اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
تیتر روزنامه توجهم را جلب کرد، شروع کردم به خواندن خبر
#داستانک
تیتر روزنامه توجهم را جلب کرد، شروع کردم به خواندن خبر.
یادم افتاد آن روزی را که برای خاکسپاری یکی از نزدیکان رفته بودیم. در قسمتی از مراسم، چند نفر از بستگان متوفی، طبق رسم و رسومات معمول، یکی یکی میرفتند توی قبرِ خالی دراز میکشیدند و چند ثانیه ای بسته به دل و جرئت، یا ارادتی که به مرحوم داشتند آنجا میماندند. بعد هم با یک صلوات و فاتحه ی جمعِ حاضر بیرون می آمدند. اما من که از دور نظاره گر این صحنه بودم و دلبستگی آنچنانی هم با آن خدا بیامرز نداشتم، و به قول معروف بیرون گود ایستاده و هوش و حواسم سر جایش بود ، سایه ی ترس را روی صورت تمام آن ها که توی گور دراز میکشیدند به وضوح میدیدم.
نوبت به یکی از بستگان رسید که قشنگ معلوم بود قافیه را پاک باخته است اما بنا بر مصلحت و رودربایستی، و شاید برای اثبات این که "کی گفته من ترسیدم؟" خودش را ملزم میدانست حتما در این قسمت از مراسم شرکت کند.
کامل مردی بود با اندامی فربه و ته ریش جو گندمی. خلاصه بعد از کمی این پا و آن پا کردن و پاک کردن عرق پیشانی، در میان همهمه ی صلوات فرستادن تشییع کنندگان، و با کمک دو نفر که دست های لرزانش را گرفته بودند، پا به داخل قبر نهاد.
وقتی دراز کشید، دست ها را روی سینه گذاشت و چشم هایش رابست. چند لحظه سپری شد و همه خیال میکردند الان بلند میشود، اما او همچنان آرام دراز کشیده بود. خیلی ها که فکر نمیکردند طرف انقدر بتواند دوام بیاورد بلند صلوات فرستادند و بقیه را هم به این کار تشویق کردند. بعد از صلوات چهارم و پنجم، کم کم سکوت سنگینی حکم فرما شد که خیلی زود جایش را به پچ پچ گنگ جمعیت تشییع کننده داد.
مرد همچنان دست ها را آرام روی سینه اش گذاشته بود و تکان نمیخورد. بالاخره یکی بالای قبر رفت و او را به اسم صدا زد. ولی فایده ای نداشت و هیچ عکس العملی از مرد مشاهده نشد. اینجا بود که هیجان و اضطراب و نگرانی یکدفعه مثل بمب، بین جمعیت منفجر شد. دو نفر سعی کردند او را از قبر بیرون بکشند اما هیکل چاق او تقریبا تمام فضای داخل گور را پر کرده بود. به ناچار یک نفر رفت روی پاهایش و او را از شانه گرفت تا به حالت نشسته در آمد، بعد نفر دیگری رفت پشتش و به هر جان کندنی بود با کمک بقیه او را بیرون کشیدند.
خوشبختانه زنده بود و وقتی آب سرد روی سر و صورتش پاشیدند به هوش آمد. اما تمام بدنش میلرزید و رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود.
تا آخر مراسم هم فقط یک گوشه نشست و بهت زده به مردم نگاه کرد.
من هم وقتی خبر روزنامه را خواندم بهت زده شدم. آخر این که دیگر قصه و داستان و افسانه نبود؛ روزنامه بود، روزنامه ی لعنتیِ رسمیِ صبح کشور که عین واقعیت بود.
نوشته بود عده ای جدیدا پیدا شده اند که شب ها برای در امان بودن از سوز و سرمای زمستان، برای خوابیدن به داخل گور های خالیِ قبرستان پناه میبرند.
ناخودآگاه مقایسه کردم حال آن مرد فربه را وسط آن همه جمعیت و در روز روشن، با حال این افراد در نیمه های یک شب طوفانی و برفی که باد زوزه میکشد و رعد میغرّد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii