اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
…پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست
#خواندنی
پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست. مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون، جواب میده:
- ابراهیم پورحوصله نداره!
یا مثلا میگه:
- ابراهیم پور چایی می خواد!
سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا میخوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لُمبوندن بودیم میانداخت! نوبتی بهمون اشاره میکرد و میگفت:
- ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن میماسید و دیگه پایین نمیرفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار میگرفتم و همیشه بعد از ملحق شدن به میز غذا، خودم رو جمعوجور میکردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنریبازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم، همراه من بیرون نمیاومد! می گفت:
- ابراهیم پور توی محل آبرو داره!
سالها پیش فکر میکردم اگه کتابی منتشر کنم، دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه میشه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم. بعداً ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقلاندرسفیهی بهم انداخت و گفت:
- ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه، میره حافظ میخونه!
دیدم خداییش داره حرف حساب میزنه!
چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توش دربارهٔ سینمای ایران و جهان صحبت میکردم. یه بار ازش پرسیدم:
- برنامهم رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگیش رو بهم انداخت و گفت:
- ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمیده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطرههای قدیمی رو دوره میکردیم و یادشبهخیر میگفتیم، یاد سالها قبل افتادم که برادرای زحمتکش پلیس، من رو با دختری ارمنی تو خیابون گرفته بودن!
اون سالها آخرین حد روابط عاشقانهٔ ما نسلِ دربهدر، قدمزدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس میآوردیم، شاید میتونستیم موقع راهرفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچههای امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکنوبالابنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمیتونستیم بریم! چون کنترلچی هر ۳ دقیقه یه بار با چراغ قوهش میاومد بالای صندلی و جلوی ملت نور میانداخت تو صورتمون و چک میکرد که دستمون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظهٔ اول یه چک آبدار از یکی از مأمورها خوردم و منتظر بعدیهاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیمساعت چکوچونهزدن آزادمون کردن. به مادرم گفتم عجب شانسی آوُردیم اون روز. خداروشکر بابا ما رو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت میرسیدی و بیرون میرفتی، میفهمید قرار داری. کاروبارش رو ول میکرد و به فاصلهٔ۲۰۰متری دنبالت میاومد تا اگه یه وقت کمیتهایها گرفتنت، سریع بیاد جلو!
.
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشسته شده و خونهنشین.
روزا به گلدونای متعدد و باغچهای که گوشه حیاط درست کرده رسیدگی میکنه و وقتایی که حوصلهش سر میره، عینک کوچکیش رو میزنه، برای خودش چایی میریزه، کتابی ورق میزنه یا مینشینه به دیدن فیلمهای قدیمی...
دیشب که تلفنی صحبت میکردیم، پرسیدم حالت چطوره؟
یکم مکث کرد و گفت:
- ابراهیم پور خستهست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد:
- با ابراهیم پورکه حرف میزنی، از این قرتیبازیا درنیار!
گفتم: چشم!
#حامد_ابراهیمپور
اعترافات
@mohsensarkhosh_khatkhatiii