گل به خودی.. _وای پسر!

#داستانک

گُل به خودی

_وای پسر!... خدایی عجب گُلی بود، دمت گرم رسول.

این را کسی از بینِ جمع گفت و قاه‌قاهِ خنده را سرداد. همه زدند زیر خنده و یکی ادامه داد:

_یعنی در حدّ ال‌کلاسیکو...

رسول رفت روی نیمکت و در حالی که سعی می‌کرد تعادلش را حفظ کند، نیم‌چه تعظیمی کرد و گفت:

_به افتخار خودم، آقای گل فصل، یک کف مرتب.

بعد همه دست زدند و ریسه رفتند. خود رسول هم کنار بقیه روی چمن‌ها ولو شد و از خنده غلت ‌زد.
فقط داریوش جدا از جمع نشسته بود و با تکیه به دست‌هایش، به آسمانِ شب نگاه می‌کرد. داریوش بدون اینکه جهت نگاهش را تغییر دهد و به خنده‌ها توجه کند گفت:

_ایناها. ببین! این یکی هم ازش رد شد. آخه هواپیما‌ها چرا به ستاره‌ها نمی‌خورن؟!

بقیه آمدند کنارش دراز کشیدند و همگی به آسمانِ تاریک و دودگرفته‌ نگاه ‌کردند. رسول بالای سرشان ایستاد و گفت:

_گور پدر هواپیما‌ها. داریوش باز رو ستاره قفلی زده. من که ‌رفتم دریا شنا کنم.

و رفت در حوضِ خالیِ پارک دراز کشید. داریوش بعد از چند دقیقه سکوت زمزمه کرد:

_خفه بابا. تو که شنا بلد نیستی. منم پرواز بلد نیستم، ولی می‌گن روهوایی و به ستاره نمی‌خوری...

یک‌نفر جواب داد:

_رسول امشب خیلی گل زده. باز باید بریم بیمارستان.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii