اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
غریبه.. دیگر نمیتوانست تحمل کند
#داستانک
غریبه
دیگر نمیتوانست تحمل کند. تصمیم گرفت همین امشب که از مغازه به خانه برگشت، همهچیز را بگوید و توضیح بخواهد. از صبح، افکاری پریشان در جمجمهاش تکرار میشدند:
"تازگی یاد گرفته از کیفم پول برمیداره; مبالغ کوچیک که به خیالش من متوجه نمیشم. بارها هم دیدم دزدکی با موبایلش صحبت میکنه و..."
تاحالا چیزی بهروی خودش نیاورده بود، اما امروز صبح که زن هنوز خواب بود، موبایلش شروع به لرزیدن کرد. او شماره غریبه را به خاطر سپرد و تا بعدازظهر با خودش کلنجار رفت که زنگ بزند یا نزند. وقتی صدای مردانهی آنطرف خط، "اَلو بفرمایید!" را گفت، زبانش بندآمد، عرق به پیشانیاش نشست و ارتباط را قطع کرد.
شب، عمداً یکساعت زودتر از معمول مغازه را بست و بهسمت خانه راهافتاد. در دلش آشوب و در سرش همهمه بود. آهسته کلید را چرخاند و وارد شد. صدای ریختن آب از دوش حمام میآمد.
"یعنیچی؟! الان چه وقتِ حموم رفتنه؟!"
صحنه را که دید، محکم با کف دست به پیشانیاش کوبید. روی میز جعبهای نسبتاً بزرگ بود، و داخل جعبه کتوشلواری گرانقیمت و سفارشیدوز با کارتی که رویش نوشته بود: عزیزم، دومین سالگرد عشقمون مبارک.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii