قلی‌ِ شگفت‌انگیز. قسمت چهارم. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

قلی‌ِ شگفت‌انگيز
قسمت چهارم
نويسنده: حسن غلامعلی‌فرد
----
آنچه گذشت: روزی قلی به کلبه‌ای خرابه اندر شد و آنجا خفاشی و عنکبوتی وی را نيش زدند و مردی سوپرمارکت‌دار به او تنفس مصنوعی داد و قلی تبديل به سه‌گانه‌ی «بتمن، اسپايدرمن و سوپرمن» شد. پس جادوگری گاندولف‌نام بر وی ظاهر شد و از او خواست حالا که ملغمه‌ای از قهرمانان‌ِ فانتزی شده دنيا را نجات بدهد و اما ادامه‌ی داستان...

قلی گاندولف را بر پشت خود سوار همی‌نموده بود که با چشم بر هم زدنی به ناحيه‌ی مَمَسّنی رسيدند و روانه‌ی طويله‌ی ميرزا داوود و جميله‌خاتون (D&G) گرديدند. چون به طويله رسيدند جماعتی را ديدند که چونان گربه‌سانان طی طريق می‌نمودند و با البسه‌‌ای اجق‌وجق برای جماعتی از تماشاگران عشوه خرکی مبذول می‌کردند. گاندولف چو شگفتی قلی را بديد بگفتا: «اين جماعت که می‌بينی مُدلين‌اند مثل‌ِ شيرينی» بعد آب دهانش را فرو همی‌داد و ادامه داد: «تا اينان به کت‌واک مشغولند ببين از کدام لباس بيشتر خوشت مي‌آيد» قلی چشم همی‌دواند ميان جماعت‌ِ کت‌واک‌کننده تا بلکه لباسی بيابد که زيبنده‌ی يک سوپرهيرو باشد اما هر چه بيشتر چشم دواند کمتر يافت. پس گاندولف که ديد از کالکشن‌ِ بهاره و پاييزه‌ی داوود و جميله و فشن‌ شوی ممسنی چيزی گيرشان نيامده آهی کشيد و گفت: «اصلا همين بهتر که چيزی نيافتيم... قهرمان که نبايد لباس مارکدار بپوشد... يک سوپرهيرو بايد مارک و آرم‌ِ مخصوص خود را داشته باشد» و اين بگفت و ناگهان يک لامپ بالای سرش روشنا همی‌گشت. قلی تا چشمش به لامپ همی‌افتاد يادِ... هيچی... ياد چيز خاصی نيوفتاد. گاندولف بگفتا: «بايد يک گرافيست پيدا کنيم تا برای تو آرمی درخور طراحی کند» اما هزينه‌های بالای طراحی آرم گاندولف را از تصميمش منصرف نمود و تصميم گرفت نمادی پيدا کند که نشان‌دهنده‌ی شخصيت قهرمانی چون قلی باشد. در همين بين قلی باد گلو زد و گازی فسفری رنگ در فضا پديدار همی گشت. گاندولف چونان انيشتن فريادِ «يافتم يافتم» سر داد و دست و جيغ و هورا کنان قِر همی‌داد و بگفتا: «نشانت را يافتم قلی!» بعد يک عدد باقالی از پر‌ِ شالش در آورد و بی‌درنگ سوی سازمان ثبت اسناد برفت و نشان‌ِ باقالی را برای قلی ثبت همی نمود. کنون زمان اين بود که نشانه‌ی باقالی روی لباسی مناسب بنشيند و قلی‌ِ قهرمان صاحب لباسی درست و حسابی گردد. پس گاندولف دوباره روی شانه‌های قلی سوار شد و از وی خواست تا عزم‌ِ ديار‌ِ ميرزای خياط همی‌کنند. دمدمای غروب بود که قلی و گاندولف به حجره‌ی ميرزای خياط رسيدند. خياط کوزه‌ای سفالين را روبرويش قرار داده بود و مشغول ريختن تعدادی سنگ در آن بود. قلی چو اين صحنه بديد در شگفت همی‌شد و از خياط پرسيد: «سنگ پس‌انداز می‌کنی؟» خياط نيشخندی همی زد و بگفتا: «هر کسی که در اين آبادی بميرد به يادش سنگی در کوزه می‌اندازم... امروز هم همين پيش پاتون يه هواپيما سقوط کرد» گاندولف گفت: «اين دری‌وری‌های ادبی را ول کن... آمده‌ايم تا برای ما لباس بدوزی خياط» ميرزای خياط اشاره‌ای به کلکسيون کوزه‌هايش همی‌نمود و بگفتا: «آنجا را ببين! از وقتی پرايد اختراع شده وقت سر خاراندن ندارم... ديگر خيلی وقت است خياطی نمی‌کنم و هی زرت و زرت دارم سنگ توی کوزه‌ها می‌اندازم!» گاندولف آهی کشيد و تصميم همی‌گرفت که خودش آستين‌ها را بالا دهد و برای قلی لباس بدوزد اما وقتی به هزينه‌های چنين اقدامی فکر همی‌کرد رای‌اش برگشت و تصميم گرفت قلی با همان عرق‌گير چرک و پيژامه‌ی راه‌راه برای نجات دنيا رهسپار همی‌گردد. پس آهی کشيد و بگفتا: «داداش نه همين لباس زيباست نشان سوپرهيرو» قلی اخم همی‌نمود و گفت: «نمی‌شه کاپشن بپوشم؟ يکی رو می‌شناسم که کاپشن می‌پوشد و ادای قهرمانان را درمی‌آورد» گاندولف بشکنی زد و بگفتا: «آن مرد که کاپشن می‌پوشيد رفته است!» سپس پوزخندی زد و اضافه نمود: «خشک‌سالی شده، ای خار‌ِش‌ِ ياران برگرد!» بعد رو به قلی نمود و بگفتا: «وقت تنگ است.. از فردا صبح علی الطلوع بايد بروی و دنيا را نجات دهی» بعد تکه‌ای باقالی را زارتی کوبيد روی عرقگير و تخت سينه‌ی قلی و گفتا: «اين هم از نشانت ای قهرمان!، ای باقالی‌من (Baghali Man)!»
ادامه دارد
@dastanbighanoon
@bighanooon