…مردی سی و چند ساله رو به پنجره، با لیوان چای در دستش که بخار از آن بلند می‌شود ایستاده است

#داستانک


مردی سی و چند ساله رو به پنجره، با لیوان چای در دستش که بخار از آن بلند می شود ایستاده است.
چیزی بین باد و نسیم، برگ های زرد باقی مانده روی شاخه های درختان چنار پارک را تکان می دهد و نرم بارانی که از نیمه های دیشب شروع شده، شبنم وار می بارد.
توی کوچه زن شیک پوشی شتابان عبور می کند. هوا یکدفعه سرد شده و زن که لباس نازک و چسبی پوشیده، انگار سردش باشد خودش را محکم بغل کرده و تقریبا می دود. مرد هم لرزش می گیرد و یک جرعه چای می نوشد. هنوز خیلی داغ است و زبانش کمی می سوزد.
صدای قیل و قال بچه ها از حیاط مدرسه ای که آن طرف خیابان است، با صدای اذانِ مسجد در هم می پیچد.
از خانه ی همسایه بوی قُرمه سبزی می آید. دل مرد ضعف می رود. از وقتی بیدار شده فقط چای و سیگار.
لیوان چای را سر می کشد و چند دقیقه دیگر هم پای پنجره می ماند و ماشین ها را می شمارد.
با صدای زنگ تلفن از عالم خیال بیرون می آید.
گوشی را با عجله بر می دارد:
-بفرمایید؟ بله قربان! مهندس اکبر پور هستم. امروز؟ نه نه چه مشکلی؟ حتما تا یک ساعت دیگه خودم رو می رسونم خدمتتون قربان.

غافلگیر شده بود. تا چند روز دیگر انتظارش را نداشت که تماس بگیرند، تازه آن هم اگر تماس می گرفتند.
دستی به صورت اصلاح نشده و ته ریش سه چهار روزه اش کشید؛
کاش کمی بلند تر بود!
زود لباس پوشید و پرونده ها و اصل مدارک تحصیلی و رزومه کاری اش را از روی میز برداشت و با عجله از خانه پدری بیرون زد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii