مقالات و ملاقات اجتماعی

#داستانک

مَقالات و مُلاقات اجتماعی

همسرش قبل از ورود به رستوران، زنِ چادرسیاه به سر و چمباتمه زده کنار دیوار را دید. طفلِ شیرخواری روی کارتنِ پهن‌شده در کنارش وَنگ می‌زد. سریع دست به کیف شد، اما مرد دست همسرش را گرفت و گفت:

_حالا بیا بریم شام بخوریم و یک چیزایی برات بگم، اگه قانع نشدی وقتی برگشتیم هرچی خواستی بهش بده.

همسرش درِ کیف را بست و همین‌طور که همراه مرد می‌رفت گفت:

_آخه گناه داشت! اینجوری غذا از گلوم پایین نمی‌ره عزیزم.

تا وقتی غذایی که سفارش داده بودند آماده شود، مرد برای همسرش تعریف کرد:

_امروز یک مقاله تو روزنامه خوندم که نوشته بود بدترین کاری که می‌شه واسه این بچه‌ها کرد، اینه که به همراهشون پول بدی. آخه این بیچاره‌ها رو کرایه می‌کنن و هرچی بچه کوچیک‌تر باشه کرایه‌اش هم بیشتره. بعد مردم با دیدنِ بچه پول بیشتری می‌دن و اون‌وقت کسی که بچه‌ها رو کرایه می‌ده کاسبیش رونق می‌گیره و...

وقتی از رستوران بیرون می‌آمدند، دیدند بچه به سینه‌ی زنِ چادرسیاه به سر چسبیده و دارد مک می‌زد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii