معنای هستی.. «و آنگاه که ما درباره‌ی معنای هستی پرسش میکنیم، پژوهش ما ژرف کاو نمیشود

معنای هستی

« و آنگاه که ما درباره ی معنای هستی پرسش میکنیم، پژوهش ما ژرف کاو نمیشود. تا چیزی را که در پشت هستی قرار دارد واکاود، بلکه درباره ی خود هستی، تاجایی که هستی در حیطه ی فهم پذیری دازاین میگنجد، پرسش میکند. معنای هستی هرگز نمیتواند با هستنده یا با هستی - به مثابه ی بنیان نگاه دارنده ی هستنده- در تقابل قرار داده شود. زیرا بنیان تنها به مثابه ی معنا دسترس پذیر میشود. حتی اگر خود آن ورطه ی بی معنایی باشد.» (هایدگر، هستی و زمان)
ـــــــــــ

پرسش از معنای هستی به یک اعتبار پرسشی بی معناست. با چنین پرسشی اغتشاشی عمیق در مفاهیم ایجاد میشود و حیرت فلسفی ناشی از آن را باید با تذکراتی درباره ی معنای کلمات، منتفی کرد.
بنیاد معنا خود در ورطه ی بی معنایی است. انچه شرط تحقق معنا است(هستی) خود معنادار نیست. هرچند تنها به مثابه ی معنا دسترس پذیر میشود. هستی شرط استعلایی معناداری هرچیزی است اما خود در ورطه ی بی معنایی است.
برخی مفسرین هایدگر معتقدند هرجا هایدگر صحبت از هستی میکند منظور او معنا است. زیرا این معناست که دسترس پذیر است و پدیدار شناسی هستی، پدیدار شناسی معناست: معنای واژه، معنای گزاره، معنای میز، چکش،الکترون، کارمند بودن، تکنولوژی، و...
ورطه ی بی معنایی همان هستی است که خارج از دسترسی پدیدار شناسانه است.
ورطه ی بی معنایی همیشه بصورت راز باقی می ماند. اما به نحوی حضور خود را اعلام میکند.در نقاشی کفش ونکوک کفش ها به مثابه ی کفش دارای معنا هستند. اما هایدگر معتقد است که پس زمینه ی نقاشی با تصاویر مبهمی که سعی میکند به پیش زمینه بیایند معنای کفش را تهدید میکنند. کفشها متعلق به یک کشاورز اند و جهان کشاورزی را به نمایش میگذارند اما به نحوی غیر معمول. در این اثر هنری که بسیار توجه هایدگر را جلب میکند پس زمینه ی بی معنا و مبهم در جدال با جهان کشاورز و اشیای معنادار جلوه گر میشود به نحوی که گویی میخواهد آن را به پس زمینه ی مبهمی که ورطه ی بی معنایی است باز گرداند و در آنجا حفظ کند.بدین نحو ورطه ی بی معنایی، خود را نشان میدهد.
بار دیگر در وضعیت اضظراب جهان خود را همچون امری که میتوانست نباشد اما فقط هست خود را نشان میدهد و این سوال را اینجاد میکند که چرا اساسا این چیزها هستند در حالی که میتوانند نباشند.
در هنگام رفتار غیر تاملی، مثلا در حین چکش زدن، اگر ناگهان چوبه ی چکش بشکند ما یک لحظه از کل فضای نجاری خارج میشویم و در آن لحظه ی منحصر به فرد باز جهان خود را همچون یک پدیده نشان میدهد. متوجه میشویم که جهان که تا لحظه ای قبل خود را از آگاهی ما پس میکشید، دیگر جهانیت نمیکند و به این ترتیب هم پدیده ی جهان و هم تزلزل و بی ثباتی آن را به نحوه پدیده ای تجربه میکنیم.
بویژه در وضعیت اضطراب اشیا معنایشان کمرنگ میشود. چکش به میخ ارجاع میدهد و میخ به چوب و چوب به میزی که در آینده ساخته میشود. چکش به چوب و صنعت بریدن و تراشیدن درختان، به آهنگر و... ارجاع میدهد. اینها معنای چکش اند. در وضعیت اضطراب یا شکستن چکش همه ی این ارجاعات بصورت اموری ناپایدار تجربه میشوند. جهان متزلزل میشود و ورطه ی بی معنایی خود را اعلام میکند. این ورطه ی بی معنایی همیشه بصورت راز باقی میماند. تا آنجا که انسانی هست و در جهانی زندگی میکند همیشه جهان نیز هست و جهان معنای اشیای درون جهانی را پیشاپیش به نحو غیر مفهومی متعین میکند. انسان یک لیشتوگ یا روشنگاه هست به این معنا که همیشه پیشاپیش خود را میان یکسری ابزارها که با آنها زندگی میکند میابد. انسان بودن در وحله ی اول یعنی سروکار داشتن پیشا تاملی با اشیا. این سروکار داشتن با ابزار ها، مثلا بازکردن دستگیره یا چکش زدن، چکش را برای بودن به مثابه ی یک چکش «آزاد» میکند. معنای چکش بواسطه ی سروکار داشتن روزمره محافظت میشود. اما در وضعیت اضطراب یا اختلال شدید در سروکار روزمره ، چکش معنایش را از دست میدهد دیگر چکشیت نمیکند همچون یک قطعه شی بی ربط خود را به ما تحمیل میکند و بدین ترتیب بار دیگر جهان نجاری از انجهت که تا لحظه ی پیش ناآگاهانه حضور داشت و اکنون دیگر نیست پدیدار میشود. در لحظه ی کوتاهی، چنین شیئی صرفا به مثابه ی یک چیز بی ربط به جهانی که در ان مشغول بودیم حجوم می اورد در ان لحظه این شیئی بی مفهوم، جهانیت زدایی شده و به سمت بی معنایی سوق می یابد. در این حالت کل جهان نجاری متزلزل میشود و خود را به مثابه ی امری ناپایدار، و به مثابه ی چیزی که میتوانست نباشد نشان میدهد. و همینطور به مثابه ی چیزی که به سختی از ورطه ی بی معنایی خارج شده بود و باز ممکن است به ورطه ی بی معنایی بازگردد. اینجا هایدگر متاخر میگوید جهان یک عطیه است. (نه از جانب خدا بلکه از جانب بی معنایی و راز)

🎯کانال دانش سیاست👇👇👇
@policypaper