طوفان‌ها و خنده‌ها

طوفان‌ها و خنده‌ها

دیروقت شب، خسته و کوفته از سرکار برگشتم خونه که همسرم با دیدنم دوباره افتاد روی دور تندِ نق‌وناله که:
"آی بچه‌ات قوطی روغن رو چپه کرده روی قالیچه و شیشه مربا رو از یخچال برداشته شکسته و ..."
خلاصه هرچی خستگی و بی‌حوصلگی و تنهایی که در مدت نبودنم تو دلش جمع شده بود، مثل طوفان به طرفم روانه کرد.
ما هم که خیرسرمون مَردیم و پوست‌کلفت، خم به ابرو نیاوردیم که خب خانمِ جان‌ودلم مگر این‌ها تقصیر منه؟ مگر من از کله سحر تا نصف‌شب داشتم تفریح می‌کردم که حالا شد "بچه من"؟ مگه من وقتی که تو کارم کم میارم و چکم برگشت می‌خوره و طلبکار‌هام دمارم رو در میارن و هزار بدبختی و بیچارگی رو صبح تا الان تحمل می‌کنم، میام خونه و دق‌دلی‌ام رو سر تو و بچه خالی می‌کنم؟
خلاصه که گفتم: "خب بیا حالا که این نحس شده و داره بهانه‌گیری می‌کنه، بریم تا همین پارک نزدیک خونه که بازی کنه و انرژی‌اش تخلیه بشه. بلکه خسته شد و لااقل شب گذاشت چند ساعتی راحت بخوابیم.
ساعت یکِ شب توی پارک پرنده پرنمی‌زد. بچه با شور و اشتیاق تمام دوید طرف وسایل بازی و ما هم نشستیم روی نیمکت و شروع کردیم شامِ حاضری رو همونجا خوردن. دلم داشت ضعف می‌رفت و چشم‌هام رو به زور و مکافات باز نگه داشته بودم. همسر جان هم طفلک داشت همچنان از سختی‌های کارِ خونه و بچه‌داری می‌گفت; البته حالا کمی آروم‌تر و به شکل درددل.
همون موقع یک ماشین مدل‌بالا چندمتر جلوتر ایستاد و چهارتا جوون خوشتیپ، با شوروحال و بگووبخند ازش پیاده شدن. رفتند و یک گوشه‌ای نشستند به گپ و گفت و خندیدن.
طبیعی بود که با دیدنشون دلم بره توی حال و هوای دوران مجردی. دورانی که آزاد و بی مسئولیت، بی‌خیالِ دنیا و مافیها بودم و زندگی رو اونجوری که دلم می‌خواست می‌گذروندم.
صدای خنده جوون‌ها هر لحظه بلند‌تر و بلندتر می‌شد، و چشم‌های من از بی‌خوابی و خستگی هر‌آن سنگین‌تر و سنگین‌تر.
بچه‌ که خوب از بازی سیر شد، راه افتادیم بریم خونه. وقتی از کنار جایی که اون جوون‌ها نشسته بودن و صدای خنده‌هاشون گوش فلک رو پُر کرده بود گذشتیم، همین‌طور که بوی گند حشیش به دماغم خورد، شنیدم یکیشون گفت: "این پیک هم به سلامتی پدر مهربونی که بچه‌اش رو این وقت شب آورده پارک. بابای ما که ..." ادامه حرفش رو طوفانی از قهقهه رفقاش بُرید. من به صورت خندون و شاد بچه‌ام نگاه کردم و کمی سرعت قدم‌هام بیشتر شد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii