از همان اولش می‌دانستم قرار نیست هرگز مال من باشد

#داستانک

از همان اولش می دانستم قرار نیست هرگز مال من باشد . اما این که دست کس دیگر هم به او برسد برایم خیلی درد آور بود . برای همین وقتی شنیدم در بیست و هشت ساله گی قرار است عروسی کند ، تصمیم جدی گرفتم تا او را هر جور شده برای خودم بدزدم . تمام نقشه هایم را درست و حساب شده کشیدم . مسیر هر روز و حتی ساعت دقیق کلاس هایش را خوب می دانستم . آن روز هم سر ظهر توی پیاده رو کوچه ی خلوت ، پشت یک درخت چنار پنهان شدم . دست و پایم عجیب می لرزید . از دور می دیدم که دارد نزدیک می شود ؛ با همان قدم های آرام و متینی که انگار روی ابر ها برداشته می شدند . اما با هر قدم که پیش می آمد ضربان قلب من تندتر می شد . هنوز زود بود . باید صبر می کردم تا حسابی نزدیک شود . وقتی که به ده قدمی رسید کاملا آماده بودم و با تمام نیرویی که در وجودم بود شروع کردم . زمانی که درست به مقابلم رسید تازه متوجه حضور کسی پشت درخت شد ، نگاهی دلسوزانه به قامت کوتاه و بی رمقِ شانزده ساله ام انداخت که گویی در جا خشکم کرد . بعد سَری تکان داد و آرام تر و متین تر از قبل به راهش ادامه داد .
او ازدواج کرد ، اما من الان یک سال و نه ماه و چهارده روز است که او را توی این فیلم چهل و هشت ثانیه ای برای خودم دزدیده ام .

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii