✅ آشنایی با رهیافتگان (نو مسلمانان) … … …. ✍۴⃣

✅ آشنایی با رهیافتگان (نو مسلمانان)..........✍4⃣

✳️خانم Heike «هایکی» از شهر Oldenbury«اولدنبورگ» آلمان🇩🇪

خواهر Heike «هایکی» از شهر Oldenbury«اولدنبورگ» آلمان فارغ ‏التحصیل رشته اقتصاد و علوم اجتماعی از دانشگاه Oldenbury می‏ باشد. در جلسه هفتگی خواهران اروپایی مسلمان در شهر برمن که اعضای جمعیت راه اسلامی می‏ باشند، با او آشنا می ‏شوم و از او خواهش می ‏کنم تا چگونگی مسلمان شدن خویش را برایم بازگو کند و او این طور شروع می‏ کند:
در طول دوران دانشگاه و دوران تحصیل یک سری پروژه‏های درسی و تحقیقی در خصوص مسایل زنان و اسلام با کشور ترکیه داشتیم. البته در واقع این پروژه‏ها رشته کاری من نبودند. اما از آنجایی که یک تعداد از این پروژه‏ها به صورت گروهی انجام می‏شد، باعث ارتباط با این موضوعات شد و این اولین تجربه و آگاهی من از اسلام و مسلمین بود. البته من با این مطلب صرفا از جنبه کاری برخورد کرده و احساسم نیز نسبت به اسلام دقیقا به یک پروژه کاری ختم می ‏شد. در این زمان تصویری که از اسلام داشتم، همان تصویری بود که اکثر اروپاییها و غربیها از اسلام دارند. تصویری کاملاً منفی از مذهبی که خصوصا زنان در آن بسیار تحت ستم و حقیر می‏ باشند و از حق انسانی برخوردار نمی‏ باشند! البته ناگفته نماند که کلاً از نظر مذهبی من نیز همانند بسیاری از غربیها بودم. یعنی غسل تعمید شده بودم و در کوچکی به کلیسا نیز می ‏رفتم، اما رفته رفته که بزرگتر شدم، احساسم نسبت به کلیسا و مذهب تغییر کرد و وقتی بزرگ شدم دیگر اصلاً به کلیسا نرفتم.
البته در باطن اعتقاد به خدا داشتم آن هم به دلیل اینکه می‏ ترسیدم اگر وجود او را انکار کنم و بعد ببینم که او وجود داشته است، چه خواهد شد و به همین خاطر سعی می‏ کردم اصلاً به او فکر نکنم. ضمن اینکه بایستی اقرار کنم همیشه احساس می‏ کردم گمشده‏ ای دارم و همین حس مرا وا می ‏داشت که به مسایل کنجکاوانه نگاه کنم و بعضا نیز نقادانه نسبت به مسایل اجتماعی و محیط اطراف خود برخورد کنم. به طور مثال پدر من یک انسانی است که شدیدا بر ضد خارجیها است و همیشه با لحنی توهین ‏آمیز و با بی‏ احترامی از آنان حرف می‏ زند. من همیشه از این حالت او متنفر بودم و اعتراض خود را نیز نسبت به این حالت او ابراز می‏ کردم. ادب و مهربانی انسانها همیشه مرا تحت تأثیر قرار می‏ داد و انسانهای مهربان و باادب را بسیار دوست می‏ داشتم. بعدها که متوجه شدم مهربانی یکی از صفات خداست مهربانی انسانها را نیز با این صفت خداوند ارتباط دادم، که انسانهای مهربان در واقع صفتی از خداوند را در خود دارند.
به هر صورت این حس جستجوگری به دنبال گمشده‏ ای نامعلوم، مرا بر آن داشت تا مطالعات وسیعی را شروع کنم، هرچند که نمی ‏دانستم به دنبال چه چیز بایستی بگردم، لذا هر مطلبی که با تفکر و عقل انسان مرتبط می‏ خواندم از کتابهایی همانند «هنر دوست داشتن» اثر «اریک فرم» یا کتابهای «روش تمرکز حواس Meditation» تا کتب مذاهب مختلف. از سوی دیگر علاقه من به طبیعت باعث می ‏شد که به مسایل خیلی عمیق‏تر فکر کرده و کلاً راجع به همه چیز تفکر کنم. حتی در دوران کودکی و نوجوانی نیز هرگاه مسأله ‏ای مرا ناراحت می‏ کرد، به جنگل و پارک پناه می‏ بردم و بالای یک درخت به مسایل فکر می‏ کردم و این کار آرامش عجیبی به من می‏ داد. درست در همین دوران که شدیدا به دنبال گمشده ‏ام می‏ گشتم و انواع و اقسام کتابها را مطالعه می‏ کردم، مجبور شدم به خاطر تأمین هزینه‏ های دانشگاه و زندگی‏ ام مشغول به کاری نیم وقت شوم. و بدین صورت در رستوران «مک دونالد» که بیشتر از دانشجویان استفاده می‏ کند، مشغول به کار شدم. در اینجا بود که اولین بار با همسرم آشنا شدم.