اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
پسر.. قرعهٔ این هفته به من افتاد که برم دنبالش
#داستان_کوتاه
پسر
قرعهٔ این هفته به من افتاد که برم دنبالش. فوتبالش عالی بود و این بهش حق میداد برای همبازی شدن با ما ناز کنه. اون هم تاجایی که میتونست سؤاستفاده میکرد و تاوقتی کسی دنبالش نمیرفت و کلّی منّتش رو نمیکشید، امکان نداشت بیاد بازی. چه میشه کرد؟ این هم یکی از اخلاق گَندش بود. یک اخلاق خاصّ دیگه هم داشت؛ همیشهٔ خدا تو دبیرستان روی بچهها اسم میگذاشت. اون هم اسمی که معمولاً به طرف میچسبید و عُمری باهاش میموند. به یکی میگفت «مجید باقالو» یکی «میگمیگ» یکی «صفدر چُمباتمه» اون یکی «پاندای کنگفوکار» و ... من هم که «احسانِ دولآبادی» بودم _تُف به این پَسوند مسخرهٔ فامیلم_ حالا وای به روز کسی که فامیل خودش یا اسم پدرش مورددار بود؛ مثلا مازیار رو که اسم باباش غلامعباس بود، با لهجهٔ غلیظ روستایی صدا میزد:
«اوهوووییی بچهٔ غلامعباس».
خلاصه کافی بود چیزی برای سوژهکردن کسی پیدا کنه؛ اون رو مدام مثل پتک میکوبید تو سر طرف و بقیه هم کِرکِر به خوشمزهبازیهاش میخندیدن.
خونهشون توی یک مجتمع آپارتمانی شلوغ، طبقه اول بود. پشت درِ بلوک ایستادم و میخواستم زنگ واحدشون رو بزنم، که از لای پنجرهٔ نیمهباز صداش رو شنیدم:
_ بابا توروخدا. آخه امروز جمعه است. من که هرروز بعد از مدرسه باهات اومدم سرِ ساختمون. امروز برم فوتبال دیگه.
بعد صدای باباش اومد:
_ گفتم برو لباس بپوش راه بیفت تولهسگ، با من یکیبهدو نکن. اومدی که اومدی! وظیفهات بوده که اومدی. من نون مفت ندارم بدم تو بخوری و واسه خودت ول بگردی. من به سن تو بودم زن و زندگی داشتم و آفتاب نزده تا خود غروب مثل سگ روی زمین مردم جون میکندم. حالا واسه من شنبه و جمعه میکنه میمونالدوله. پاشو گمشو زود باش.
توپ از دستم افتاد. پاورچین رفتم برشداشتم و زود دویدم سمت میدونِ بازی. با خودم کلنجار میرفتم که وقتی رسیدم، به بچهها بگم و با این «میمونالدوله» انتقام سختی ازش بگیریم یا نه؟!
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii