اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
بیهویت.. بخش یکم:
#داستان_کوتاه
بیهویّت
بخش یکم:
انگار متوجه من شده! بین این همه مرد و زن، یکی داره میاد طرفم. یعنی بهش بگم؟ مامان گفته با غربیهها حرف نزنم.
کاش مامان بتونه مثل همیشه که من خَربازی در میآوردم و اون قهر میکرد، مهناز رو راضی کنه برگرده.
مهناز! مهناز! نه اینم نبود. کجا رفتی آخه؟ چقدر شلوغه. چرا همهٔ زنها مثل مهناز چادر دارند؟ حالا چطوری پیداش کنم؟ یادمه آخرینبار، یادمه، یادمه که یادم میاد، الان یادم میاد، آها! آره خودشه همینجا بود که آخرینبار مهناز هم بود. همون جلو خوابیده بود و کلّی آدم داشتند پشتِ سرش نماز میخوندن. منم بودم. ولی نه نبودم. من رفتم. دنبال مهناز دویدم که داشتن میبردنش. اجازه ندادن برم. گریه کردم نشد، دعوا کردم نشد، داد زدم، سر خودم رو کوبیدم به زمین بازم اجازه ندادن برم پیشش بخوابم.
چه خوب بود خوابیدن پیش مهناز. چه بدنش گرم و سفید و مهربون بود. وقتی نازش میکردم دوباره مثل بچه پاک میشدم تو بغلش. اونوقت میگفت اسماعیلجان اول نماز بخونیم بعد. خودش آروم اذون میگفت.
صدای اذون میاد. چه آفتاب تندی. گرممه. دارم میسوزم. پاهام از همهجا بیشتر میسوزه.
وقتی مهناز دستش لرزید و چاییها از تو سینی ریخت درست وسط پاهام، دلم سوختهتر از اون بود که سوزش پاهام رو بفهمم. فقط خندیدم. اونم سرخ شد و خندید.
چطور از تو اون همه دختر اسیر یه دختر چادری و درستحسابی شدم منِ بدمستِ عربدهکش؟
چطور از تو اینهمه آدم فقط این آقاهه دیدم و فهمید گُم شدم؟ مگه گم شدم؟ مگه اسمال بیغم، گُنده لاتِ جادهقدیم گم میشه؟ میخوام بهش کبوترها رو نشون بدم که چه قشنگن. گفتم بریم دون بپاشیم براشون. گفتم پام داره میسوزه. اونجا نه که. چرا میبرم اونجا؟! کبوترها اونطرف نیستن که! ولم کن تو غریبهای. دزد! آهای دزد! میخوای بدزدیم؟ کی جیگر داره فکر دزدی از اسمال بیغم رو تو کلّهٔ پوکش راه بده؟ یه داش اسماله و یه محله. جرأت داری جیکبزن تا سیرابشیردونت رو سفره سگ کنم حرومزادهٔ ...
رفتی عدهّ آوردی؟ چندنفر به یه نفر آخه؟!
مامانی یککم دیگه اینجا باشیم؟ توروخدا. نیگا چه خوشگله این طوقیه.
شاید مهناز برگشت اینجا دنبالم تا بریم کبوترها رو نیگا کنیم. آره الانه که زودی بیاد، همین دوروبرهاست ... ایناها! مهناز! مهناز خودتی؟ نه بابا اینم نبود که. مهناز! مهناز کجایی پس؟
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii
ادامه👇👇👇