اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
من و شیلا.. اون وقتها که ما بچه بودیم اصلا تربیت با کتک عجین بود
#داستانک
من و شیلا
اون وقتها که ما بچه بودیم اصلا تربیت با کتک عجین بود. وقتی مامان میگفت:
"حالا وایستا شب به بابات بگم"، معنیش دوباره کمربند چرم سیاه بود و ردخور هم نداشت.
من و شیلا اندازه موهای سرمون از باباهامون کتک خوردیم. گاهی میرفتیم یه گوشه دنج و یواشکی جای کبودیها رو به هم نشون میدادیم. شیلا میگفت باباش وقتی کفری میشه ازش و دستش به کمرش میره میگه:
"میزنمت تا بفهمی کتک و کارهایی که تو میکنی جفتش مال حیوونه، پس یاد بگیر مثل آدم رفتار کنی تا کتک نخوری."
من هم میگفتم آقام که کمربندش رو دور دستش تاب میده همیشه وِرد زبونش یه چیزه:
"به خدا قسم که تو هیچوقت آدم نمیشی، آخرش هم یه آشغالی میشی عین اون خاله پتیارهات."
حالا هیچکدوم از جای کبودی اون کتکها نه رو تن من هست و نه رو تن شیلا. ولی اون شده دکتر روانشناس همین کمپ ترک اعتیادی که من این روزها توش بستری هستم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii