اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
داستانک …توی پایانه از اتوبوس پیاده شدم، دیدمش که با مانتو و مقنعه فرم دبیرستان، و چادر سیاهی که خیلی آن را جلو کشیده بود، کنج نیم
داستانک
توی پایانه از اتوبوس پیاده شدم، دیدمش که با مانتو و مقنعه فرم دبیرستان، و چادر سیاهی که خیلی آن را جلو کشیده بود، کنج نیمکتِ ایستگاه نشسته و سرش را کرده توی تبلتش.
چیز خاصی نداشت که توجه کسی را جلب کند.
منتظر دوستم بودم که دیر کرده بود و همچنان زیر چشمی او را می پاییدم. اتوبوس آمد، اتوبوس پر شد، اتوبوس راه افتاد و رفت! اما او همچنان سرش توی تبلتش بود؛ با خودم گفتم:
"اصلا نفهمید اتوبوس اومد و رفت، عجب! ببین کار این دنیای مجازی داره به کجا ها می رسه! ملت رسما اسیرش شدن. تازه این مثلا خوب خوبشه ! "
دوستم که آمد با هم راه افتادیم، وقتی از پشت سر او که همچنان گوشه نیمکت کِز کرده بود عبور کردیم، یک آن از بالای سرش، چشمم به صفحه تبلتش افتاد. تصویری از صورتِ یک زنِ میان سال و خیلی زیبا، وسط یک تاج گل! با نوار سیاه اُریب کنارش.
تازه فهمیدم لرزش شانه هایش از کِر کِر خنده وقت چت کردن با دوست پسرش نبوده.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii