علف‌‌‌ها

#داستانک

علف‌‌‌ها

بهار که می‌شد مجبور بودم چادرم را بیخِ کمرم گره بزنم و همراه زن‌های فامیل و همسایه، علف‌های مزرعه را بکشم. مزرعه‌‌مان به وسعت چند هکتار، از دامنه‌ی کوه تا بالای تپه‌، و از آن‌جا تا لبِ رود گسترده شده بود. از این کار‌های خسته‌کننده بیزار بودم، برای همین مزرعه و آبادی را رها کردم و آمدم این‌جا. حالا بهار که می‌شود مجبورم چادرم را بیخ کمرم گره بزنم و همراه عده‌ای زن که نمی‌شناسم، علف‌های مزرعه را بکشم. مزرعه‌مان با عرض دو ‌و نیم متر، از میدانی تا چهارراه بعدی، و از آن‌طرفِ چهارراه تا میدانِ بعدی و بعدی و بعدی و... کشیده شده است.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii