فلسفه،ادبیات،هنر رها قندی پژوهشگر فلسفه & Lawyer


…من معتقدم که عشق به راستی همان چیزی است که من، طبق تعابیر فلسفی خود، «رویه‌ی حقیقت» می‌نامم، یعنی تجربه‌ای که به موجب آن نوعی حقی

این حقیقت بی هیچ تردیدی حقیقتی است درباره‌ی «دو»: حقیقتی که از نفس تفاوت ناشی می‌شود. و من گمان می‌کنم که عشق _ یعنی آنچه من «صحنه‌ی دو» می‌نامم _ همین تجربه است. به این معنی، سرتاپای عشقی که چالش را بپذیرد متعهد به پایداری می‌شود، و با پذیرش تجربه‌ی دنیا از منظر تفاوت، در مسیرش حقیقتی نو در باب تفاوت ایجاد می‌کند. به این دلیل است که عشق واقعی همواره برای کل بشریت جالب توجه است، هرقدر هم که در ظاهر نهان و حقیر به نظر برسد. می‌دانیم که مردم چطور با خواندن داستان‌های عاشقانه اختیار از کف می‌دهند! فیلسوف باید بپرسد چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ چرا این همه فیلم، رمان و آهنگ وجود دارد که کاملا وقف داستان‌های عاشقانه شده‌اند؟ باید چیزی کلی و فراگیر در مورد عشق وجود داشته باشد که علاقه و توجه چنین مخاطبان عظیمی را به این داستان‌ها جلب کند. آنچه کلی است آن است که عشق تجربه‌ی تازه‌ای درباره‌ی حقیقت پیش پای می‌گذارد؛ تجربه‌ای در خصوص «دو» بودن و نه «یک» بودن. ...
  • گزارش تخلف

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه تبدیل شود!. عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی، ذات عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟! …. ...
  • گزارش تخلف

اراده‌ی معطوف به «زندگی» یا اراده‌ی معطوف به «معنا»؟.. زندگی مفهوم بسیار پیچیده و چندگانه‌ای دارد؛

زندگی کردن به مثابه‌ی زنده ماندن و نفس کشیدن و فقط بودن و درجهت مخالف نیستی گام برداشتن است؟ زندگی هنر است یا هنرمندانه زندگی کردن؟. زندگی به معنای «بقا» و بودن و ماندن، صرف شیء بودگی ودچار مصرف زدگی شدن و تلاش برای لذت بردن‌های کاذب و رفتن زندگی رو به ابتذال است …سرسختانه جنگیدن برای بقا در این دنیای پرهیاهو و مشوش و چنگ زدن به هر دستاویزی برای به چنگ آوردن زدگی و تثبیت سرخوشی‌های کاذب نتیجه‌اش جز سرخوردگی و ناخورسندی نیست. ما همواره میکوشیم که سعادت و نیک بختی، این خنیاگر فتان و فریبنده را در آغوشش بیارامیم، غافل از اینکه این عروس هزار داماد را وصال ممکن نیست …پریشانی ره آورد زندگی معطوف به حیات است، آگاهی از حقیقت مرگ و تنهایی عمیق وجودی، اضطراب و اندوهی بی پایان است که چنان تیری جانمان را نشانه می‌رود!. ما مضطربان رنجور تلاش میکنیم زندگی را به چنگ آوریم ولی بنای بودنمان بر فراز بادهاست و چنان شمعی رو به افول …. باید تغییر مسیر بدهیم!. جهت زندگی چه خوشایندمان باشد یا نباشد رو به نیستی است! شبیخون باد دیر یا زود این شعله‌ی لرزان را رو به خاموشی میبرد. چاره‌ای نیست جز ای ...
  • گزارش تخلف

ره آورد این مهمان ناخوانده …. «میگل د اونامونو» فیلسوف اسپانیایی تبار سده‌ی نوزدهم میگوید؛

[عشق واقعی جز در رنج یافته نمی‌شود، در این جهان یا باید عشق را بخواهیم که در رنج است، و عشق به هیچ شادی دیگری جز همان سعادت عشق و تسلای غمناک بیم و امید نمی‌رسد. لحظه‌ای که عشق خرسند و خوشنود شود از اشتیاق تهی میشود و دیگر عشق نیست، خرسندها و خشنود‌ها عشق نمیورزند عادتا به خواب فرو میروند که همسایه‌ی دیوار به دیوار فناست، گرفتار عادت شدن دست شستن از وجود است …هرچه انسان توانایی درد کشیدنش بیشتر باشد، انسانتر، یعنی الوهی‌تر است.]. در مزامیر عشق اندوه است که میرقصد. آیه آیه رنج طربناک، نازل میشود در سفراین سفر روحانی در مدار صفر درجه …. (از مجموعه‌ای در دست چاپ) …. ...
  • گزارش تخلف

📙 «عشق در مدار صفر درجه».. در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد. عشق پیدا شد و‌آتش به همه عالم زد …

این اندوه سراسر انتظار در هزاره‌های بیخواب بی قرار …قلب به سینه میکوبد، نفس به شماره می‌افتد عقل و هوش از سر میپرد و جان هزار پاره میشود؛ این وصف حال عاشق است وقتی در مدار عشق قرار میگیرد. در مدار صفر درجه!. جانت میلرزد و دل بیتاب، بی هیچ اندیشه و چرتکه‌ای. در هیچ ظرفی نمیگنجد نه در ظرف زمان و نه در ظرف مکان. هیچ داوری ای را برنمیتابد. ارزش داوری براین حالات ممکن نیست. نه نیک میشناسد و نه بد، نه ترسا میشناسد ونه مسلمان. به ناگه وجود آینه میشود و عشق است که روبرو بر تو مینگرد. احوالی مرموز و دل انگیز سراسر وجودت را پر میکند ترانه‌ای توامان محزون و طربناک جانت را لبریز میکند. ...
  • گزارش تخلف

اگر هستی شما تهی از عشق است، هر کاری دلتان می‌خواهد بکنید؛ به جستجوی همۀ خدایان روی زمین بروید؛ دست به انواع اصلاحات و عملیات اجتم

بدون عشق٬ رنج‌ها و مسائل شما افزایش خواهند یافت؛ بی‌وقفه و تا پایان عمر مضاعف خواهند شد. ولی با عشق هر کاری دلتان می‌خواهد بکنید؛ هیچ خطری شما را تهدید نخواهد کرد؛ شما هرگز اسیر تضاد و تناقض نخواهید بود. و در آن صورت عشق جوهر و عصارۀ فضیلت است … … ...
  • گزارش تخلف

🔅باهمان تنهایان.. هزار سال پیش، رودکی گفته است:.. با صدهزار مردم تنهایی

بی‌ صدهزار مردم تنهایی. و همان حرف را شاعر معاصر، احمد شاملو بازگفته است:. کوه‌ها با هم‌اند و تنهایند. همچو ما، باهمان تنهایان. چه رخ می‌دهد که با هم بودن‌ها چاره‌ساز تنهایی نمی‌شود؟ به روابط انسانی بدبین نیستم. باور دارم که انسان‌ها می‌توانند با روابط مهرآمیز و سنجیده از هیبت تنهایی بکاهند. حتی تنهایی‌های وجودی (اگزیستانسیل) نیز به گمان من در اثر ارتباط‌های امن انسانی، تا حد زیادی تسکین پیدا می‌کند. با اینهمه چه می‌شود که حضور و ارتباط دیگری، از پهنای تنهایی آدمی نمی‌کاهد؟.۱. ...
  • گزارش تخلف

من هر لحظه از خودم می‌پرسیدم که آیا من در چشم خدا چیستم. حالا جوابش را میدانم: هیچ چیز

خدا مرا نمی‌بیند، خدا صدای مرا نمی‌شنود، خدا مرا نمی‌شناسد …این خلأ را که بالای سر ماست می‌بینی؟ این خداست. این شکاف در را می‌بینی؟ این خداست. این حفره را توی زمین می‌بینی؟ این هم خداست. سکوت، خداست. نیستی، خداست. …. ...
  • گزارش تخلف

- LOVE TAP. کارگردان: Mlchaal Goode

«ضربه عشق» فیلم کوتاهی درباره‌ی یک کارمند نامه رسان در یک اداره است که می‌خواهد با دختر رویاهایش برخورد کند، ولی عشق یک «تصادف» است! …
  • گزارش تخلف

هی پسر، موقعی که آدم می‌میرد، این مردم خوب آدم را از چهار طرف محاصره می‌کنند

من امیدوارم که وقتی مردم، یک ادم بافهم و شعوری پیدا بشود و جنازه‌ی مرا توی رودخانه‌ای جایی بیندازد. هرجا که می‌خواهد باشد، ولی فقط توی قبرستان وسط مرده‌ها، چالم نکنند. روزهای یکشنبه می‌آیند و روی شکم آدم دسته گل می‌گذارند و از این جور کارهای مسخره. وقتی که آدم زنده نباشد، گل را می‌خواهد چه کار؟ مرده که به گل احتیاجی ندارد. آدم تا زنده است باید از کسی که دوستش دارد گل هدیه بگیرد … …. ...
  • گزارش تخلف

«انسان تنهایی دشوار».. آدمی این بهت غریبانه در آینه‌ی هستی، به دوش میکشد تنهایی دشوار خویش را …

این رهگذر بی نشان و غریب، مصلوب در جلجتای غربت، زمین به زیر پایش از حزن می‌لرزد و هیاهوی گوش خراش اساطیر که بی گمان روایتگر تنهایی ژرفشان اند از صبح ازل؛. و این حزن موزون که تا ابد بر سراسر هستی چنگ زنان طنین می‌افکند و رهایی اش ممکن نیست …. غزل غزل مرثیه نیز پلی نمیشود به وجود غریبانه‌ی هیچ تنی!. و تن‌ها در تنهایی جانکاه، کلاف سردرگم وجود را میکاوند؛. تنهایی دشوار آدمی بغض خیس حقیقت است … … ...
  • گزارش تخلف

هرچند بازنده بودن تراژیک است و در وضعیت تراژیک، ناامیدی و ملال و بیماری هست اما باز، حماقت بزرگیست که آدمی به بهانه‌ی اینکه در بیر

گریز از عشق مثل وضعیت کسی است که از ترس مرگ خودکشی کند …، تعلیقه‌ی غیر علمی نهایی. [نام مستعار کی‌یرکگارددر کتاب تعلیقه] بر آن است که اصولا شخص می‌تواند یک عمر درباره‌ی یک فعل تأمل کند. البته ما به نحوی بی‌پایان نمی‌توانیم به تأمل بپردازیم؛ در بیشتر موارد قادریم که بگوییم: «من به قدر کافی درباره‌ی این امر فکر کرده‌ام؛ حالا وقت انجام فعل است.» اما چه چیزی به ما قدرت می‌دهد که این کار را انجام دهیم؟ این ایده که یک امکان متفاوت با قبل بهترین گزینه به نظر می‌رسد؟ دانستن این امر دشوار است که چگونه آن ایده به خودی خود، می‌تواند اندیشیدن بیشتر را متوقف کند، زیرا ما به یقین می‌توانیم در این باره بیشتر فکر کنیم که آیا خود این ایده صحیح است؟ ما هنگامی می‌توانیم فرآیند فکر کردن را به پایان برسانیم [و به مرحله‌ی عمل برسانیم] که چیزی غیر از تفکر محض حضور داشته باشد و منشأ اثر شود، چیزی که بیشتر در وادی زندگی‌های عاطفی‌مان قرار دارد تا زندگی‌های عقلانی‌مان …کی‌یرکگارد این بعد از زندگی‌هایمان را می‌نامد. حتی این فکر که «فعل الف، در پرتو همه‌ی آن چیزهایی که می‌دانم، برای من بهترین و معقول‌ترین است» ضر ...
  • گزارش تخلف

اسپینوزا تحت تأثیر فلسفهٔ دکارت بود. دکارت دو جهان مختلف را قائل می‌شد: ذهن، ماده

اسپینوزا این را اشتباه یافت. دکارت نفس را در معنای قدرت فکر کردن، تنها مطلق به انسان می‌دانست و حیوانات را فاقد آن می‌پنداشت. ذهن که قدرت تصمیم‌گیری داشت جدا از بدن تصور می‌کرد! حتی طی یک اقدام علمی گفت که منشأ این روح در غده صنوبری مغز است زیرا حیوانات این را نداشتند. در اصل رنه دکارت اعتقاد داشت جایگاه خودآگاهی در غده صنوبری در مغز است زیرا خودآگاهی همان روح است. ایرادی که اسپینوزا گرفت آن بود که اگر ذهن جدا از بدن است پس چگونه به دست من فرمان حرکت می‌دهد؟ در اصل اندیشه ریشه در کارکرد فیزیکی مغز انسان دارد که در زمان دکارت مثل اکنون منشأ فیزیک مغز یک راز بود. این مسئله‌ای که دکارت مطرح کرد در اصل مشابه آن افلاطون و در اسلام به صورت من ثابت مطرح شده بود. او معتقد بود من ثابت در اسلام که مسلمانان و فلاسفه‌ی اسلامی‌فکر می‌کنند استدلال محکمی است در اصل ناشی از جهل علمی آن هاست. ...
  • گزارش تخلف