اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
آموز …حسام و محسن هرروز همراه پدرشان برای نماز جماعت به مسجد محل میرفتند
#حکایت_تاریخی_فرهنگی_مذهبی_پندآموز
حسام و محسن هرروز همراه پدرشان برای نماز جماعت به مسجد محل میرفتند. روزی دیدند در وضوخانه مسجد پیرمردی دارد اشتباه وضو میگیرد و آنها هم در دلشان احساس مسئولیت کردند که پیرمرد را از اشتباهش آگاه کنند. اما از آنجا که بسیار مؤدب و باحیا بودند نخواستند به پیرمرد که همسن پدربزرگشان بود بیاحترامی کرده باشند. بنابراین رفتند برای پیرمرد فیلم بازی کردند و در یک بحث ساختگی گفتند:
"-پدر جان ما سر اینکه وضوی کداممان درست است اختلاف داریم. ما وضو میگیریم و شما که بزرگتر هستید بگویید کدام درست است."
پیرمرد ایستاد و خوب به وضوگرفتن آنها نگاه کرد. هردو مثل هم و کاملا درست وضو گرفتند. بعد ایستادند تا پیرمرد نظرش را بگوید.
پیرمرد دستی به ریش سفیدش کشید و کلاه نمدیاش را روی سر بیمویش جابجا کرد. بعد عصایش را برداشت و گفت:
"-برید پدرتون رو مسخره کنید جغلههای نیموجبی. من رو مسخره کردید؟ به شما چه مربوطه اصلا؟ دلم میخواد اون مدلی وضو بگیرم. همین مونده دوتا الف بچه بیان به من چیز یاد بدن. بدویید برید گمشید ببینم."
و اگر حسام و محسن تیز و فرز فرار نکرده بودند، پیرمرد نفری چند تا ضربه جانانه با عصایش هم به آنها زده بود.
#م_سرخوش
@mihsensarkhosh_khatkhatiii