اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
خانه.. زنم گیر داده بود برویم آنجا زندگی کنیم
#داستان_کوتاه
خانه
زنم گیر داده بود برویم آنجا زندگی کنیم. هرچه میگفتم آنجا جای ما نیست با دوتا بچه، دلیل میآورد که چهطور خودت آنجا بزرگ شدهای؟ میگفت اگر تو توانستی تا پانزدهسالگی آنجا زندگی کنی، بچههای تو هم میتوانند مدتی آن را تحمل کنند. خیال میکردم دارد شوخی میکند، یا دستِبالا این حرفها را میزند تا دلِ من گرم شود. اما دیدم جدی است. حتی یکبار وقتی تلویزیون داشت مستندی درباره روستاها و آسیاببادیهای قدیمی نشان میداد، بچهها را صدا کرد و گفت:
"ببینید، باباتون وقتی مثل شما کوچولو بوده یکی از اینا داشتن. ببینید روستا چهقدر باصفا و قشنگه! هوای تمیز! همهچیز سالم و طبیعی."
از طرفی بانک فشار آورده بود و میخواست خانه را بهجای اقساطِ عقبافتاده مصادره کند، از طرفی هم رکودِ بیسابقهای بود و چکهای شرکت یکییکی داشت برگشت میخورد. دلم میخواست مدتی خودم را گموگور کنم. آخرش راضی شدم بعداز چهل سال برگردم به روستا. البته بیشتر میخواستم ببینم چیزی از ملک و آسیاب بادی مانده که بشود به پول نزدیک کرد یا نه؟!
صبح زود که راهافتادیم زنم حسابی سردماغ و شادمان بود. مانتوی شنلمانند هفترنگش را که خیلی دوست داشت پوشیده بود. با بچهها بازی میکرد و میخندید، برایم چای میریخت و میوه پوست میگرفت. ولی وقتی وارد جادهفرعیِ روستا شدیم، رفتهرفته آرامتر و بالاخره ساکت شد. به مناظر اطراف نگاه میکردیم. خرمنها را برداشته بودند و کاه و کلش باقیمانده را آتش زده بودند. قسمتهایی از پهنهی دشت هنوز داشت دود میکرد و بوی آن همراه با خاکِ جاده، در ماشین میپیچید. آن وقتها این زمینها خوراک چهارفصلِ آسیاب را تامین میکردند. اما پای خرید تضمینی گندم و بردنش به شهر که وسط آمد، درِ آسیاب هم تخته شد و ما بُنهکن به شهر رفتیم. زنم به تپههای خشکِ دوردست نگاه میکرد. پرسید:
"هنوز خیلی مونده؟"
قلبم تند میزد و دهانم خشک و تلخ بود. دورترین تپه را در افق نشانش دادم و گفتم پُشت آن تپه که برسیم، خانههای آبادی دیده میشود. بچهها در صندلی عقب بالا و پایین میپریدند. زنم سرشان جیغ زد که آرام بگیرند. بچهها گفتند تقصیر چالهچولههای جاده است. یادم آمد این مسیر را من و پدرم با خر میآمدیم تا لبِ جاده اصلی. از چند تپهماهور و دوراهیهایی که به روستاهای دیگر میرفت عبور کردیم. زنم گفت:
"تو مطمئنی بعداز این همه سال گُم نمیشیم؟! کاش قطبنما برمیداشتی!"
نگاهی بهش کردم و چیزی نگفتم. به رانندگی ادامه دادم و نیمساعتِ دیگر را تا رسیدن به آبادی کسی حرف نزد. اولِ روستا عدهای جوان کنار دیوار روی زانو نشسته بودند و سیگار میکشیدند. از جلوی مسجد و دبستان گذشتیم. دلم میخواست برای زن و بچههایم تعریف کنم که چطور در مدرسه هر پنج پایه ابتدایی، دختر و پسر، سر یک کلاس مینشستیم و یک آقا معلمِ ترکه بهدست به ما املا و حساب یاد میداد. میخواستم بگویم وقتی کَسی میمُرد، در مسجد چه سوروساتی بهپا بود. ولی حوصلهاش را نداشتم به سوالها و پرحرفیهای بچهها گوش کنم. پره آسیاب که پیدا شد گفتم:
"خب، رسیدیم."
وقتی پیاده شدیم بچهها مثل تیر از کمان جهیدند و دویدند سمت آسیاب. من و زنم چند دقیقه به آنها و آسیاب، که از چهار پرهاش فقط یکی باقی مانده بود و آن هم نصفه و نیمه، نگاه کردیم. بعد من گفتم بهتر است برویم خانه را ببینیم. کاهگلِ دیوارها ترک خورده و تکهتکه ریخته بود. دَرِ چوبی، یکوَری به میخ بلندی آویزان بود. گوشه حیاط دوتا سگ خوابیده بودند که با ورود ما بلند شدند به واق زدن و زنم جیغ کشید. سگها را که بیرون کردم، سعی کردم در را جوری سر و سامان بدهم تا دیگر نتوانند تو بیایند. زنم با مانتوی رنگارنگ و عینک آفتابی، با ساک وسایل و کیف در دست، وسط حیاط ایستاده بود و با دهان باز به اطراف نگاه میکرد. گفتم باید برای در لولا بگیرم. پنجرهها شیشه لازم داشتند و یک تکه از سقف ایوان هم ریخته بود. داشتم از کچ و سیمان و ماسه حرف میزدم، و از موزاییک برای کف حیاط، که دیدم چانه زنم دارد میلرزد و اشک در چشمانش حلقه زده است. گفت:
"حالا باید چیکار کنیم؟"
در را بیخیال شدم. برگشتم و زنم را بغل کردم. سرش را روی سینهام گذاشتم و گفتم:
"وقتی برگشتیم خونه یک کلاهکشی و یک کُلت میخرم، بعد میرم بانک رو میزنم."
بچهها غَشغَش زدند زیر خنده و شروع کردند به تیراندازی و دزد و پلیس بازی. از خندهشان خندهام گرفت. زنم اشکهایش را پاک کرد و لبخندِ بیحالی زد. گفتم باید زودتر راه بیفتیم تا قبل از غروب به جاده اصلی برسیم، وگرنه ممکن است واقعاً به قطبنما نیاز پیدا کنیم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii