اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
محکوم.. من زشت هستم
#داستانک
محکوم
من زشت هستم. خیلی زشت. این واقعیتی انکارناپذیر است که با من متولد شده. از وقتی خودم را شناختم، آینه بزرگترین دشمنم بود. عمیقترین حالات ناامیدی را جلو آینه تجربه کردم. در نوجوانی وقتی از هجوم تنهایی و ریشخندِ همسنوسالهایم به اتاقم پناه میبردم، بینی عقابی، چشمهای ریز، پستانهای خشک و باسنِ تختم را با نفرت در آینه نگاه میکردم، و دلم میخواست آینه را بشکنم.
حالا بعد از کلی درس خواندن و زحمت، به لطف پول خوبی که با کار کردن به عنوان رئیس حسابداریِ یک شرکت بزرگ در میآورم، و خرج عمل زیبایی بینی و پروتز و ترمیم ککومکهایم کردهام، رابطهام با آن دشمن دیرینه کمی بهتر از قبل شده است. اما هنوز هم در چهلودوسالگی بیگمان زشتم.
شاید اگر خانوادهام وضع مالی خوبی داشتند و این خرج را بیستسال پیش انجام میدادند، من الان چندتا بچه دوست داشتنی هم داشتم. شاید این آدم عبوس و سختگیری نمیشدم که حتی حسابدارهای مردی که زیردستم کار میکنند هم انقدر ازم بترسند. شاید در و دیوار اتاقم پر از عروسکهای کوچک و بزرگ، و عکس و پوستر بچهها نبود. شاید دیگر توی گوشیام عکسهای اَلپاچینو، برد پیت، جانی دپ، مت دیمون و... را نگهنمیداشتم و یواشکی نگاه نمیکردم.
شاید وقتی همکار تازهواردمان، این جوان رعنای خوشسیما، شروع کرد به زیرچشمی دید زدنم، تهِ دلم اینهمه آشوب نمیشد. شاید مدیرعاملِ شرکت مرا به چشم یک ابزارِ هوشمندِ فاقدِ احساساتِ انسانی نمیدید، که دستور بدهد بعد از تعطیلیِ شرکت، همراه با آن تازهکار بمانیم و تا نیمهشب حسابرسیهای پایان سال را جمع کنیم. و شاید من حالا روی تختِ زایشگاه منتظر نبودم که ببینم آیا پلیس بالاخره موفق شده ردّی از پدرِ این تخمِحرام پیدا کند یا نه.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii