شاید «کنشا» از شنیدن خبر اعدام من به گریه می‌افتاد و ماه‌ها از زندگی سیر می‌شد

#پاراگراف

شاید "کنشا" از شنیدن خبر اعدامِ من به گریه می‌افتاد و ماه‌ها از زندگی سیر می‌شد. ولی با این‌ وجود، این من بودم که می‌مُردم. به یاد چشمان زیبا و گیرای او افتادم. وقتی نگاهم می‌کرد، چیزی از وجودش به من منتقل می‌شد. اما فکر می‌کردم دیگر این حالت تمام شده است. حالا اگر او نگاهم می‌کرد، نگاهش در خودش می‌ماند و در من تأثیری نداشت. من تنها بودم... اگر می‌آمدند و می‌گفتند که می‌توانم با خیال راحت به خانه بروم و زندگی‌ام در امان خواهد بود، باز هم برایم فرقی نمی‌کرد. وقتی که آدم خیالِ موهومِ جاودانگی را از دست بدهد، چند ساعت یا چند سال انتظارِ مرگ را کشیدن برایش فرقی نمی‌کند.

#ژان_پل_سارتر
داستان کوتاه #دیوار
@mohsensarkhosh_khatkhatiii