دکلمه های رضا پیربادیان آدرس کانال تلگرام @deklamehayepirbadian @Dklmerp اینستاگرام https://www.instagram.com/deklamerezap/ دکلمه های رضا پیربادیان ۱۳:۱۵ ۱۳۹۴/۰۷/۲۵ نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟!. درین سراب فنا چشمهء حیات منم!. وگر بخشم روی صدهزارسال ز من بعاقبت بمن آیی که منتهات منم. نگفتمت که بنقش جهان مشو راضی. که نقشبند سراپردهء رضات منم. نگفتمت منم بحروتو یکی ماهی. مرو بخشک که دریای با صفات منم. نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو. بیا که قوت پرواز و پروپات منم. نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند. که آتش و تپش و گرمیهوات منم. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۳:۱۳ ۱۳۹۴/۰۷/۲۵ من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو. پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو.. سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو. دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت. آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو. گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم. گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو. من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت. سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو. قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد. در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۲:۴۳ ۱۳۹۴/۰۷/۲۴ از دستهای گرم تو.. کودکان توأمان آغوش خویش.. سخنها میتوان گفت غم نان اگر بگذارد. * * *. نغمه در نغمه در افکنده. ای مسیح مادر ای خورشید. از مهربانی بی دریغ جانت. با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها میتوانم کرد. غم نان اگر بگذارد. * * *. رنگها در رنگها دویده. دکلمه های رضا پیربادیان ۱۲:۴۰ ۱۳۹۴/۰۷/۲۴ گر بدین سان زیست باید پست.. من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست.. گر بدین سان زیست باید پاک. من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه. یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک …گر بدین سان زیست باید پست-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان. کانال دکلمههای رضا پیربادیان. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۲:۳۷ ۱۳۹۴/۰۷/۲۴ - بی آرزو چه میکنی ای دوست؟.. - به ملال.. در خود به ملال با یکی مرده سخن میگویم …شب خامش استاده هوا. وز آخرین هیاهوی پرندگان کوچ. دیرگاهها میگذرد. اشک بی بهانهام آیا. تلخهی این تالاب نیست؟. - ازاین گونه. بی اشک. به چه میگریی؟. -مگر آن زمستان خاموش خشک در من است …به هر اندازه که بیگانه وار. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۴:۵۷ ۱۳۹۴/۰۷/۲۲ Reza, [۱۴٫۱۰٫۱۵ ۱۹:۲۵]. ای یار دور دست که دل میبری هنوز.. چون آتش نهفته به خاکستری هنوز هر چند خط کشیده بر آیینهات زمان. در چشمم از تمام خوبان، سری هنوز. سودای دلنشین نخستین و آخرین!. عمرم گذشت و توام در سری هنوز. ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سالها. از هر چراغ تازه، فروزانتری هنوز. بالین و بسترم، همه از گل بیاکنی. شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز. ای نازنین درخت نخستین گناه من!. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۲۰:۲۷ ۱۳۹۴/۰۷/۲۱ انگار مدتی است که احساس میکنم. خاکستریتر از دو سه سال گذشتهام. احساس میکنم که کمی دیر است دیگر نمیتوانم. هر وقت خواستم. در بیست سالگی متولد شوم. انگار. فرصت برای حادثه. از دست رفته است. از ما گذشته است که کاری کنیم. کاری که دیگران نتوانند. فرصت برای حرف زیاد است. دکلمه های رضا پیربادیان ۱۲:۳۳ ۱۳۹۴/۰۷/۲۱ تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت.. اگرچه سحر صوتت جذبه «داوود» با خود داشت بهشتت سبزتر از وعدهی شداد بود اما. -برایم برگ برگش دوزخ «نمرود» با خود داشت. ببخشایم اگر بستم دگر پلک تماشا را. که رقص شعلهات در پیچ و تابش دود با خود داشت. «سیاوش» وار بیرون آمدم از امتحانگر چه. -دل «سودابه» سانت هرچه آتش بود با خود داشت. مرا با برکهام بگذار دریا ارمغان تو. بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت. تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت-محمد علی بهمنی-دکلمه رضا پیربادیان. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۲:۳۱ ۱۳۹۴/۰۷/۲۱ شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد.. خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد آهای گنجشکهای مضطرب شرمندهام. لانهی بر شاخههای لاغرم را باد برد. من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند. نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد. از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا. بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد. با همین نیمه همین معمولی ساده بساز. دیر کردی نیمهی عاشق ترم را باد برد. بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۶:۴۳ ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ شاعر شده ام اوج در اوهام بگیرم.. هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم.... شاعر شده ام صبرکنم باد بیاید تا یک غزل از روسری ات وام بگیرم.. هی جام پس از جام پس از جام بیاری. هی جام پس از جام پس از جام بگیرم.. آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد. آرام شوی در دلت آرام بگیرم.. سهمم اگر افتادن از این بام بیفتم. سهمم اگر اوج است از این بام بگیرم.. سنگی زدم و پنجره ات باز …ببخشید. پیغام فرستادم پیغام بگیرم. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۵:۴۹ ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ نگه دگر بسوی من چه میکنی؟.. چو در بر رقیب من نشستهای.. به حیرتم که بعد از آن فریبها تو هم پی فریب من نشستهای …. به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا. که جام خود به جام دیگری زدی. چو فال حافظ آن میانه باز شد. تو فال خود به نام دیگری زدی …. برو … برو … بسوی او، مرا چه غم. تو آفتابی … او زمین … من آسمان. بر او بتاب زآنکه من نشستهام. به ناز روی شانه ستارگان …. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۵:۴۵ ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ گنه کردم گناهی پر ز لذت.. درآغوشی که گرم و آتشین بود.. گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود. در آن خلوتگه تاریک و خاموش. نگه کردم چشم پر ز رازش. دلم در سینه بی تابانه لرزید. ز خواهشهای چشم پر نیازش. در آن خلوتگه تاریک و خاموش. پریشان در کنار او نشستم. لبش بر روی لبهایم هوس ریخت. ز اندوه دل دیوانه رستم. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۳:۵۹ ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی. واین دفتر بی معنی غرق میناب اولی چون عمر تبه کردم، چندانکه نگه کردم. در کنج خراباتی، افتاده خراب اولی. چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی. هم سینه پر از آتش، هم دیده پر آب اولی. من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت. این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی. تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست. در سر هوس ساقی، در دست شراب اولی. از همچو تو دلداری، دل برنکنم آری. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۹:۰۱ ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ شک ندارم یک روز.. شاید سی سال بعد از امروز.. موهای طلایی نوهات را نوازش میکنی و به شعرهای شاعری فکر میکنی. که در جوانی ات. عاشق تو بود … …. شاعری که اگر بود. هنوز هم میتوانست. موهای سپیدت را. به برفهای دست نخوردهی اولین صبح زمستان. تشبیه کند. و در چشمهای کم سو شدهات. دکلمه های رضا پیربادیان ۱۸:۰۸ ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ صدا کن مرا.. صدای تو خوب است.. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید. در ابعاد این عصر خاموش. من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد. و خاصیت عشق این است. کسی نیست. بیا زندگی را بدزدیم آن وقت. میان دو دیدار قسمت کنیم. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۶:۱۰ ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ خبر این است که من نیز کمی بد شدهام.. اعتراف اینکه: در این شیوه سرآمد شدهام پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم. شعر پیدا شد و من آنچه نباید شدهام. عشق یرخواست که شاعرتر از آنم بکند. که همان لحظهی دیدار تو شاید شدهام. شعر و عشق این سو آن سوی صراط اند که من. چشم را بسته و از واهمهاش رد شدهام. مدعی نیستم اما هنری بهتر از این؟. که همانی که کسی حدس نمیزد شدهام. مادرم شاعری و عاشقی ام را که گریست. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۶:۰۸ ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است. دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست. من از تو مینویسم و این کیمیا کم است. سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست. درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است. تا این غرل شبیه غزلهای من شود. چیزی شبیه عطر حضور شما کم است. گاهی ترا کنار خود احساس میکنم. اما چقدر دل خوشی خوابها کم است. خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۶:۰۳ ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند. به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمیکند. کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند. نشستهام در انتظار این غبار بی سوار. دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند. دل خراب من دگر خرابتر نمیشود. که خنجر غمت از این خرابتر نمیزند. گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم. یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند. چه چشم پاسخ است از این دریچههای بستهات. ... دکلمه های رضا پیربادیان ۱۷:۰۰ ۱۳۹۴/۰۷/۱۸ نه!.. کاری به کار عشق ندارم!.. من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر. در این زمانه دوست ندارم. انگار. این روزگار چشم ندارد من و تو را. یک روز. خوشحال و بی ملال ببیند. زیرا. هر چیزی و هر کسی را. که دوستتر بداری. دکلمه های رضا پیربادیان ۱۵:۵۸ ۱۳۹۴/۰۷/۱۸ اجازه هست بگویم: سلام! حال شما؟. که باز وصل شود سیم اتصال شما؟ اجازه هست بگویم که باز دخترکی. نشسته بین ورقهای آس فال شما؟. سلام خوبترین اتفاق ناممکن. که آتشم زده دریاچهی خیال شما!. ببخش حضرت آقا! ولی فقط یک بار. بگو نبودن من در دل زلال شما،. به درد خورد؟ دوای جنونتان شده است؟. ... ‹ 22 23 24 25 26 27 ›
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۳:۱۵ ۱۳۹۴/۰۷/۲۵ نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟!. درین سراب فنا چشمهء حیات منم!. وگر بخشم روی صدهزارسال ز من بعاقبت بمن آیی که منتهات منم. نگفتمت که بنقش جهان مشو راضی. که نقشبند سراپردهء رضات منم. نگفتمت منم بحروتو یکی ماهی. مرو بخشک که دریای با صفات منم. نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو. بیا که قوت پرواز و پروپات منم. نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند. که آتش و تپش و گرمیهوات منم. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۳:۱۳ ۱۳۹۴/۰۷/۲۵ من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو. پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو.. سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو. دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت. آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو. گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم. گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو. من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت. سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو. قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد. در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۲:۴۳ ۱۳۹۴/۰۷/۲۴ از دستهای گرم تو.. کودکان توأمان آغوش خویش.. سخنها میتوان گفت غم نان اگر بگذارد. * * *. نغمه در نغمه در افکنده. ای مسیح مادر ای خورشید. از مهربانی بی دریغ جانت. با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها میتوانم کرد. غم نان اگر بگذارد. * * *. رنگها در رنگها دویده.
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۲:۴۰ ۱۳۹۴/۰۷/۲۴ گر بدین سان زیست باید پست.. من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست.. گر بدین سان زیست باید پاک. من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه. یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک …گر بدین سان زیست باید پست-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان. کانال دکلمههای رضا پیربادیان. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۲:۳۷ ۱۳۹۴/۰۷/۲۴ - بی آرزو چه میکنی ای دوست؟.. - به ملال.. در خود به ملال با یکی مرده سخن میگویم …شب خامش استاده هوا. وز آخرین هیاهوی پرندگان کوچ. دیرگاهها میگذرد. اشک بی بهانهام آیا. تلخهی این تالاب نیست؟. - ازاین گونه. بی اشک. به چه میگریی؟. -مگر آن زمستان خاموش خشک در من است …به هر اندازه که بیگانه وار. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۴:۵۷ ۱۳۹۴/۰۷/۲۲ Reza, [۱۴٫۱۰٫۱۵ ۱۹:۲۵]. ای یار دور دست که دل میبری هنوز.. چون آتش نهفته به خاکستری هنوز هر چند خط کشیده بر آیینهات زمان. در چشمم از تمام خوبان، سری هنوز. سودای دلنشین نخستین و آخرین!. عمرم گذشت و توام در سری هنوز. ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سالها. از هر چراغ تازه، فروزانتری هنوز. بالین و بسترم، همه از گل بیاکنی. شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز. ای نازنین درخت نخستین گناه من!. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۲۰:۲۷ ۱۳۹۴/۰۷/۲۱ انگار مدتی است که احساس میکنم. خاکستریتر از دو سه سال گذشتهام. احساس میکنم که کمی دیر است دیگر نمیتوانم. هر وقت خواستم. در بیست سالگی متولد شوم. انگار. فرصت برای حادثه. از دست رفته است. از ما گذشته است که کاری کنیم. کاری که دیگران نتوانند. فرصت برای حرف زیاد است.
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۲:۳۳ ۱۳۹۴/۰۷/۲۱ تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت.. اگرچه سحر صوتت جذبه «داوود» با خود داشت بهشتت سبزتر از وعدهی شداد بود اما. -برایم برگ برگش دوزخ «نمرود» با خود داشت. ببخشایم اگر بستم دگر پلک تماشا را. که رقص شعلهات در پیچ و تابش دود با خود داشت. «سیاوش» وار بیرون آمدم از امتحانگر چه. -دل «سودابه» سانت هرچه آتش بود با خود داشت. مرا با برکهام بگذار دریا ارمغان تو. بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت. تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت-محمد علی بهمنی-دکلمه رضا پیربادیان. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۲:۳۱ ۱۳۹۴/۰۷/۲۱ شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد.. خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد آهای گنجشکهای مضطرب شرمندهام. لانهی بر شاخههای لاغرم را باد برد. من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند. نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد. از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا. بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد. با همین نیمه همین معمولی ساده بساز. دیر کردی نیمهی عاشق ترم را باد برد. بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۶:۴۳ ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ شاعر شده ام اوج در اوهام بگیرم.. هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم.... شاعر شده ام صبرکنم باد بیاید تا یک غزل از روسری ات وام بگیرم.. هی جام پس از جام پس از جام بیاری. هی جام پس از جام پس از جام بگیرم.. آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد. آرام شوی در دلت آرام بگیرم.. سهمم اگر افتادن از این بام بیفتم. سهمم اگر اوج است از این بام بگیرم.. سنگی زدم و پنجره ات باز …ببخشید. پیغام فرستادم پیغام بگیرم. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۵:۴۹ ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ نگه دگر بسوی من چه میکنی؟.. چو در بر رقیب من نشستهای.. به حیرتم که بعد از آن فریبها تو هم پی فریب من نشستهای …. به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا. که جام خود به جام دیگری زدی. چو فال حافظ آن میانه باز شد. تو فال خود به نام دیگری زدی …. برو … برو … بسوی او، مرا چه غم. تو آفتابی … او زمین … من آسمان. بر او بتاب زآنکه من نشستهام. به ناز روی شانه ستارگان …. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۵:۴۵ ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ گنه کردم گناهی پر ز لذت.. درآغوشی که گرم و آتشین بود.. گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود. در آن خلوتگه تاریک و خاموش. نگه کردم چشم پر ز رازش. دلم در سینه بی تابانه لرزید. ز خواهشهای چشم پر نیازش. در آن خلوتگه تاریک و خاموش. پریشان در کنار او نشستم. لبش بر روی لبهایم هوس ریخت. ز اندوه دل دیوانه رستم. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۳:۵۹ ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی. واین دفتر بی معنی غرق میناب اولی چون عمر تبه کردم، چندانکه نگه کردم. در کنج خراباتی، افتاده خراب اولی. چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی. هم سینه پر از آتش، هم دیده پر آب اولی. من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت. این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی. تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست. در سر هوس ساقی، در دست شراب اولی. از همچو تو دلداری، دل برنکنم آری. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۹:۰۱ ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ شک ندارم یک روز.. شاید سی سال بعد از امروز.. موهای طلایی نوهات را نوازش میکنی و به شعرهای شاعری فکر میکنی. که در جوانی ات. عاشق تو بود … …. شاعری که اگر بود. هنوز هم میتوانست. موهای سپیدت را. به برفهای دست نخوردهی اولین صبح زمستان. تشبیه کند. و در چشمهای کم سو شدهات.
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۸:۰۸ ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ صدا کن مرا.. صدای تو خوب است.. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید. در ابعاد این عصر خاموش. من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد. و خاصیت عشق این است. کسی نیست. بیا زندگی را بدزدیم آن وقت. میان دو دیدار قسمت کنیم. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۶:۱۰ ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ خبر این است که من نیز کمی بد شدهام.. اعتراف اینکه: در این شیوه سرآمد شدهام پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم. شعر پیدا شد و من آنچه نباید شدهام. عشق یرخواست که شاعرتر از آنم بکند. که همان لحظهی دیدار تو شاید شدهام. شعر و عشق این سو آن سوی صراط اند که من. چشم را بسته و از واهمهاش رد شدهام. مدعی نیستم اما هنری بهتر از این؟. که همانی که کسی حدس نمیزد شدهام. مادرم شاعری و عاشقی ام را که گریست. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۶:۰۸ ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است. دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست. من از تو مینویسم و این کیمیا کم است. سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست. درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است. تا این غرل شبیه غزلهای من شود. چیزی شبیه عطر حضور شما کم است. گاهی ترا کنار خود احساس میکنم. اما چقدر دل خوشی خوابها کم است. خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۶:۰۳ ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند. به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمیکند. کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند. نشستهام در انتظار این غبار بی سوار. دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند. دل خراب من دگر خرابتر نمیشود. که خنجر غمت از این خرابتر نمیزند. گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم. یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند. چه چشم پاسخ است از این دریچههای بستهات. ...
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۷:۰۰ ۱۳۹۴/۰۷/۱۸ نه!.. کاری به کار عشق ندارم!.. من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر. در این زمانه دوست ندارم. انگار. این روزگار چشم ندارد من و تو را. یک روز. خوشحال و بی ملال ببیند. زیرا. هر چیزی و هر کسی را. که دوستتر بداری.
دکلمه های رضا پیربادیان ۱۵:۵۸ ۱۳۹۴/۰۷/۱۸ اجازه هست بگویم: سلام! حال شما؟. که باز وصل شود سیم اتصال شما؟ اجازه هست بگویم که باز دخترکی. نشسته بین ورقهای آس فال شما؟. سلام خوبترین اتفاق ناممکن. که آتشم زده دریاچهی خیال شما!. ببخش حضرت آقا! ولی فقط یک بار. بگو نبودن من در دل زلال شما،. به درد خورد؟ دوای جنونتان شده است؟. ...