اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
این واقعا پیشرفت عظیمی در علم و تکنولوژی بود
#داستانک
این واقعا پیشرفت عظیمی در علم و تکنولوژی بود . هر وقت آدمی جایی از بدنش درد می کرد و باعث آزارش می شد ، فرد می رفت پیش متخصص و آن عضو را بر می داشت تا یک مدت برای خودش استراحت کند و بعد که حسابی حالش سر جا آمد ، دوباره آن را به بدنش وصل می کرد . مثلا همسایه مَرد ، که دستش شکسته بود ، عوض گچ گرفتن و آویزان کردنش به گردن ، آن را برداشت و لای پتوی نرمی پیچید و گذاشت بالای کمد تا حسابی استخوان هایش جوش خوردند .
مرد هم خیلی با خودش کلنجار رفت تا عاقبت یک روز رفت پیش متخصص و از او خواست برای جمجمه اش یک لولا تعبیه کند تا بتواند شب ها که همه نوع فکر و خیالات و سردرد های جور و واجور به سراغش می آید ، مغز داغ کرده و نازنینش را بردارد و بگذارد توی یک لگن و درون یخچال قرار دهد .
اوایل کار خیلی نتیجه بخش و فوق العاده آرامش بخش بود . به طوری که مرد وقتی صبح ها از خواب بیدار می شد احساس سبکی و طراوت و شادابی سرشاری می کرد .
یک روز از قضا مرد دیر بیدار شد و از بس عجله داشت یادش رفت مغزش را از توی یخچال بردارد. با کمال تعجب دریافت که آن روز در ترافیک وحشتناکی که بود اصلا بی قرار و عصبانی نیست ، وقتی هم که رئیسش به خاطر چند دقیقه دیر آمدن جلوی همه همکار ها با لحن زشت و زننده ای توبیخ و تحقیرش کرد ، اصلا بهش برنخورد و نخواست گلوی رئیس را بگیرد و خفه اش کند .
آن روز کار هایش را درست و دقیق و مثل همیشه مرتب انجام داد و راس ساعت هم به خانه برگشت .
وقتی به خانه برگشت و رفت سر یخچال دید مغز عزیزش همان جا دارد توی سکوت و آرامش و خنکی یخچال برای خودش کیف می کند.
از آن به بعد هفته ای دو سه روز عمدا مغزش را جا می گذاشت . مخصوصا مواقعی که قرار بود مثلا به یک میهمانی خانواده گی شلوغ بروند که دائم از سیاست و اقتصاد حرف می زنند . یا وقتی که می خواست با همسرش برای خرید بیرون برود و برای خریدن یک جفت کفش تمام خیابان های شهر را چند بار بالا و پایین کنند . یا مواقعی که شب قبلش بازی دِربی بود و فردا تمام بحث توی اداره سر همین ماجرا . و مخصوصا مواقعی که توی خانه بود و یا با همسرش سر این که فردا ناهار چی درست کند حرف می زد یا پا به پای بچه اش کارتون نگاه می کرد .
هر قدر تعداد این روز ها بیشتر می شد احساس می کرد اطرافیانش احساس بهتر و رضایتمندی بیشتری نسبت به او دارند. دیگر به کسی طعنه و نیش و کنایه نمی زد ، دیگر آدم گوشت تلخ و توی خودی نبود ، دیگر دلش نمی خواست گاهی تنها باشد و با خودش خلوت کند . خلاصه این که خیلی از دید اطرافیانش آدم بهتری شده بود .
از خیلی وقت پیش همسرش جای لگن را به داخل فریزر منتقل کرده بود چون دست و پای یخچال خیلی تنگ بود .
چند روز پیش هم که مرد مثل همیشه سر ساعت نه شب داشت آشغال ها را دم در می کذاشت چشمش به یک حجم خاکستری رنگ پیچ درپیچ که شبیه گردوی پوست کنده بود افتاد اما با این که شکلش آشنا بود آن را به جا نیاورد .
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii