اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
سفید مثل ….. دخترک مدادی که در دست داشت را نشان داد و پرسید:. _آقاجون!
سفید مثلِ...
دخترک مدادی که در دست داشت را نشان داد و پرسید:
_آقاجون! این چه رنگیه؟
_قرمز.
_مثِ چی؟
میخواست بگوید "مثل لبهای مامانت" اما گفت:
_مثل لبو.
دخترک چند خط روی دفتر کشید. مداد دیگری برداشت و پرسید:
_این چی؟
_زرد.
مثِ چی؟
"مثل موهای مامانت" را قورت داد و گفت:
_مثل طلا.
دخترک باز کمی خطخطی کرد و مداد دیگری برداشت.
_این چه رنگیه آقاجون؟! آقاجون... آقاجون...
_چی میگی بچه؟! این قهوهایه. قهوهای.
صبرش داشت تمام میشد که زن از لای در حمام گفت:
_مامان جونم یک دقیقه آروم بشین نقاشی بکش تا آقاجون بیاد پُشت من رو لیف بزنه. باشه عزیزم؟ زودی میام خُب مامانی؟
پیرمرد رفت توی حمام. لخت شد و دست برد لای موهای طلاییِ زن. لبهای قرمزش را بوسید و گفت:
_اینجوری که نمیشه، همش تو حموم. کسی نیست هفتهای یکی دوبار نگهش داره؟
بدن زن در تماس با پوست چروکیده و موهای سفیدِ تنِ پیرمرد لرزید. بیاختیار جواب داد:
_اگه کسی رو داشتم که...
پیرمرد نوازشش کرد و گفت:
_واسه خودش میگم. چرا نمیبریش مهدکودک. پولش که دیگه مهم نیست، من میدم.
_رفتم، گفتن باید اول از پوشک گرفته بشه.
دخترک به درِ قهوهای رنگِ حمام نگاه کرد. چند خط پررنگ روی دفترش کشید و گفت:
_قهوهای مثِ پیپی.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii