فلسفه،ادبیات،هنر رها قندی پژوهشگر فلسفه & Lawyer


برای اینکه دو نفر برای هم خوب باشند، هر کدام باید ابتدا برای خود خوب باشد

تا موقعی که متوجه تنهایی خود نشویم، از دیگری به عنوان سپری در مقابل تنهایی استفاده می‌کنیم. فقط کسی که بتواند مثل عقاب شجاعانه زندگی کند، قادر است به دیگری عشق پیشکش کند … … …
  • گزارش تخلف

به آدمی این توانایی را می‌بخشد که قیافه‌ی واقعی خود را نشان دهد؛ شکفته شود؛ سلاح‌های دفاعی خود را از دست بنهد؛ و بگذارد نه تنها از

به عبارتی، آدمی به جای آن که خویشتن واقعی خود را پنهان سازد، می‌گذارد چهره‌ی واقعی اش دیده شود. ما در روابط عادی خود با اطرافیان تا حدودی مرموز هستیم و نمی‌گذاریم طرف مقابل پی به خویشتن واقعی ما ببرد، اما در رابطه‌ی عاشقانه نمی‌توانیم چهره واقعی خود را پنهان کنیم.. سرانجام چیزی که شاید حائز اهمیت بسیار هم باشد آن است که اگر چیزی را دوست بداریم یا به چیزی عمیقا علاقه مند شویم و یا شیفته‌ی چیزی شویم، کمتر دچار وسوسه می‌شویم که در ماهیت آن چیز دخالت بکنیم، یا تصمیم به کنترل آزمودنی بگیریم، یا آن را تغییر دهیم و یا اصلاح کنیم. من به این نتیجه رسیده‌ام که آدمی وقتی کسی یا چیزی را دوست داشته باشد، آن را رها می‌کند تا به حال خود باشد … …. ...
  • گزارش تخلف

سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها افزون آید

هر که عشق ندارد مجنون و بی‌حاصل است. هر که عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خودرأی بود. عاشقی بی‌خودی و بی‌راهی باشد. دریغا همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی … …
  • گزارش تخلف

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه تبدیل شود!. عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی، ذات عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟! …. ...
  • گزارش تخلف

📚📙📙📙📙📚.. منم شیخ شرزین،. که برای هر چه رایگان بود،

بهایی گزاف از وجود خود پرداختم …. بانگ خرد زدم دندانم شکستند. فریاد عشق برآوردم چشمم کندند!. گوشه‌ی امنی جستم به غربتم راندند …. و حالا فقط نانی می‌جویم، قیمت بگویید؛. «حتی اگر شاهرگ است»! …..
  • گزارش تخلف

کسانی که احساس خالی بودن می‌کنند، هرگز با یکی شدن با فرد ناکامل دیگری شفا نمی‌یابند

دو پرنده بال‌شکسته که یکی شده‌اند تنها پرواز دست و پا شکسته‌ای خواهند داشت. انتظار پرواز کشیدن بی‌فایده خواهد بود، تا زمانی که افراد، جدای از هم، زخم‌هایشان را درمان کنند …..
  • گزارش تخلف

و عشق هر کسی را به خود راه ندهد. و به همه جایی مأوا نکند. و به هر دیده، روی ننماید!

و اگر وقتی، نشان کسی یابد که مستحق آن سعادت بود، حزن را که وکیل در است، بفرستد تا خانه، پاک کند و کسی را در خانه نگذارد و از آمدن سلیمان عشق، خبر کند … … ‌الدین_سهروردی. ….
  • گزارش تخلف

؟

مرگ از نظر ما زمانی رخ می‌دهد که کالبد گلی مان پویایی اش را از دست بدهد و از حرکت باز ایستد، گرما و انعطاف جایش را به جمود و سرما بدهد. درکل وقتی که حیات از وجودمان رفت ونفس در سینه حبس شد، نامش را مرگ می‌گذاریم …ولی گمان میکنم این شرایط مذکور نامش مرگ نیست!. فقدان حیات است، جان ظرفش را ترک میکند به سوی بی سویی. همین!. مرگ در زمان حیات است که رخ میدهد، تو باید جان داشته باشی تا لمسش کنی …آنگاه که عشق وجودت را ترک میکند.!. اندوه و خشم، ترس و اضطراب و نا امیدی در سراسر وجودت ریشه می‌دواند …. و رنجی جآن کاه، جآنت را می‌خراشد. هیچ مرهمی نیست و هیچ نجوایی که جآنت را مرهم شود و زخمهایت را بشوید …آنموقع است که مرگ را با تمام وجود لمس میکنی. لحظه لحظه و دم به دم، با مرگ هم پیاله‌ای … …. ...
  • گزارش تخلف

«رنج بودن»

قامت خمیده و مچاله از رنج عمیق بودن، جهان را به جان آواره مان میخراشیم، خسته و بی تاب از این تهی بودگی بی فرجام، تنهایی دهشتناکمان را به دوش میکشیم …. زندگی به سان نسیمی که از لابه لای گیسوانت عبور میکند و دستان نوازشگرش صورتت را مینوازد، تا بخواهی دستانش را به مهر بگیری به سرعت برق از لای انگشتانت می‌گذرد و تویی که باید به دنبالش بیهوده و بی سرانجام، بدوی و بدوی و بدوی …. بودن! همان خنکای نسیم است که لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای! حظش را نصیبت میکند و بعد تو را بدنبال خود آنقدر می‌کشد تا دم آخر، که بی رمق از نفس افتاده‌ای و فقط پی باد دویده‌ای و هیچ …. ما فروغلتیدگان این دامگه با دستهای تهی پاهای بی رمقمان را در بغل میگیریم و فلاکتمان را در دوزخ بودن نظاره میکنیم …. داستایوفسکی در کتاب شب‌های روشن مینویسد؛. «نگاه کن، ببین. این دنیا چه سرد میشود، سالها همچنان می‌گذرند و بعد آن تنهایی غمبار است و عصای نا استوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت و نومیدی.». ...
  • گزارش تخلف

آن گاه که به زبان آدمیان و فرشتگان سخن می‌گویم، اگر عاری از محبت باشم، چیزی نیستم …آن گاه که عطای نبوت را دارم و از جمله اسرار و س

آن گاه که کمال ایمان را دارم، ایمانی که کوهساران را جابجا می‌سازد،. اگر عاری از محبت باشم، هیچم.. آن گاه که تمامی اموال خویش را صدقه می‌دهم،. آن گاه که پیکر خویش را به شعله‌های آتش می‌سپارم،. اگر عاری از محبت باشم، اینها مرا به کاری نمی‌آید …محبت بردبار است،. محبت آماده خدمت است،. رشک نمی‌ورزد،. محبت فخر نمی‌فروشد، مغرور نمی‌شود، هیچ کار ناشایستی نمی‌کند،. نفع خویش را نمی‌جوید،. ...
  • گزارش تخلف

مهم‌ترین چیز در زندگی این است که یاد بگیری چگونه به دیگران بورزی و بگذاری که دوستت بدارند

ما فکر می‌کنیم که سزاوار عشق نیستیم. فکر می‌کنیم اگر بگذاریم عشق به درون ما وارد شود، نرمش زیادی از خود نشان داده‌ایم. اما از مرد عاقلی شنیدم که: عشق، تنها کار منطقی انسان است … «عشق، تنها کار منطقی انسان است». ‌شنبه‌‌ها_با_موری.. ...
  • گزارش تخلف

«روایت آسمان از بلندای ویرانه‌های آشوییتس»

پس از هزاره‌های سکوت، سمفونی آفرینش بر لبه‌ی جهان نواختن آغاز کرد …و بشر زندگی را آغازیدن گرفت.!. چه فرقی میکند که انفجاری بزگ مارا پرتاب کرده باشد، یا آدم با سیبی گاز زده، دست در دستان حوا پریشان و مستاصل قدم به سرای رنج گذاشت باشد واز پی اش نسلها ایجاد شده باشد. اینجا و اکنون بر تلی از مکاتب و مذاهب بر بلندای تاریخ، بر ویرانه‌های آشوییتس‌ها و حلب‌ها. ایستاده است. سلاح‌های هیدروژنی اش را امتحان میکند و بر آراء مارکس میخندد …هنوز صدای سقراط از آنسوی دیوارهای آتن به گوش میرسد و آن ندای سروش غیبی در معبد دلفی؛ خودت را باش خودت را بشناس …پرسشگری! این یگانه‌ترین خصلت آدمی تنپوش‌های گوناگونی از دانش برتن کرده و هماره خنیاگری میکند. گاه ردای فلسفه می‌پوشد و از پلکان اخلاق بالا میرود و گاه ایمان را سلاخی میکند و شک به شریانهایش چنگ میزند و بر فراز جلجتا صلیب بر دوش، مهر را شاد باش گویان به قربانگاه می‌برد … نبردهای صلیبی از سنگلاخ‌های تاریخ بر پر جبرئیل از رنسانس عبور میکند و آواز مدرنیته سر میدهد …گالیله و نظریه‌های دگرگون کننده‌ی علم نجوم هیجانی جدید به پرسشگری این آرزواندیش بلند پرواز هد ...
  • گزارش تخلف

…من معتقدم که عشق به راستی همان چیزی است که من، طبق تعابیر فلسفی خود، «رویه‌ی حقیقت» می‌نامم، یعنی تجربه‌ای که به موجب آن نوعی حقی

این حقیقت بی هیچ تردیدی حقیقتی است درباره‌ی «دو»: حقیقتی که از نفس تفاوت ناشی می‌شود. و من گمان می‌کنم که عشق _ یعنی آنچه من «صحنه‌ی دو» می‌نامم _ همین تجربه است. به این معنی، سرتاپای عشقی که چالش را بپذیرد متعهد به پایداری می‌شود، و با پذیرش تجربه‌ی دنیا از منظر تفاوت، در مسیرش حقیقتی نو در باب تفاوت ایجاد می‌کند. به این دلیل است که عشق واقعی همواره برای کل بشریت جالب توجه است، هرقدر هم که در ظاهر نهان و حقیر به نظر برسد. می‌دانیم که مردم چطور با خواندن داستان‌های عاشقانه اختیار از کف می‌دهند! فیلسوف باید بپرسد چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ چرا این همه فیلم، رمان و آهنگ وجود دارد که کاملا وقف داستان‌های عاشقانه شده‌اند؟ باید چیزی کلی و فراگیر در مورد عشق وجود داشته باشد که علاقه و توجه چنین مخاطبان عظیمی را به این داستان‌ها جلب کند. آنچه کلی است آن است که عشق تجربه‌ی تازه‌ای درباره‌ی حقیقت پیش پای می‌گذارد؛ تجربه‌ای در خصوص «دو» بودن و نه «یک» بودن. ...
  • گزارش تخلف