مادربزرگم روس بود. یک روس اصیل و خالص

#چند_خط_درد_دل

مادربزرگم روس بود. یک روس اصیل و خالص. از آن‌هایی که انگار قصه گفتن در رگ‌هایشان جریان دارد. حرف که می‌زد داستان می‌گفت. وقتی شروع می‌کرد به قصه گفتن، جوری محو در روایت می‌شد که شنل‌قرمزی و گرگ را زنده می‌کرد. عاشق قصه گفتنش بودم. منِ هفت هشت ساله چه می‌شناختم گوگول کیست و گورکی چه نویسنده‌ای بوده؟ ولی بعد از این‌همه سال، هنوز لحنش یادم هست وقتی نام آناکارنینا را تلفظ می‌کرد. حتی پیرمرد و دریا را جوری برایم خوانده بود که تا مدت‌ها خیال می‌کردم همینگوی نویسنده‌ی روسی بوده. اما اوج هنرش جایی بود که از خودش، از زندگی و جوانی‌اش، برایم داستان می‌گفت. داستان‌هایی از جنگل‌های نزدیک خانه، از شستن ظرف و لباس‌ها کنار رود، از زمستان و آن برف‌های تا بالای زانو، از کار کردن در مزرعه کِشت خشخاش و شیطنت‌های دختر نوجوانی که دزدکی قوزه‌های خشخاش را شکاف می‌داد. خاطره را تعریف نمی‌کرد، در آن محو می‌شد، آن را دوباره زندگی می‌کرد. بچه که بودم خیال می‌کردم روسیه سرزمینی رویایی است که تمام قصه‌های دنیا آنجا زندگی می‌کنند، آنجا به دنیا می‌آیند، و از آنجا تکثیر شده و به تمام دنیا سفر می‌کنند. بزرگتر که شدم عجیب آرزو داشتم ای کاش روزی نویسنده بشوم و بنشینم پای صحبت‌های مادربزرگ، او خاطره بگوید و من داستان بنویسم. او از جنگ جهانی و مرگ همسر اولش، از ازدواج با پدربزرگ من و آمدنش به ایران تعریف کند و ... وای که چه داستان‌هایی می‌شد. افسوس! افسوس که دیگر نیست تا برایم با آن لهجه شیرین قصه‌های ناب بگوید و من موهای نرم، درست مثل موی گربه‌اش را ناز کنم.
می‌دانم مادرم وقتی این را بخواند قطعا اشک خواهد ریخت، اما "عزیز‌جان" گاهی دلم برای صدایت خیلی تنگ می‌شود.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii