اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
نرسیده.. هنوز کلی تا عید مانده بود که یک روز پدر با جعبه بزرگی موز به خانه آمد
#داستانک
نرسیده
هنوز کلی تا عید مانده بود که یک روز پدر با جعبه بزرگی موز به خانه آمد. آن وقتها مثل الان نبود که موز فت و فراوان باشد، و از پرتقال و نارنگی هم ارزانتر. برای خودش مقام و منزلتی داشت که بیا و ببین. ما چهار تا بچهی قد و نیمقد، مثل اینکه هشتمین عجایب جدید الاکتشاف جهان را دیده باشیم حمله کردیم سمت پدر. البته حمله ناکام بود، چون دیدیم موزها همه سبزتر از علفهای باغچه و بیمزهتر از پوست طالبی هستند.
پدر با ریشخند معنی داری بر لب، برای ما جانوران غارتگر شرح داد که موزها هنوز کال هستند و اگر در انباری لای روزنامه بمانند برای عید زرد و شیرین خواهند شد.
بعد رو به مادر که از این حرکت غیر منتظره هاج و واج مانده و با نگاه پرسشگری دلیل این ولخرجی را جویا بود گفت:
"خانم جان مفت خریدم. تا عید هم تو انباری از دست این اشرار در امان میمونه."
ماجرای جعبه پر از موز و در قفل انباری روی دل ما بچهها ماند تا روز بعد از سال تحویل. قرار بود عصر میهمان بیاید و مادر رفت که موزهای رسیده را بیاورد، اما تنها چیزی که از انباری بیرون آمد صدای جیغ بود!
بله، همه موزها سیاه و پوسیده و له شده بودند.
نمیدانم پدر فهمید کار کار آه ما بوده یا نه، ولی دیگر هیچ وقت موز نخرید که نخرید. حتی حالا که موز درجه یک، از موز سبز و کال آن وقتها هم ارزانتر است.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii