کانالی برای تاریخ، تفکر و تمدن
📚📚📚 ….. کتاب، ضرورت تمدن سازی … … … …✍۳⃣.. انگلیس🇬🇧و غارت☠ کتابهای📚 اسلامی🕌🕋
📚📚📚..... کتاب، ضرورت تمدن سازی............✍3⃣
انگليس🇬🇧و غارت☠ كتابهاي📚 اسلامي🕌🕋
آيتالله مرعشي نجفي، ضمن يادآوري روزهاي تحصيل خود در نجف (اواخر دوران قاجار) نقل كردند:
آن وقتها من در مدرسه قوام، كه در محله «مشراق» نجف واقع است حجره داشتم. يك روز از مدرسه به قصد بازار، كه جنب صحن علوي بود، حركت كردم.
ابتداي بازار، ناگهان چشمم به زني خورد كه كنار ديوار نشسته بود و تخم مرغ ميفروخت. براي خريد تخممرغ به طرف زن رفتم و با تعجب از زير چادر زن، گوشه كتابي را ديدم. شديدا حس كنجكاويم تحريك شد، به طوري كه مدتي خيره به كتاب نگاه كردم. حالا ديگر قسمت بيشتري از كتاب از زير چادر زن بيرون آمده بود. طاقت نياوردم و پرسيدم: اين چيست؟
زن همانطور كه تخممرغها را با احتياط جابجا ميكرد، خونسردانه نگاهي به من انداخت و گفت:
كتابه، فروشي هست.
كتاب را از دست زن گرفتم و عنوان آن را خواندم و با حيرت تمام متوجه شدم كه نسخه ناياب رياض العلماي علامه ميرزا عبدالله افندي است كه احدي آن را در اختيار ندارد؛ مثل يعقوبي كه يوسفش را پيدا كرده باشد با شور و شعفي وصف ناشدني به زن گفتم اين را چند ميفروشي؟
زن گفت: پنج روپيه.
و من گفتم: تمام دارايي من صد روپيه است كه حاضرم براي اين كتاب بدهم و زن تخممرغفروش با خوشحالي پذيرفت. در همين حين سر و كله كاظم دجيلي پيدا شد. اين كاظم، دلال كتاب بود و براي انگليسيها كار ميكرد. نسخههاي ناياب و كتابهاي قديمي را به هر طريقي به چنگ ميآورد و توسط حاكم انگليسي نجف كه گويا اسمش «ميجر» وبد به كتابخانه لندن ميفرستاد و اين ميجر اولين حاكم انگليسي بود كه در نجف به كار حكومت گماشته شد.
كاظم دلال، كتاب را به زور از دست من گرفت و به زن گفت: من بيشتر ميخرم و مبلغي خيلي بالاتر از آنچه من پيشنهاد كرده بودم به زن پيشنهاد كرد. در آن لحظه من اندوهگين رو كردم به سمت حرم شريف اميرالمؤمنين(ع) و آهسته گفتم: آقاجان من ميخواهم با اين كتاب به شما خدمت كنم، پس راضي نباشيد اين كتاب از دست من برود.
هنوز كلامم تمام نشده بود كه زن تخممرغ فروش رو كرد به دلال و گفت: به تو نميفروشم، اين كتاب مال اين آقاست و كاظم شكست خورده و عصباني از آنجا دور شد.
پس من به زن گفتم: بلند شو برويم تا پول كتاب را بدهم، زن همراه من به مدرسه آمد، در حجره بيشتر از 20 روپيه نداشتم تمام لباسهاي كهنه و قديميام را با ساعتي كه داشتم برداشتم و همراه زن به دكان حاج حسين شيش كه دلال لباس بود رفتم و همه را به او دادم تا برايم بفروشد. او هم بلافاصله دست به كار شد و با داد و فرياد مشتريها را خبر كرد تا آنها را به طريقي بفروشد و در اين بين زن تخممرغ فروش مرتب نق ميزند و غرغر ميكرد كه: آقا خيلي ما رو معطل كردي، او بابا پول نقد ميداد. ساعت و لباسهاي نو و كهنه كه فروش رفت، با هم صد روپيه جور نشد ناچار به طرف مدرسه راه افتادم و زن تخممرغ فروش هم غرغركنان به دنبالم آمد. در مدرسه شروع كردم به قرض گرفتن از دوستان طلبهام. از يكي پنج روپيه، از الكي ده روپيه و از ديگري پانزده روپيه و… تا اين كه پول جور شد و زن كتاب را به من داد و به راه خود رفت و من در آن لحظه از شادي دست يافتن به كتاب عظيم در پوست خود نميگنجيدم.
يك ساعتي از ختم معامله نگذشته بود كه كاظم دلال همراه شرطهها به مدرسه حمله كردند و مرا دستگير كرده و پيش حاكم انگليسي (ميجر) بردند. ميجر مرا به سرقت كتاب متهم كرد و با زبان انگليسي عربدهها كشيد و چيزهايي گفت كه من فكر ميكنم بيشترش فحش و ناسزا بود. از فحش و ناسزا طرفي نيست و دستور داد تا مرا به زندان بيندازند. آن شب در زندان مدام با خدا راز و نياز ميكردم كه كتاب در مخفيگاهش محفوظ بماند.
روز بعد مرجع بزرگ آن وقت حاج ميرزا فتحالله نمازي كه به شيخ الشريعه شهرت داشت و ميرزا مهدي پسر آخوند صاحب كفايه، جماعتي را كه براي آزادي من به نزد حاكم شهر فرستادند، بالاخره نتيجه كار اين شد كه من از زندان آزاد شوم با اين شرط كه در مدت يك ماه كتاب را به ميجر تسليم كنم.
پس از آزادي از زندان به سرعت به مدرسه رفتم و همه دوستان طلبهام را جمع كردم و گفتم: بايد كار مهمي انجام دهيم كه خدمت به شريعت است.
طلبهها گفتند: چه كاري؟
و من گفتم بايد از اين كتاب نسخهبرداري كنيم. اين دو، جزء دوم و سوم ازده جزء اين كتاب بزرگ است كه با حاءمهمله و لفظ حسن شروع ميشود. طلبهها با شور و شوق شروع به نسخهبرداري و مقابله كردند؛ به طوري كه قبل از مهلت مقرر الحمدالله كار به پايان رسيد و نسخه دوم آماده شد.