اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
مقالات و ملاقات اجتماعی
#داستانک
مَقالات و مُلاقات اجتماعی
همسرش قبل از ورود به رستوران، زنِ چادرسیاه به سر و چمباتمه زده کنار دیوار را دید. طفلِ شیرخواری روی کارتنِ پهنشده در کنارش وَنگ میزد. سریع دست به کیف شد، اما مرد دست همسرش را گرفت و گفت:
_حالا بیا بریم شام بخوریم و یک چیزایی برات بگم، اگه قانع نشدی وقتی برگشتیم هرچی خواستی بهش بده.
همسرش درِ کیف را بست و همینطور که همراه مرد میرفت گفت:
_آخه گناه داشت! اینجوری غذا از گلوم پایین نمیره عزیزم.
تا وقتی غذایی که سفارش داده بودند آماده شود، مرد برای همسرش تعریف کرد:
_امروز یک مقاله تو روزنامه خوندم که نوشته بود بدترین کاری که میشه واسه این بچهها کرد، اینه که به همراهشون پول بدی. آخه این بیچارهها رو کرایه میکنن و هرچی بچه کوچیکتر باشه کرایهاش هم بیشتره. بعد مردم با دیدنِ بچه پول بیشتری میدن و اونوقت کسی که بچهها رو کرایه میده کاسبیش رونق میگیره و...
وقتی از رستوران بیرون میآمدند، دیدند بچه به سینهی زنِ چادرسیاه به سر چسبیده و دارد مک میزد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii