اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
من و مریم، مهرداد و زنش، و دیگران
#داستانک
من و مریم، مهرداد و زنش، و دیگران
خوبی کار این بود که مجبور نبودم همانجا در آزمایشگاه نمونه بدهم. فقط گفتند باید خیلی زود، تا زمانی که هنوز این موجودات ریزِ دردسرساز زنده هستند، نمونه را برسانم.
مریم با شرمزدگی گفت:
-"ببخشید عزیزم. میدونی که نتیجه هرچی باشه من تا آخر عمر عاشقتم و بدون تو نمیتونم زندگی کنم. ولی بالاخره باید فهمید. باید یک کاری کرد."
راست میگفت. باید یک کاری میکردیم. باید بعد از هفتسال زندگی شاد و عاشقانه، بالاخره جواب توقعات و نیشوکنایههای خانوادهها و فامیل و دوست و آشنا را میدادیم. دکتر گفته بود مریم هیچ مشکلی ندارد. دیگر بیشتر از این نمیتوانستم شانه خالی کنم و به کوچهعلیچپ بزنم. باید میرفتم، اما میترسیدم. مریم را با جان و دل، بکر و تازه و تکرارنشدنی، درست مثل روز اول، هنوز میخواستم و برای نگهداشتن او حاضر شدم تن به این کار بدهم. کاری که وقتی شروع کردیم به انجامش، حس کردم درحد یک حیوان که نه، -حیوان باز خوب است، لااقل غریضه دارد- درحد یک دستگاه فُتوکپی نزول کردهایم. به هر خفّتی بود، با پوشش خنده و شوخی، نمونه را داخل ظرف مخصوصی که آزمایشگاه داده بود خالی کردم و زود لباسهایم را پوشیدم. مریم هنوز روی تخت دراز کشیده بود. بوسیدمش و گفتم:
-"دعا کن برام."
برچسب روی ظرف را کندم. کنار اولین سطل آشغال ترمز کردم و ظرف را دور انداختم. بعد موبایل را برداشتم و شماره گرفتم:
-"الو. سلام. من دارم میام مهرداد جان. ردیفش کردی؟ جانِ من زود باش. آقا مسخرهبازی درنیار. گناهش پای من، فقط توروخدا خانمت نفهمه که بعدا به مریم میگه ها! میشناسیشون که. قربونت برم. شرمندهام داداشی. به وقتش جبران میکنم برات. فقط به تو میتونستم بگم، چون خودت هم چندینسال همین مشکل رو داشتی و حالم رو درک میکنی. خداروشکر که حالا خدا الناز و ایلیا رو بهتون داده. از طرف من جفتشون رو ببوس."
نیمساعت بعد جلو خانه مهرداد بودم. پلاستیک مشکی را که به دستم داد با خنده گفت:
-"بیا. تروتازه. محصول درجه یک از مواد درجه یک. خدا لعنتت کنه که بهخاطر رفاقت آدم رو..."
نگاه شرمسارم را که دید ادامه حرفش را خورد و گفت:
-"بیخیال رفیق. بدو برو تا دیر نشده."
توی ماشین برچسب را روی ظرف چسباندم و آن را تحویل مسؤل آزمایشگاه دادم. جواب سریع آماده شد و بردم پیش دکتر. دکتر داشت میگفت:
-"متاسفانه این یک مشکل نادرِ مادرزادی است و باید بگم تعداد اسپرمها در یک میدان انقدر کم هست که بههیچوجه امکان نداره هرگز..."
یکدفعه مطب شروع کرد دور سرم گشتن. عرق سردی به تمام تنم نشست و حالت تهوع شدیدی بهم دست داد. جوری که دکتر بلند شد زیربغلم را گرفت تا از روی صندلی نیفتم.
به مریم میتوانستم بگویم نمونه را دیر رساندهام و آزمایش باید تکرار شود. اما به مهرداد باید چه میگفتم.....؟!
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii