بخش دوم:

بخش دوم:

اول که چشمم بهش افتاد خیال کردم مثل خیلی‌ها تحت‌تأثیر محیط معنوی و شُکوه و عظمت بارگاه و آن‌همه سنگ و طلا و کاشی و آینه‌کاری قرارگرفته و دارد اشک می‌ریزد، اما خوب که دقت کردم دیدم انگار بیچاره گُم شده است. اشک‌هایش روان بود و مُفش تا روی لب بالایی رسیده بود که هی دماغش را با آستین پیراهنِ چرک و مندرس‌اش پاک می‌کرد. کشان‌کشان بین خیل بی‌انتهای زائرین راه می‌رفت و گاهی چادرِ زن‌ها را می‌کشید و مامان مامان می‌کرد. اما هیچ‌کدام او را نمی‌شناختند و اغلب می‌ترسیدند و راه‌شان را کج می‌کردند. آخرش هم گیج و سردرگُم، سرِ راهِ جمعیت نشست. رفتم جلو و دست گذاشتم روی شانه‌اش. پرسیدم:
_چی شده بابا جان؟
سرش را بلند کرد و نگاهش را به چشمانم دوخت. گُم‌گشتگی و درماندگی و بی‌پناهی و تنهایی را به‌وضوح می‌شد در آن دو گوی شیشه‌ای خواند. گویی احساسی از آشنایی به او دست داد؛ چهره‌اش به لبخندی شکفت و همین‌طور که سعی می‌کرد هق‌هق‌اش را کنترل کند جواب داد:
مامانم... مامانم گفته با غریبه حرف نزنم. ولی ... ولی نیست که. خودش نیست. الان مامانم نیست ...
باز زد زیر گریه. به پشت‌اش دست کشیدم و گفتم:
_ عیب نداره، باشه. حالا گریه نکن و برام بگو با کی اومدی اینجا؟ کس‌وکارت الان کجان؟ آخرین بار کجا دیدی‌شون؟
باز گریه‌اش را خورد و بینی‌اش را بالا کشید. با لحن غمناکی گفت:
_ آخرین بار؟! آخرین بار همین‌جا بود. اون خوابید ... بقیه نماز ... بعد من هرکارکردم نشد بخوابم... پیشش بخوابم.
دیدم از حرف‌های جویده و پریشانش چیزی دستگیرم نمی‌شود. اطراف را با نگاه به ‌دنبال آشنایی کاویدم، اما هیچ‌کس به او توجهی نشان نمی‌داد. تنها کاری که به فکرم رسید این بود که به قسمت گُم‌شده‌ها تحویلش بدهم. آخر داشت صحن را نجس می‌کرد، چون بدجوری خودش را خراب کرده بود و هی می‌گفت «پام می‌سوزه». خواستم دستش را بگیرم و ببرم که با نیروی باورنکردنی‌ای هُلم داد و شروع‌کرد به دزد دزد گفتن و دادوبی‌داد کردن. بعد هم بلند شد رفت به سمت جایی که مردم برای کبوتر‌ها دان می‌پاشیدند. چندنفر برگشتند و نگاه‌مان کردند، ولی زود به راه خودشان رفتند. تصمیم گرفتم ماجرا را برای یکی از خادمین حَرَم تعریف کنم و کار را به آن‌ها بسپارم. جریان را برای اولین خادمی که دیدم گفتم و او را از دور نشانش دادم. خادم هم با دوتا از همکارانش رفتند سراغش. من ایستاده بودم تا ببینم ماجرا به کجا ختم خواهد شد. اول خواستند با حرف قانعش کنند اما مگر دل از کبوتر‌ها می‌کند؟ بعد چندنفری دست‌وپایش را گرفتند و سعی کردند هرجور هست او را بِبَرند. معرکه‌ای شده بود دیدنی؛ پیرمرد داد می‌زد و با عصای چوبین‌اش به آن‌ها می‌زد. یک آن می‌گفت:
_ دستت به اسمال بی‌غم بخوره با همین دشنه شقه‌ات می‌کنم حرومی.
زبان باز کرده بود و ناسزاهایی می‌گفت که زن‌ها لب می‌گزیدند و دور می‌شدند. باز لحظه‌ای بعد مثل کودکی بهانه‌گیر زار می‌زد و می‌گفت:
_ بریم پیش کفتر‌ا. توروخدا بریم. ببینید چه قشنگن. اصلا شما دزدین. مامانم گفته با غریبه جایی نرم.
بیشتر آن‌هایی که جمع شده بودند و این صحنه را می‌دیدند نیش‌خندی گوشه لبشان نشسته بود، ولی وقتی پیرمرد شروع کرد هق‌هق کردن و با لحن تلخ و سوزناکِ مردانه‌اش گفت:
_ مهناز جان ببین، بی‌تو این حال‌ و روز منه نازنینم. بی‌تو من گُم می‌شم گُلم، گُم. قبل از تو یک لاتِ بی‌سروپا، بعد از تو یک بی‌هویّتِ بی‌چاره.
من یکی که نتوانستم جلوی جاری‌شدن اشکم را بگیرم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii