زبان آقای بیگی لال شده بود و کم مانده بود اشکش در بیاید

زبان آقای بیگی لال شده بود و کم مانده بود اشکش در بیاید.
خلاصه که با وساطت مردم یقه اش آزاد شد و نشست یک گوشه کنار بلوار تا افسر بیاید و کروکی و جریمه و بیمه و . . . بعدش هم که ماشین نوی خودش باید می‌رفت تعمیرگاه و چند روز از کار افتادن و بی پولی و خرج ماشین و قسط ماشین و اجاره خانه و خرج خانه و . . .
تا قضیه ی تصادف جمع و جور شد و ماشین رسید به تعمیرگاه و آقای بیگی رسید به میدان امام حسین و به خانه اش، چند ساعتی از شب گذشته بود.
زیاد پیش می‌آمد که نتواند برای ناهار برود خانه، برای همین همسرش نگران نبود. او هم چیزی به روی خودش نیاورد و فقط گفت زودتر شام بخوریم.
می‌خواست سرش را به بازی کردن با دخترش گرم کند، ولی اصلا دل و دماغش را نداشت. می‌دانست اگر بنشیند و با همسرش درد دل کند و شرح ماجرای امروز را برایش بگوید،جواب هایی که خواهد شنید از این قبیل است:

خدا مرگم! چند روز طول می‌کشه درست بشه ماشین؟ حالا اجاره خونه چی میشه؟ چرا مراقب نیستی آخه؟ اونم ماشین نوی نو! حالا خیلی داغون شده؟ چقدری خرجشه؟ ای بابا، ما هم شانس نداریما خدایا.

پس ترجیح داد ساکت و آرام بنشیند تا شام آماده شود.
وقتی سفره پهن شد آقای بیگی دیگر داشت از گرسنگی ضعف می‌کرد. شروع کرد به خوردن، اما دخترش دائم یا لیوان آب را چپه می‌کرد، یا سالاد ها را می‌ریخت توی ظرف خورشت. در کل افتاده بود روی دنده ی لج و هر چه می‌گفتند جیغ می‌کشید. آخر کاری هم چنگال را برداشت و رفت سمت تلویزیون، و اگر آقای بیگی زود نجنبیده بود با نوک چنگال محکم توی صفحه ی تلویزیون کوبیده بود.
آقای بیگی خواست چنگال را از دستش بگیرد اما او با تمام توانِ دست های کوچکش دسته ی چنگال را مشت کرده بود و جیغ می‌کشید. آقای بیگی هم صدایش را بلند کرد، خیلی بلند، خیلی بلند تر از آن چه لازمه ی تنبیه کردن یک دختر بچه ی دوساله بود. و یکی هم پشت دستش زد تا چنگال را ول کند.
بعد هم نشست تا بقیه ی غذایش را بخورد، اما انگار چیزی توی گلویش بود که اجازه نمی‌داد غذا پایین برود.
به زور چند قاشق دیگر خورد اما دید واقعا دیگر نمی‌تواند.
دخترش لب ورچیده بود و یک گوشه کز کرده بود.
وقتی بغلش کرد و صورتش را بوسید، دخترک با آن زبان شیرین و دلنشینش گفت:
بابایی من دوشت دالم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii