فلسفه،ادبیات،هنر رها قندی پژوهشگر فلسفه & Lawyer


لفظ باروک از واژه‌ای ست که برای توصیف کردن مرواریدهای نامنظم شکل به کار می‌رود

برخلاف سبک ساده و موزون هنر رنسانس، بی نظمی ویژگی هنر باروک بود. تضادهای آشتی ناپذیر به طور کلی خصلت بارز قرن هفدهم بود؛ از سویی خوشبینی بی وقفه‌ی رنسانس و خودنمایی‌های پرزرق و برق و از سوی دیگر نقطه‌ی مقابل آن یعنی کسانی که در پی ریاضت و انزوای مذهبی بودند. در گفته‌های معروف عصر باروک نیز این تقابل را می‌توان دید؛ عبارت «دم را غنیمت شمار» در مقابل عبارت دیگر «یادت نرود که می‌میری». همچنین این عصر، دوران اختلافات بزرگ طبقاتی نیز بود. زندگی اشراف و دربار ورسای در مقابل تنگدستی مردمان فرانسه. در عصر باروک‌ تنها نوعی هنر نبود، در واقع رایجترین نماد دوران بود؛ نماد زندگی. در تئاتر انسان توهمی را بر صحنه می‌پرورد تا نشان دهد که نمایشنامه در نهایت توهمی بیش نیست. بدین منوال تئاتر بازتاب کلی زندگی انسان شد. بزرگ‌ترین نمایشنامه‌های خود را در دوران رنسانس و عصر باروک نوشت. ...
  • گزارش تخلف

‏مجنون را می‌گفتند که: «از لیلی خوب‌ترانند، بر تو بیاوریم؟»

‏او می‌گفت که: «آخر من لیلی را به صورت دوست نمی‌دارم، لیلی صورت نیست. ‏لیلی به دست من همچون جامی است، من از آن شراب می‌نوشم. ‏من عاشق شرابم و شما را نظر بر قدح است. از شراب آگاه نیستید …» … ….
  • گزارش تخلف

‍ نمی‌دانم برای چه کاری به دنیا آمده‌ام!. اگر نمی‌دانید چه می‌خواهید، نترسید

کافی است خیلی ساده به خودتان تعهد بدهید که «با تمام ظرفیت‌های تان» زندگی کنید. در لحظه زندگی کنید و جهان استعداد‌های بی همتای تان را به شما نشان خواهد داد. همین تعهد شما را به سوی جاهایی که باید بروید راهنمایی خواهد کرد، کتاب هایی راکه باید بخوانید نشان تان خواهد داد و افرادی را سر راه تان قرار می‌دهد که شما را کمک میکنند و آموزش‌های لازم را در اختیارتان قرار می‌دهند … … …. ...
  • گزارش تخلف

‏. - راستی ارباب اگر مردی مرد می‌تواند به صورت دیگری به دنیا برگردد؟.. - گمان نمی‌کنم، زوربا

-من هم گمان نمی‌کنم. ولی اگر چنین چیزی ممکن باشد. مردهای این جوری که به تو گفتم،. یعنی آن‌ها که از خدمت در راه عشق. سر باز زده‌اند،. می‌دانی ارباب،. که به چه صورتی به دنیا بر می‌گشتند؟. به شکل قاطر!. کسی چه می‌داند ارباب،. ...
  • گزارش تخلف

ترین لحظه‌های زندگی من، لحظه هایی است که به تماشای دنیا قناعت می‌کنم

این لحظه‌ها از تنهایی و سکوت ساخته شده‌اند. روی تخت دراز می‌کشم یا پشت میزم می‌نشینم یا در خیابان قدم می‌زنم. دیگر به دیروز فکر نمی‌کنم و فردا نیز وجود ندارد. هیچ کس را نمی‌شناسم و در عین حال هیچ کس برایم غریبه نیست. این تجربه، تجربه ساده‌ای است. نباید آن را خواست. زمانی که از راه می‌رسد، باید آن را پذیرا شد …روزی تو دراز می‌کشی، یا می‌نشینی یا قدم می‌زنی و همه چیز به راحتی به سراغت می‌آید. دیگر نمی‌توانی انتخاب کنی. هرچه از راه می‌رسد، نشانی از عشق به همراه دارد. ...
  • گزارش تخلف

«هر چه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست، و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش

ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند …. و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود،. و چیزها نویسم بی «خود» که چون «وا خود» آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می‌ترسم – و جای ترس است – از مکر سر نوشت… حقا، و به، که نمی‌دانم که این که می‌نویسم راه «سعادت» است که می‌روم، یا راه «شقاوت؟». و حقا، که نمی‌دانم که این که نبشتم «طاعت» است یا «معصیت؟» کاشکی، یکبارگی، نادانی شدمی تا، ازخود، خلاصی یافتمی!. چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن بغایت!. و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم، هم رنجور شوم …. چون احوال نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم، هم، نشاید و اگر هیچ ننویسم هم نشاید؛. و اگر گویم نشاید؛ و اگر خاموش گردم هم نشاید. ...
  • گزارش تخلف

وقتی هزینه‌ی عشق، بدون محدودیت، بدون بازگویی، پیوسته استمرار پیدا کند، چیزی تابناک و کم‌یاب شکل می‌گیرد که آن را «جوشش» می‌خوانیم

«جوشش زیبائی است. آب‌انبار در خود نگه می‌دارد، چشمه از خود بیرون می‌ریزد.». جوشش عشق همان جنب و جوش کودکی است که مجال خود شیفتگی و لذات گونه گون‌اش (تاکنون) حد و مرزی نشناخته … … ….
  • گزارش تخلف

✔به لحاظ ‌شناسی (epistemology)، معتقد است که جهان منحصر در هرچه عقول آدمیان می‌گویند، نیست

چیزهایی در هست که از حدود عقل آدمی بیرون است. (فراتر از عقل آدمی است). یعنی به لحاظ ‌_شناسی اگر معتقد باشیم که، همان است که عقل بشر می‌نمایاند و اگر چیزی از عقل بشر بیرون افتاد از وجود بیرون است و رازی وجود ندارد، انسان معنوی نیستیم.، یعنی قائل شدن به وجود راز در عالم هستی. یعنی چیزهایی هستند که راز اند و نه معماو مسئله. غیر از مسئله و معما است. در مسئله من چیزی را نمی‌دانم، اما هم خود من و هم نوع بشر، بالقوه توانایی دانستنش را دارد.. مسئله (Problem)، محکوم به ندانسته شدن نیست. مسئله یعنی ندانستنی که امکان تبدیل شدنش به دانستن هست. در ریاضیات، منطق، در شاخه‌های مختلف فلسفه و نیز شاخه‌های مختلف علوم تجربی طبیعی و انسانی، در دین و مذهب و … مسئله وجود دارد. ...
  • گزارش تخلف

«انسان تنهایی دشوار».. آدمی این بهت غریبانه در آینه‌ی هستی، به دوش میکشد تنهایی دشوار خویش را …

این رهگذر بی نشان و غریب، مصلوب در جلجتای غربت، زمین به زیر پایش از حزن می‌لرزد و هیاهوی گوش خراش اساطیر که بی گمان روایتگر تنهایی ژرفشان اند از صبح ازل؛. و این حزن موزون که تا ابد بر سراسر هستی چنگ زنان طنین می‌افکند و رهایی اش ممکن نیست …. غزل غزل مرثیه نیز پلی نمیشود به وجود غریبانه‌ی هیچ تنی!. و تن‌ها در تنهایی جانکاه، کلاف سردرگم وجود را میکاوند؛. تنهایی دشوار آدمی بغض خیس حقیقت است … … ...
  • گزارش تخلف

‏. آدم‌ها برای زیستن معنادار نیازمند پاسخ، یعنی درک خاصی از مسائل وجودی اساسی، هستند

لزومی ندارد که این «پاسخ‌ها» کاملا آشکار باشند؛ چون فقدان واژه‌ها الزاما به ‌معنای فقدان درک نیست، ولی فرد باید بتواند جایگاه خود در دنیا را بیابد و هویت نسبتا ثابتی را برای خود بسازد …ایجاد چنین هویتی تنها درصورتی ممکن است که فرد بتواند داستان نسبتا منسجمی را دربارۀ اینکه چه کسی بوده و چه کسی می‌خواهد باشد، بیان کند …!.. … ...
  • گزارش تخلف

…. وجود..! وه چه بار معنایی غریبی در این واژه نهفته است!

وجد را به وجود گره بزنیم و بودن را نظاره کنیم با شعف، با شور. با شعاع جان … …تن دادن به زندگی بهایی گزاف دارد.. جان! بهای این تن دادگی است. گران‌ترین متاع ممکن در قبال در برکشیدن وجود!. اپیکور می‌گوید؛ «ما تجسم یک رویاییم میان دو خواب.» دو خواب شیرین و طولانی …. ما جرقه‌ای هستم میان دو شب! دو عدم! یعنی تقلای بودن اگرچه غرامتش جان باشد. ...
  • گزارش تخلف