
روزی که مامان عینک رو آورد و بهم داد خیلی ناراحت بودم. همه اش جلوی آینه خودم رو بر انداز میکردم و بیشتر از قیافه ی جدیدم بدم میاومد. ولی مامان کلی قربون صدقه ام رفت و گفت پسرم درست عین دکتر مهندس ها شده، که یک کم خجالتم ریخت و تصمیم گرفتم برم با عینک یک دوری توی کوچه بزنم. البته هیچ آشنایی رو ندیدم ولی وقتی برگشتم احساس کردم حالم بهتره و فردا میتونم با عینک برم مدرسه.
چشمتون روز بد نبینه، فردا انقدر بچه ها توی مدرسه مسخره ام کردن و بهم خندیدن که با چشم گریون رفتم پیش ناظم به شکایت. آقای ناظم هم کلی دعواشون کرد که دلم خنک شد. ولی یک هفته ای عینک نزدم، تا این که بلاخره جلوی التماس های مامان کم آوردم.
همیشه حس میکردم یک سنجاقک گنده با اون پا های لاغرش چسبیده روی دماغم و بال های شیشه ایش رو باز کرده جلوی صورتم.
خدا میدونه چقدر طول کشید تا بهش عادت کردم، ولی هیچ وقت نشد ازش خوشم بیاد؛ راستش الان که دارم خوب فکر میکنم میبینم توی زندگی خیلی چیزا هست که آدم هیچ ازشون خوشش نمیاد ولی جوری بهش عادت کرده که انگار خوشش میاد.
از اون موقع دیگه دائم عینک روی صورتم بود، حتی گاهی با عینک میرفتم توی تخت خواب و مامان میگفت نکنه میخوای خواب هات رو واضح تر ببینی؟!
تا این که دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه تموم شد و رفتم خدمت.
بعد از اون همه سال عینک زدن و خدا عالِمه چند تا عینک عوض کردن، درست همون روز اول آموزشی توی شلوغیِ بین سرباز های ناشی و تازه وارد و هیجان زده، دستم خورد و عینکم افتاد. بعد هم نفهمیدم زیر پای کی خُرد و خاکشیر شد.
تا اون موقع زیاد عینک شکسته بودم ولی زود یا تعمیر میشد یا یکی دیگه جاش میخریدم. ولی اونجا یه پادگان دور از شهر بود وسط بیابون، و تا دو ماه هم خبری از مرخصی نبود.
رفتم با افسر مافوقمون صحبت کردم که چون خیال کرد بچه ننه ام و میخوام به هر بهونه ای یک روز جیم بشم گفت :
خب حالا شکسته که شکسته! کور که نیستی! اینجا هم دانشگاه نیست بخوای درس و مشق بخونی پسر. عقب گرررددد بدوووو رو!
این شد که دیدم چاره ای نیست و باید ساخت. راستش افسره حق داشت؛ واقعا اتفاق خاصی نیفتاده بود که بخوام فکرش رو بکنم. فقط هر از گاهی دستم بی هوا میرفت سمت دماغم که عینکِ نداشته ام رو جابجا کنه و صبح ها که بیدار میشدم دنبالش میگشتم.
بعد از دو ماه که برگشتم خونه دیگه اصلا یادم نبود حدود هفده هجده سال عینکی بودم.
همین الانش هم اگه عکس های آلبوم های قدیمی نبود حتی همسر و پسرم نمیدونستن.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii