یاد

#داستانک

یاد

آقابزرگ سال‌ها بی‌بی را "طیّب خانم" صدا زده بود، تا این اواخر که شروع‌کرد به او "انسی جان" گفتن!
دکترها تشخیص آلزایمر دادند و بی‌بی هروقت "انسی‌جان" خطاب می‌شد، زیر لب "انسی جان و زهرماری" می‌گفت و رو برمی‌گرداند.
یک‌ روز غروب آقابزرگ گفت دلش تنگ شده. هرچه ‌پرسیدند برای کی؟ جواب می‌داد نمی‌دانم. فقط سینه‌اش را محکم چنگ می‌زد و می‌گفت دل‌تنگم... دل‌تنگم.
حالش بدتر از همیشه بود; نه غذا می‌خورد و نه حرف می‌زد. همه نگران بودند و بی‌بی از همه بیشتر. چند روزی حال آقابزرگ همین بود تا این‌که یک‌بار وقتی بی‌بی را دید، باز گفت "سلام انسی جان" این‌بار بی‌بی جواب داد "سلام آقا" و کنارش نشست. آقابزرگ گفت "دل‌تنگم انسی جان."
بی‌بی و آقابزرگ ساعت‌ها کنار هم نشستند و حرف زدند تا بالاخره آقابزرگ با لبانی خندان خوابش برد.
بی‌بی وقتی از اتاق بیرون آمد اشک می‌ریخت و می‌گفت "یک‌بار هم در این هفتاد‌سال طیب جان نگفتی."
آقابزرگ دیگر هرگز از آن خواب بیدار نشد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii