اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
- خانوم یک لیوان چای بریز بیار
#داستانک
بچه که بودم از یک کارِ خان عمو خیلی لجم می گرفت ؛ می نشست روی تشکچه و لم می داد به پشتی یا متکا ، و می گفت :
- خانوم یک لیوان چای بریز بیار .
یا مثلا سر سفره با این که اگر دستش را دراز می کرد خودش می توانست پارچ آب را بردارد ، باز می گفت :
خانوم یک لیوان آب بریز برام .
حتی بار ها دیده بودم زن عمو را صدا زده بود و از آشپزخانه کشانده بود توی اتاق تا عینکش را از لب طاقچه بدهد دستش .
انقدر از این کار هایش بدم می آمد که با خودم عهد کردم هرگز چنین رفتاری با همسر آینده ام نداشته باشم .
سال ها گذشت و ازدواج کردم ؛ یک روز تقریبا دو سال و نیم بعد از ازدواج ، حس کردم همسرم دمق است و آن جور که باید سر حال نیست . علت را پرسیدم و بعد از کلی کلنجار رفتن و "نه طوریم نیست خوبم" گفتن ، بالاخره پرسید :
+ شاهین تو من رو دوست نداری ؟
- این چه حرفیه خانومم ؟ چرا همچین چیزی گفتی ؟ من که همیشه با ادب و محبت و احترام باهات رفتار کردم .
+ آره ولی . . .
- ولی چی ؟ بگو می خوام بدونم رفتارم چه اشکالی داشته که باعث شده همچین حسی پیدا کنی ؟!
+ خودت خواستی ها.
- معلومه خب . بگو دیگه .
+ تو این مدت که با هم زندگی می کنیم یک بار هم نشد ازم بخوای یک لیوان چایی برات بریزم یا یک لیوان آب دستت بدم . انگار باهام غریبه ای ، انگار تعارف و رودربایستی داری ، انگار باهام راحت نیستی . نمی دونم شاید هم به خاطر غرورته که دوست نداری هیچ وقت کاری از من بخوای .
من آن لحظه واقعا نمی دانستم باید جواب دخترِ خان عمو را چطور بدهم .
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii