اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
میراث
میراث
خانعمو عادت داشت بنشیند روی تشکچه، لم بدهد به پشتی و به زنعمو بگوید: "یه لیوان چایی وردار بیار."
یا مثلاً سرِ سفره، با اینکه اگر دستش را دراز میکرد میتوانست پارچِ آب را بردارد، میگفت: "یه لیوان آب واسم بریز."
حتی بارها دیده بودم زنعمو را صدا زده و از آشپزخانه کشانده بود توی اتاق خواب، تا چراغ را خاموش کند.
آنقدر از این کارهایش لجم میگرفت که با خودم عهد کردم هرگز چنین رفتاری با همسر آیندهام نداشته باشم.
وقتی تازه ازدواج کرده بودم، یکروز دیدم همسرم دمق است. علت را پرسیدم، گفت احساس میکند من آنجور که باید دوستش ندارم و با او راحت نیستم. از این حرف شگفتزده شدم، چون همیشه با ادب و احترام با همسرم رفتار کرده بودم. خواستم بیشتر توضیح بدهد، گفت: "آخه تو این مدت نشده ازم بخوای یه لیوان آب دستت بدم، یا کاری واسَت بکنم."
مانده بودم در جوابِ این حرفِ دخترِ خانعمو چه بگویم!
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii