یادداشت های محمدرضا اسلامی- - - - - - - - -در ادامۀ یادداشت های ژاپن و وبلاگ ارزیابی شتابزده؛ اینجا تلاشی است برای دیدن آمریکا و ثبت مشاهدات. تحلیل و مقایسه الگوی توسعه هر دو کشور آمریکا و ژاپن و مستندنگاری ها، در حد امکان.ارتباط :
… الی احسن الحال؟ کدام حال؟!.. 🔶احسن حال چیست؟
... اِلی اَحسَنِ الحال؟ کدام حال؟!
🔶اَحسنِ حال چیست؟ کجاست؟ بهترینِ احوال چه حالی است؟ اَحسنِ اعمال کدام است که در پِی، اَحسنِ احوال با خود بیاورد؟ چه شاخصه هایی دارد؟ و چه مولفه هایی؟ در میان اینهمه تطور احوال و حالات ، بهترین حال کدام است؟ ... به کدامین سو باید رفت و بر مدارِ کدامین قانون باید راند تا از این «احوالِ جاری» ، به سمت بهترین حال رهنمون شد...
🔵اگر تغییرِ احوال درخت در بهار آن است که بر چوبِ خشک ، جوانه هایِ سبز می روید و نوازشِ نسیم بهار ، شکوهِ شکوفه ها بر کنار جوانه های سبز می نشاند ، پس این دل، همین میزان تغییرِ احوال را هم حتی نچشیده و نیازموده ... چه رسد به احسنِ احوال .
🔴 امروز در میانۀ اینهمه راهها و اندیشه ها ، بایدها و نباید ها ، تکاثر ها و تفاخر ها ، ایستاده ام و این نگاه های حیران ، گذر سالی دیگر را می بینند و تطور احوال طبیعت را و در اندیشه مانده و حتی درمانده، که احوالِ این دل که ثابت باقی مانده ... پس کجاست تغییر حال و احوال ؟ و چیست آن احسنِ احوال ؟
امروز یک بهارِ دیگر را شاهدم و رویش دیگری از جوانه ها و غلغله دیگری از شکوفه ها را و صد فریاد که برقامتِ چوبِ این روح ، جوانه ای ندمید و بر بی حاصل خاکِ این قلبِ سنگ ، گُلی نشکفت و عندلیبی نخواند ... در این میانه که می نگرم "تغییرِ حالی" نمی بینم که این حال ، همان حال است که بود و ریشه های درخت جان من ، آبی به آوندهای شاخه ها نرسانده که بوی طراوت و تازگی را در این چوب پوسیدۀ درخت جان استشمام کند، در نوازش نسیم بهار ، بهاری شوم...
🔶پس هر ساعتی روی به سویی ، هر روزی دویدن در کویی ، هر زمان جستجو در شهری و در بحری ... واینچنین سالهایم گذشت و من انگار هنوز در انتظارم تغییر حال و احوالم را... امروز انگار این بیت #حافظ را باید چنین بر خود روایت کرد که
« جز قلبِ تیره نشد حاصل و هنوز /
باطل در این خیال که اکسیر می کنم»...
🔵کجاست حاصل آنهمه دیدن ها و رفتن ها و آمدن ها و خواندن ها؟... اگر که بجای آرامش در دل ، اضطراب و آشفتگی ست و اگر که بجای نور در درون جان ، تیرگی ست ؟ انگار که این زمزمه های #عطار از درون همین جان خسته و به بهار ننشسته، برمی خیزد
زِ بس کاندر رهِ عشقِ تو از پای آمدم تا سر/
چُنان بی پا و سرگشتم، که پای از سر نمیدانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بویِ تو/
کنون عاجز فرو ماندم، رهی دیگر نمیدانم
🔴آری امروز در آستانه بهار طبیعت تو اَم و در بارگاهت ای خالق شکوفه و نسیم ،خزان زده به اعتراف چون #عطار نشسته ام که «من عاجز فرو ماندم، رهی دیگر نمیدانم ... نمی دانم» ...
- - - - -
https://telegram.me/solseghalam