اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
مهربانی
#داستان_کوتاه
مهربانی
آقای بیگی، راننده ی تاکسی تلفنی، که تازگی ماشین قراضه ی قبلی اش را فروخته بود و به صورت اقساطی یک ماشین بهتر خریده بود تا با کار کردن در تاکسی تلفنی دیگری در بالای شهر، درآمدش را بیشتر کند، آن روز صبح وقتی طبق معمول همیشه راس ساعت هفت از خواب بلند شد، با خودش گفت:
باز هم یک روز مزخرف دیگه!
بعضی روز ها همین که آدم بیدار میشود و از پنجره به منظره ی دود گرفته و عبوس شهر، این جنگل پر از درخت های آجرین و فولادین، نگاه میکند، دلش عجیب سیاه میشود. گویی نگون بختی و پوچی و بیهودگی دنیا، پشت این پرده ی نقاشیِ چرک مُرد دارد پوزخند کریهش را نشانت میدهد.
آقای بیگی خیلی آرام لباس پوشید. مخصوصا مراقب بود همسر و دختر دو ساله اش را بیدار نکند، چون میدانست بچه هر شب تا دیر وقت بیدار است و همسرش هم ناچار پا به پای او شب زنده داری میکند. برای همین همیشه آقای بیگی شب ها تنها به خواب میرفت و صبح ها هم تنها بیدار میشد. بعد میرفت سر یخچال و بسته ی صبحانه ای که همسرش از شب قبل برایش گذاشته بود بر میداشت و از خانه بیرون میزد.
فرقی هم نداشت که آن روز یک روز شاد باشد، یا یک روز دلگیر مثل آن روز.
آن روز طبق پیشبینی آقای بیگی واقعا روز مزخرفی بود.ظهر شد و هنوز هیچ سرویسی برای آقای بیگی نبود. او فقط توی آژانس نشست و به اراجیفی که از تلویزیون پخش میشد نگاه کرد؛ صبح و سلامتی. صبح و نشاط. صبح و خانواده. صبح و ورزش.
هی نگاه کرد و هی توی دلش لعنت فرستاد به هر چه شعار تو خالی است. و هی هر چند دقیقه یک بار بلند شد رفت بیرون تا سیگاری آتش بزند.
نزدیک ساعت دو بود، صاحب آژانس آقای بیگی را که آخرین نخ از پاکت سیگارش را تازه روشن کرده بود صدا زد و آدرسی به او داد.
الهیه!
آقای بیگی زیر لب الهی به امید تویی گفت و سریع نشست پشت فرمان.
آدرس سر راستی بود. و چه خانه ای و چه مسافری.
دختر جوانی از خانه بیرون آمد و کنار ماشین ایستاد. آقای بیگی چند لحظه صبر کرد و بعد شک کرد که شاید طرف مسافر او نیست. برای همین سوال کرد:
خانم شما آژانس خواسته بودین؟
+بله.
بفرمایید در خدمتم.
+منتظرم درو باز کنید.
بله! چشم! شرمنده.
آقای بیگی پیاده شد و درب ماشین را برای خانم باز کرد. مقصد تقریبا نزدیک بود ولی خانم خواست که آقای بیگی منتظر بماند. او هم صبر کرد و تقریبا یک ساعت همانجا انتظار کشید.ساعت از سه و نیم گذشته بود و گرسنگی داشت کم کم آقای بیگی را اذیت میکرد که خانم جوان با چهره ای بر افروخته و عصبانی، پیدایش شد. آقای بیگی این بار پیش دستی کرد و در را باز کرد. خانم سوار شد و گفت برگردیم به همان آدرس قبل.
تجربه به آقای بیگی ثابت کرده بود که درباره ی مسائل عاطفی و احساسی هرگز نباید از مسافر ها سوالی بپرسد، مخصوصا که طرف یک خانم جوان و عصبانی و مغرور باشد. اما وقتی دید آن خانم دارد سعی میکند صدای هق هقش را در گلو خفه کند گفت:
خانم آروم باشید. امیدوارم مساله مهمی نباشه.
و با گفتن همین دو جمله ی کوتاه و دلسوزانه بود که خانم، بارانی از الفاظ تند و کوبنده را بر سر راننده ی مفلوک باراند:
به شما یاد ندادن سرتون تو کار خودتون باشه؟ شما چیکاره ای؟ روانکاوی؟ مشاور اجتماعی ای؟ ها؟ شما شغلت شوفریه آقای محترم! پس بچسب به فرمون و عوض این که تو آینه زن و دختر مردم رو نگاه کنی به جلوت نگاه کن. آدم از دست شما فضول جماعت هیچ جا آرامش نداره.
آقای بیگی لام تا کام حرف نزد، اما حس کرد عرق سردی از کتف و شانه هایش راه افتاد و تمام مسیرِ ستون فقراتش را طی کرد.
دندان هایش را به هم فشرد و با اخم در هم گره خورده و چشم هایی که از شدت خشم تنگ شده بود به جلو خیره شد تا به مقصد رسیدند.
رسیدیم خانم.
+کور نیستم. خونه خودم رو هم بلدم. منتظرم درو باز کنی.
آقای بیگی نفس خیلی عمیقی کشید و وقتی بر خودش مسلط شد رفت و درب ماشین را برای خانم باز کرد.
خانم گفت کرایه را با آژانس حساب میکند، و آقای بیگی راه افتاد.
توی ماشین با خودش میگفت:
پر مدعای از خود راضی. هر بلایی سرت اومده باشه حقته. امیدوارم صد برابر بدترش سرت بیاد. چند بار باکف دست روی فرمان کوبید. دلش میخواست جواب محکم و دندان شکنی به او میداد، ولی چون تازه به این آژانس آمده بود از عواقبش ترسید.
توی همین درگیری های فکری بود و گرسنگی هم از یک طرف کلافه اش کرده بود، که یک آن متوجه نشد ماشین جلویی سرعتش را خیلی کم کرده تا از یک سرعت کاه عبور کند. نتوانست به موقع عکس العمل نشان دهد و گرمپ!
قبل از این که به خودش بیاید و بفهمد چه اتفاقی افتاده، دید یقه اش توی چنگ آدم هیکلمندی است که دارد سرش هوار میکشد:
مرتیکه الاغ مگه کوری؟! هنوز یک هفته نیست ماشین رو از دُبی وارد کردم بی شعور نفهم. فقط همین سپرش که زدی شکستی اندازه کل ماشینت قیمتشه. پولش به درک! باید سفارش بدم از آلمان بیاد، اونم کمِ کم یک ماه طول میکشه.
ادامه👇