اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
سنگتمام.. یکی از زنهایی که تازه آوردهاند، بسیار جوان و زیباست. مأمور بالای سر او میایستد
سنگِتمام
یکی از زنهایی که تازه آوردهاند، بسیار جوان و زیباست. مأمور بالای سر او میایستد. زن سرش را کمی مایل گرفته، و موهایش کَج از روی پیشانی تا شانهاش پایین ریخته است. لبخندِ ملایمی بر لب دارد. مأمور به چشمهای درشت و جذاب زن نگاه کرده، و دفترچهای از جیبش بیرون میآورد. نام، نام خانوادگی، و چند شماره را یادداشت میکند. به دفترِ کارش که میرسد، از توی پروندهها شماره تلفن بستگانِ زن را پیدا میکند. فقط یک شماره متعلق به همسرِ زن وجود دارد. وقتی مأمور دارد تلفنی جریان را توضیح میدهد، همسرِ زن هرچه فحش یاد دارد بارش میکند. مأمور میگوید: "من هم آدم هستم و شرایطِ تلخ و دشوار شما را درک میکنم، و اگر واقعاً مجبور نبودم مزاحم نمیشدم." همسرِ زن که کمی آرام شده میپرسد: "حالا باید چهکار کنم؟" مامور میگوید: "بهتر است خودتان بیایید و عکس را عوض کنید، وگرنه طبق مقررات مجبوریم یک سنگ ساده و کوچکِ بدون عکس بر مزارشان نصب کنیم."
همسرِ زن میگوید: "اما من دوست دارم همین عکس را آنجا ببینم." و آرام گریه میکند. مأمور شماره تلفن یک سنگتراش ماهر را میدهد، و میگوید احتمالاً او میتواند جوری روی عکس کار کند که با مقررات جور شود.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii