داستانهای روزنامه طنز بی قانون
قلی شگفتانگیز. قسمت سوم. نویسنده: حسن غلامعلیفرد
قلی شگفتانگيز
قسمت سوم
نويسنده: حسن غلامعلیفرد
----
آنچه گذشت: روزی قلی به کلبهای خرابه اندر شد و آنجا خفاشی و عنکبوتی وی را نيش زدند و مردی سوپرمارکتدار به او تنفس مصنوعی داد و قلی تبديل به سهگانهی «بتمن، اسپايدرمن و سوپرمن» شد. پس جادوگری گاندولفنام بر وی ظاهر شد و از او خواست حالا که ملغمهای از قهرمانانِ فانتزی شده دنيا را نجات بدهد و اما ادامهی داستان...
چو سپيدهی روزِ سِيُّم از راه رسيد و خورشيد عالمتاب بر پهنهی آسمان بنشست قلی ديگر آن قلیِ دو روز پيش نبود و چونان جوانانی که نيم ساعت از باشگاه رفتنشان گذشته با دستانی پرانتزی، سينههايي ستبر و گردنی افراشته بر آستانِ توالتی صحرايي جلوس همی نبوده بود و به اجابتِ مزاج میپرداخت. به هر حال سوپرهيروها هم اگر تنگشان گيرد چونان طفلی بیپوشک آسيبپذير و آسيبرسان همیشوند و گر قائله برایشان تنگتر همیشود بايد قدرتشان را بگذارند به کُنجی و خود به کُنجی ديگر همینشينند و کمی از وزنشان بکاهند! گاندولف چو صورتِ سرخ و رگهای بيرونزدهی قلی بديد وی را نهيب زد: «اوهوی! کمی آهستهتر زيبا! نيرويت را ذخيره نما ای مرد! اينطوری که تو زور میزنی دنيا و کارِ دنيا همه هيچ که... اگر به خودت رحم نمینمايي به دماغِ من رحم نما ای قلی!» قلی چو اين سخن بشنيد کمی نرمتر همیشد، آنقدر نيرو در ماهيچههايش ذخيره همینموده بود که گمان میبُرد برای يک مَبال رفتنِ ساده هم بايد آنقدر زور بزند تا راندمان را بالا همیبرد. پس نفسی عميق کشيد و هوای اطرافش را به حلقوم همیکشيد و هوا کشيدن همان و تگری زدن هم همان. گاندولف برآشفت و وی را تشر همیزد و بگفت: «آدم که بعد از اين کارها نفس عميق نمیکشه روانی!» بعد پيف پيف همینمود و ژورنالی را که در دستانش بود ورق همیزد. قلی چو فراغت حاصل نمود دور دهانش را با آستين پاک همیکرد و سوی گاندولف همیرفت و خواست به ژورنالی که در دستان وی بود نگاهی بیافکند که گاندولف سرخ و سفيد همیگشت، با دستپاچگی چند صفحه تورُق نمود و با صدايي لرزان همیگفت: «يه اِهِنّی، اوهونّی چيزی... ادبت کجا رفته قهرمان؟» قلی شرمگين همیشد. گاندولف برای اينکه موضوع را تغيير همیدهد نگاهی به توالت صحرايي و گازِ فسفری رنگی که در اطرافش معلق همیبود انداخت و همچون دايهای مهربانتر از مادر لبخند زد، دست بر شانهی قلی همینهاد و بگفت: «خسته نباشی!» قلی چو صميميت گاندولف بديد خواست تا نگاهی به ژورنال بیاندازد که گاندولف با پشت دست کوبيد به دهنش و گفت: «شعور نداری دو دقيقه باهات صميمی باشه آدم، نه؟» قلی از شرم سرخ و سفيد و آبی همیشد. گاندولف برای اينکه سوپرهيرو از وی کينهای به دل نگيرد ژورنال را جلوی صورتش همیگرفت و جوری که قلی محتويات ژورنال را نبيند آن را ورق زد و ورق زد تا به صفحهی مورد نظرش همیرسيد و بگفتا: «اين ژورنال پر از لباسهای مُد روزِ قهرمانهاست... قرار است ميرزا داوود و جميلهخاتون (D&G) کالکشنِ پاييزهشان را توی فشن شوی مَمَسَّنی ارائه دهند... بايد برويم آنجا تا يک دست لباسِ درست و حسابی برايت بيابيم» قلی هرگز لباس مارک بر تن نکرده بود. هميشه با عرقگيری سپيد و پيژامهای راهراه طی طريق میکرد. پس بسی از گفتهی گاندولف خرسند همی گشت و از وی خواست تا به ترمينال گسيل گردند بلکه بليط ممسّنی را گير همیآورند. گاندولف چو پيشنهاد قلی بشنيد با کفِ دست محکم بر پيشانی خودش همیکوفت و فرياد زد: «گوسفند! تو خودت سوپرمنی! من رو روی پشتت سوار کن و پرواز کن!» قلی عرق شرم بر پيشانیاش همینشست، گاندولف را بر پشت خود سوار همینمود و با صدايي که نمیشود به آن اشاره نمود از زمين برخاست و به سوی ممسّنی به پرواز همی در آمد و شبيه اين هواپيماهای هواشناسی که خطی سفيد در آسمان از خود به جای میگذارند وی نيز پرواز مینمود و با گازی فسفری و بد بود فضا را خط میانداخت...
ادامه دارد
@dastanbighanoon
@bighanooon