حسین جاویددانشجوی دکتریمدیر نشر مشاوره و همکاری در زمینهی همهی مراحل تولید کتاب: ۰۹۱۲۲۴۷۲۸۳۸ صرفاً پیام ضروری و کاری:
👆👆👆. ادامه از پست قبلی
👆👆👆
ادامه از پست قبلی
از میان روایت استیونز میفهمیم که گردهمایی بزرگ خانهی لرد دارلینگتن، پس از جنگ بزرگ اول، حول محور قرارداد «ورسای» و غرامت سنگینی میگردد که متفقین بر آلمان تحمیل کردند. لرد ــ ظاهراً بهواسطهی مناعت طبع انگلیسیاش ــ عقیده دارد لگدکوب کردن دشمن شکستخورده خلاف انصاف و انسانیت است. او تلاش دارد همپیمانان فرانسوی و امریکایی را راضی کند که مفاد این قرارداد را سبک کنند. میدانیم که بسیاری از تاریخنگاران معتقدند که همین قرارداد سنگین ورسای بود که ملت آلمان را تحقیر کرد و زمینهساز ظهور نازیسم و تلاش رایش سوم برای سلطه و احاطه بر اروپا شد. ایشیگورو با روایت گردهماییهای سرای دارلینگتن تلاش میکند به نوبهی خود خوانندهاش را به ملاقات تاریخ ببرد و به ریشهیابی دلایل جنگ جهانی دوم و شکلگیری و قدرتگیری نازیها و فاشیستها بپردازد. او سالهای پس از جنگ جهانی دوم را هم روایت میکند و روی این موضوع انگشت میگذارد که چطور سادهاندیشی و فریب خوردن اشراف و سیاستمداران انگلیسی به زوال امپراتوری بزرگ بریتانیا و حتی از بین رفتن اشرافیت و طبقهی اعیان شد ــ چه لرد دارلینگتن، با همهی حسن نیتش، درواقع بازیچهی دست آلمانها بوده است.
در پایان سفر استیونز ــ و پایان داستان ــ میبینیم که او در حسرت شکوه و جلال گذشته میسوزد و عمرش را تباهشده میپندارد. لرد ـــ که، گفته شد، مشخص شده نه آن مرد رؤیایی و صلحطلب استیونز، که آلت دست نازیها بوده ــ مرده است، سرای دارلنیگتن به آقای فارادی امریکایی فروخته شده (نمادی از قدرتگیری امریکا و تسلط آن بر اروپا)، طبقهی اعیان که استیونز عمیقاً به آن وابسته بوده از بین رفته، و حتی عشق میس کنتن که پیشتر آن را از دست داده بوده و حالا به بازیابیاش کورسوی امیدی داشته همچنان نافرجام مانده است. پیرمردی به استیونز غمزده و شکستخورده میگوید که نباید از بابت گذشته ناراحت باشد چراکه «بهترین قسمت روز شب است» و او حالا باید به فکر آینده و سالهای خوب پیش رو باشد.
هرچند در ظاهر اینطور به نظر میآید که استیونز قصد دارد بازماندهی روز ــ یا همان بازماندهی عمرش ــ را دریابد، و تصمیم او برای جلب رضایت ارباب جدید به این برداشت راه میبرد، همهچیز حاکی از این است که این دروغ و سرابی بیش نیست؛ این را از بیماری خود پیرمردی که آن جمله را به استیونز میگوید، از رنج میس کنتن در پایان زندگیاش، از حسرت خود استیونز، از عمر بربادرفتهی لرد دارلینگتن، از شکوه ویرانشدهی انگلیس، و از اروپایی که هنوز از ویرانههای جنگ سر برنیاورده میتوان فهیمد.
به عقیدهی من، ایشیگورو در «بازماندهی روز» راوی شکست است؛ شکست تفاهم، شکست عشق، شکست رؤیا. همهی آدمهای کتاب شکستخوردهاند، از لرد دارلینگتن و دوستان بهظاهر صلحطلبش گرفته تا جنگطلبهای نازی، از استیونز گرفته تا میس کنتن، از پدر استیونز تا آقای کاردینال و فرزند جوانش، و در بازهای بزرگتر میتوان گفت این «تاریخ» است که تسلیم «خشونت» شده و جهان و همهی مردمانش را به «بازنده»هایی بزرگ بدل کرده است. و حالا پرسش این است که آیا بازماندهی تاریخ بهترین قسمت آن خواهد بود؟...
از «بازماندهی روز» در سال ۱۹۹۳ فیلمی با کارگردانی جیمز ایوری و با بازیهای محشر آنتونی هاپکینز (در نقش استیونز) و اما تامسن (در نقش میس کنتن) ساخته شده است. من این فیلم را ــ که هشت نامزدی برای اسکار هم داشت ــ خیلی دوست دارم و چندین بار آن را دیدهام، اما باید اذعان کنم که، با همهی جذابیتش، هرگز به پای رمان ایشیگورو نمیرسد. داستان فیلم در جزئیات بسیار با رمان متفاوت است، و در بیان احساسات و تفکرات کاراکترها و نمایش روحیات آنها، همچنین در تصویر کردن کنه وقایع سیاسی مورد اشاره در اثر، توفیق رمان را ندارد.
فکر میکنم نیاز به گفتن نباشد که «بازماندهی روز» را نجف دریابندری به فارسی برگردانده است. این ترجمهی پخته و اسطقسدار دنیای تجربهای که پشتش قرار دارد را بهوضوح عیان میکند. غلو نیست اگر بگوییم کار دریابندری نه یک ترجمه که «آفرینش تازه»ای از اثر ایشیگورو محسوب میشود و تبلور خلاقیت مترجم برای رسیدن به اوج وفاداری و نزدیکی به متن اصلی است.
@Virastaar