داستان‌های روزنامه طنز بی قانون


دیوانه‌ها در نمی‌زنند.. یاسمن شکرگزار | بی‌قانون. چهاردهم

یکی از مشکلات قبلی در زندگی‌ام توالت رفتن بعد از پدرم بود و حالا به این مشکل، بعد از کدام دیوانه به توالت رفتن هم اضافه شده بود. ایستاده در صف انتظار به یاد حرف فیلسوفی افتادم که درباره مدینه فاضله می‌گفت: «از توالت‌های یک مملکت آینده آن را می‌شود پیش‌بینی کرد». حالا اگر می‌خواستم از توالت این خراب‌شده آینده‌اش را پیش‌بینی کنم به چاه پر کثافتی در تاریخ می‌رسیدم. اصلا نمی‌دانم چرا از هر راهی می‌رفتم در نهایت درِ توالتی مقابل سرنوشتم باز می‌شد. شاید به خاطر انتخاب بد مادرم بود وقتی که در جوانی برای کمک دست پیرزنی را گرفت تا به توالت عمومی برساند و بعد پیرزن از او برای پسرش خواستگاری کرد و مادرم جواب مثبت داد و سرنوشت مرا به چرخشی مدام میان توالت‌ها گرفتار کرد. غرق این افکار بد بودم که چشمم به مردی افتاد که چند روز قبل، عروسی‌اش بود. مرد تکیه داده به دیوار، چشمک ریزی به من زد و روانه راهرو شد. چشمک اصولا چیز خوبی است، خصوصا از طرف بعضی‌ها، اما چشمک او به من کمی مشکوک بود و حتما دلیلی داشت. دنبالش راه افتادم. ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند.. جابر حسین‌زاده | بی‌قانون. سیزدهم

____ …. امروز صبح تصمیم گرفتم خودم را خلاص کنم. حالا که جسمم نمی‌توانست از این دیوارها و میله‌ها عبور کند، باید روح بزرگم را آزاد می‌کردم. خلاصه باید یک چیزی را آزاد می‌کردم. تا ظهر توی اتاق چرخیدم و به روش‌های معمول و البته کلیشه‌ایِ خودکشی فکر کردم اما از شانسم ناهار ماکارونی داشتیم و همین کافی بود که دوباره به فکر فرار و ادامه زندگی بیفتم. فرار فیزیکی، واقعی. لذتِ پر شدنِ دهانم از حجمِ له شده ماکارونی و مایع چربش برایم روشن کرد روش‌هایی که برای فرار امتحان کرده بودم، به دلیل پیچیدگی محکوم بوده‌اند به شکست. نجات در سادگی بود. مثل ماکارونی: رشته‌ها توی آب، گوشت با پیاز و رب گوجه توی ماهیتابه، آبکش، گذاشتن درِ قابلمه. ...
  • گزارش تخلف

✅ پوتین پاره.. پدرام سلیمانی | بی‌قانون. سالگی

پوتینم پاره شده است اما هنوز دوست‌اش دارم. بندش را خودم می‌بندم تا مادر متوجه پارگی پوتین نشود. مادر به زن همسایه می‌گوید پسرم دیگر مرد شده است. آن‌قدر به مدرسه می‌روم تا اینکه هر روز هوا بارانی می‌شود. به مادر می‌گویم دیگر تمام شد؟ مادر سرش گرم پختن فسنجان است. می‌گوید نیم ساعت دیگه حاضر می‌شود. من هنوز ساعت خواندن را درست یاد نگرفته‌ام. خواهرم می‌گوید من خنگ هستم. ...
  • گزارش تخلف

✅ شیشکی و باکس مارلبورو.. مرتضى قدیمى | بی‌قانون

در دژبانی همه ما صد و خرده‌ای نفر چمباتمه زده بودیم و بعضی‌هایمان هم بی‌خیال خاکی شدن گذاشته بودند روی زمین. آفتاب هم از ساعت ۱۰ صبح کاری را می‌کرد که باید ساعت ۱۲. عمود شده بود روی کله‌هایمان و خیال جا به جا شدن نداشت و هر چه به ۱۲ نزدیک می‌شدیم انگار که قرار باشد برود توی رینگ خودش را گرم‌تر و گرم‌تر می‌کرد …سرباز ارشد دژبانی همان اول رسیدن و حتی قبل از آنکه متوجه شویم این دیوانه جای دژبان شدن می‌توانست بسکتبالیست شود، آمده بود و گفته بود هرچی دارید بریزید بیرون. بعد از چند لحظه سکوت با صدای بلندتر که نه، با فریاد گفت سیگار …خندیدیم. نه به قد بلندش و نه به فریادش، به صدای بلند شیشکی از ردیف‌های عقب که چه به موقع از خودش در کرده بود که کمی بعد فهمیدیم مازیار بود. دژبان لبخند زد و گفت نوبت ما هم می‌شه. بعد رفت توی اطاق دژبانی و برای خودش چای ریخت و آمد بیرون …- یه ربع دیگه کسی سیگار داشته باشه کل گروهان تنبیه می‌شه، حتی یه نخ، تو کیف، تو جوراب، تو کلاه، تو هرجاتون باشه که بگید یادم نبود …بعد رفت توی اطاق و از پشت پنجره ایستاد به نگاه کردن ما. چند نفری چند نخ و چند بسته درآوردند و پرت ک ...
  • گزارش تخلف

چه کسی از هیدتوشی ناکاتا می‌ترسد؟. جابر حسین‌زاده | بى قانون. ‏ سوم …

یازده دی‌ماه ۱۳۹۴ تا پانزده اسفند ۱۳۹۴ خانه پدریِ آتیسازیا، یکی از آن هفت دختری که قرار بود مثل نهنگ‌ها بروند شوآف کنند و خودکشی دست‌جمعی راه بیندازند وسط اتوبان نیایش، منزل مهندسِ تجربیِ قالتاقِ تراکم‌بازی بود که می‌دانست دخترِ ملنگش بالاخره روی دستش می‌مانَد و برای همین لیستِ آن دسته از شهرداران و معاونان شهرسازی مناطق بیست و دوگانه تهران که پسر دوازده تا شانزده ساله توی خانه داشتند را سال به سال به روز می‌کرد. مهندس تجربی که توانایی خارق‌العاده‌‌ای در گرفتن اضافه اشکوب برای ساخت خانه‌های جدیدش داشت و می‌توانست دو طرفِ یک کوچه بن‌بست با عرض پنج متر را پر کند از برج‌های بیست و دو طبقه، به تازگی قراردادِ بازسازی بخش قدیمی هتل المپیک را به صورت دست‌دوم از یک شرکت پیمانکارِ عملا ورشکسته گرفته بود. مهمان ویژه یکی از رویال‌سوئیت‌های طبقه آخر هتل، کسی نبود به جز ستاره پیشین تیم ملی فوتبال ژاپن، هیدتوشی ناکاتا که یک سمند مدل هشتاد و سه فنی سالم گلگیر رنگ فقط مصرف کننده خریده بود و روزها ول می‌گشت توی تهران دنبال برادر ناتنی‌اش …با پیچیدن زمزمه‌های تغییر مدیریت هتل، مهندس تجربی به حکمِ غریزه ...
  • گزارش تخلف

✅مادرخوانده. مونا زارع| روزنامه طنز بی قانون. «قسمت سوم» …

گلرخ فقط یک مادرشوهر نیست. گلرخ نوعی شیوه زندگی است. شکل جدیدی از خلقت بشر که حالا صدای پاشنه‌های کفشش از پله‌ها می‌آید. یک دور دستم را کشیدم روی شکمم که بچه‌ام برای ورودش آماده شود. بوی عطرش توی پله‌ها پیچیده بود. هومن با چمدان در دستش جلوتر دوید و به من نگاه کرد و گفت: «نفس عمیق». به دیوار بغل راهرو خیره شدم و منتظر بودم سایه‌اش بیفتد رویش. دست‌هایش را از همان پاگرد که سایه‌اش معلوم شد، به نشانه بغل کردن باز کرد. لباس بلند صورتی و روسری صورتی و کفش صورتی و رژلب صورتی و آن کیف نقلی براق صورتی در دستش فشارت را می‌انداخت. ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند.. حسن غلامعلی‌فرد | بی‌قانون. دوازدهم

____ …حساب و کتاب روزها از دستم در رفته بود. یادم نیست چند شنبه بود که مرا از اتاق بیرون بردند تا نور خورشید بر پوستم بتابد. درست که دیوانه‌ها عقل‌شان ناقص است اما بدن‌شان از مغزشان بهتر کار می‌کند، انگار باقی بدن حکومتی خود مختار تشکیل می‌دهد و بدون اینکه مستعمره‌ی مغز باشد دنبال بدبختی‌های خودش می‌رود، شاید هم بدن یکجور زندگی کارمندی دارد! برای همین حتی دیوانه‌ها هم به ویتامین دی نیاز دارند.. میعادگاه من و پرتوهای ویتامین دی جایی وسط حیاط بود. پرستاران هیکلم را روی نیمکتی چوبی و زهوار در رفته رها کرده بودند تا کمی با ویتامین‌های دی خلوت کنم. کمی منگ بودم. در نگاهم تمام اجزاءِ دنیا منحنی شده‌ بودند و روی هم سُر می‌خوردند. در همین حالاتِ کوبیسم مآبانه بودم که چهره‌ی مردی با ریش‌ قرمز میان من و ویتامین‌های دی ایستاد. ...
  • گزارش تخلف

✅دیوانه‌ها در نمی‌زنند. رویا رحیمی | بی‌قانون. یازدهم

به زور چشم‌هایم را باز کردم. جوانی با دماغ عقابی و دهان باز روی تخت کناری نشسته بود، نسبیت عام را در دست داشت و نگاهش را در اتاق می‌چرخاند. شاید اعتراض‌هایم جواب داده بود و او را که لااقل در ظاهر تمیز و آرام به نظر می‌رسید، به جای آن هپلی بی‌نزاکت برای هم اتاق شدن با من انتخاب کرده بودند. دنبال عینکم گشتم، نبود. مثل فنر از جا در رفتم و لابه‌لای ملحفه‌های تختم را جست‌وجو کردم. اولین و آخرین باری که عینک را گم کردم در هشت‌سالگی، داخل مستراح عمومی پارک بود. اصلا همیشه مسبب تمام بدبختی‌های من همین مثانه بی‌ظرفیت بوده. محل حادثه آن‌قدر حال‌به‌‌هم‌زن بود که مادرم از خیر فرستادن مجدد من به آنجا و پیدا کردن لاشه گندگرفته عینک گذشت. اما پدرم را درآورد تا از آن به بعد عادتم دهد به استفاده از توالت فرنگی، تا در شرایط مشابه دسترسی به مقصود ساده‌تر باشد. ...
  • گزارش تخلف

✅ دیوانه‌ها در نمی‌زنند. علیرضا کاردار | بی‌قانون.. دهم

صبح آن روز جنب و جوش عجیبی در تیمارستان راه افتاده بود. نظافتچی‌ها سالن و اتاق‌ها را مرتب می‌کردند و پرستاران و نگهبان‌ها در راهروها و حیاط می‌دویدند، بدتر از دیوانه‌ها. خوشحال بودم که حتما استامبولی از اوضاع پشیمان شده و می‌خواهد تغییر رویه بدهد و سیستم تیمارستان را ساماندهی کند. هرچند همیشه از این کلمه ساماندهی می‌ترسیدم. چون هر چیزی را که خواستند ساماندهی کنند، چنان بی‌سر و سامان شد که سر و تهش یکی شد. قلچماق لباس فرم تمیزی پوشیده بود و با قدم‌های سنگین در راهرو راه می‌رفت و سر بیماران داد می‌کشید که به اتاق‌هایشان بروند. از جلوی در اتاق ما که رد شد با احتیاط صدایش زدم. با خشم نگاهی انداخت. با ترس پرسیدم: «ببخشید چه خبره؟» همان‌طور که رد می‌شد گفت: «قراره بیان بازدید». ...
  • گزارش تخلف

فیلم به انتهای خود رسیده بود.. هیچ‌کس از زندان خارج نشده و همه به سلول‌های خود برگشته بودند

سکانس آخر، نمایی رقت‌بار از شهر دود‌ زده‌‌ای بود که همه در آن ماسک زده و عجله داشتند. پرستارها از جا برخواستند و‌ با شدت فیلم را تشویق کردند. چنان تشویق بی‌امانی که کلیه‌های مرا دوباره به پرکاری دعوت کرد. ژولیده از جایش برخواست و به احساسات حضار پاسخ داد. چند بار تعظیم کرد و تا کمر خم شد. شلوار کارگردان، به‌طور اخص ران پای چپ، از شدت خاراندن، رنگ و رو رفته شده بود. مثل همین الان که داشت خود را بی‌وقفه می‌خاراند.. ادامه دارد …. 🔻🔻🔻. ...
  • گزارش تخلف

✅ دیوانه‌ها در نمی‌زنند. محمدحسن خدایی | بى قانون. ‏ نهم

آیا آن همه خفت و ترس پایان یافته بود؟ آیا می‌‌توانستم به رهایی امید داشته باشم؟ این سوالات وقتی آمد به سراغم که نامه‌ای از مدیران آن مکان عجیب و غریب دریافت کردم. از همان نامه‌ها که با «به استحضار می‌رساند که …» آغاز می‌شود و تحکم و عطوفت را یک‌جا نصیب آدم نحیفی چون من می‌کند. وقتی وارد آن مکان باستانی شدم، ترس و کنجکاوی تمام وجودم را فرا گرفت. یک «دورهمی دوستانه» یا حتی «اجتماع انسان‌های فرهیخته‌ مغموم قرن ماضی» به استناد محتویات همان نامه. سالن سینما بی‌شباهت به دخمه‌های نمور کلیساهای قرون وسطا نبود. چهار ردیف صندلی را چیده بودند مقابل پرده‌ سفید رنگی که قرار بود بر آن فیلم نمایش دهند. یک مرد ژولیده‌ حمام نرفته‌ مو فرفری را هم آورده بودند که مدام بدن خود را می‌خاراند: از ریش‌های انبوه صورت تا حفره‌ دماغ و حتی زیر بغل و قسمت‌های حساس‌تر بدن. ...
  • گزارش تخلف

✅ قلبش تند می‌زد. پدرام سلیمانی | بى قانون. بودیم تو زیرزمین

همونجا که صابخونه چهل تومن از اجاره کم کرده بود تا بهمون حال بده. ما هم اجاره‌ها رو هر ماه دیر می‌دادیم تا زنگ بزنه و بگه پس این پول ما چی شد؟ و پشیمون بشه از حالی که بهمون داده بود. ما بودیم و یه پسری که قلبش خیلی تند می‌زد. اونقدر تند که عضله سینه سمت چپش از سمت راستیه خیلی بزرگتر شده بود. یه بار ازش پرسیدیم که داستان چیه؟ این لامصب چرا اینقدر تند می‌زنه؟ گفت عاشق شدم. گفتم نه جدی داستان چیه؟ ...
  • گزارش تخلف

✅ دیوانه‌ها در نمی‌زنند. مریم آقایی | بى قانون. ‏ هشتم

سعی کردم پلک‌های سنگینم را باز کنم. جوری روی تخت وارفته بودم که اگر قلچماق اراده می‌کرد، می‌توانست با یک حرکت منِ کوفته برنجی را به سمت دیوار پرتاب کند و با همان لبخندِ کشدارِ مزخرفش شُره کردنم روی دیوار را نگاه کند. با کلی حساب و کتاب و جمع و تفریق و محاسبه میزان فشار مورد نیاز برای باز شدن چشم‌های یک نخبه به دیوار خورده، دوباره سعی کردم، ولی نمی‌دانم فشار چرا به جای اینکه چشم‌هایم را باز کند، سوراخ سنبه‌های مغزم را باز کرد و سایه زنی که در دوردست دیده بودم آورد نزدیک درست روبه‌روی صورتم. لعنتی از نزدیک هم سایه بود و خودش را رو نمی‌کرد. خوب سایه‌ای هم بود. هندسه اندامش فقط می‌توانست یک نخبه را وادار به زمزمه «کمی آهسته‌تر رد شو، کمی آهسته‌تر زیبا» کند. گُر گرفته بودم و از مواجهه با این سایه خانم دوباره مجاری دفعم به تنگ آمده بود. فکر نمی‌کردم یک‌ سایه اینطور مرا رومانتیک کند، اصلا رومانتیسم کجا و من کجا؟ اینجا چه بلایی سرم آورده بودند که رگه‌هایی از رومنس در وجودم به وجود آمده بود؟ ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند. فاطمه راست گفتار | بى قانون. هفتم

بر آن شده‌ایم که چند نفر یک داستان بنویسند، داستانی که هر نویسنده، آن را مطابق میل خودش پیش ببرد طوری که هیچ‌کدام‌شان ندانند در قسمت‌های بعد‌ چه روی خواهد داد! این شما و این هم داستان دیوانه‌ها در نمی‌زنند.. پلک‌های سنگینم را به سختی از هم باز کردم، آفتاب توی چشمم می‌زد و درست نمی‌توانستم ببینم. یک نفر با کلاه لبه دار و کت فراک دست‌هایش را پشت کمرش گره زده بود و از پنجره اتاق بیرون را تماشا می‌کرد. با چشم‌های نیمه‌باز کمی سبک سنگینش کردم. مرد قلچماق نمی‌توانست باشد. پرستار هم که کمر باریک‌تر و ظریف‌تر و با پاهای کشیده‌تر و …. یک لحظه خیال کردم مرد چرک مُرد ِ بد بوی تخت کناری است. کمی دقیق‌تر نگاه کردم. ...
  • گزارش تخلف

✅مادرخوانده. مونا زارع| روزنامه طنز بی قانون. «قسمت دوم»

یکی از مزیت‌های دوران بارداری این است که خبر بد نمی‌شنوی. یعنی همه چیز تحت شعاع نیفتادن بچه تو می‌چرخد. اما این در مورد همه حامله‌ها صدق می‌کند به غیر از من. از روز اولش هم انتظار داشتم شبیه فیلم‌ها حالت تهوع بگیرم و در حالیکه دارم به سمت توالت میدوم مادرشوهرم بگوید «مبارکه» اما خب وقتی هومن جواب آزمایش را گرفته بود سه روز طول کشید تا یادش بیاید بگوید داریم بچه‌دار می‌شویم. آخرش هم وقتی داشت پارچ آب را سرمی‌کشید گفت: «راستی گفتم حامله‌ای؟» این هم از امروز که باز هم من باید با بقیه زن‌های در آستانه مادر شدن فرق داشته باشم. هومن خبر داد مادرش قرار است برگردد ایران. برگشتن گلرخ از آن خبرهاست که نه تنها ممکن است باعث سقط جنین شود بلکه خبرش همان‌هایی که هستند را هم منقرض می‌کند. نزدیک خانه رسیده بودم و می‌دانستم هومن خودش را یک جایی گم و گور کرده. در خانه را باز کردم. ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند. جابرحسین‌زاده | بى قانون. ‏ ششم

بر آن شده‌ایم که چند نفر یک داستان بنویسند، داستانی که هر نویسنده، آن را مطابق میل خودش پیش ببرد طوری که هیچ‌کدام‌شان ندانند در قسمت‌های بعد‌ چه روی خواهد داد! این شما و این هم داستان دیوانه‌ها در نمی‌زنند.. اگر زنبوری کم شعور بودم، برمی‌داشتم یک ساعت تمام خودم را می‌کوبیدم به شیشه مربعیِ بالای در. آنقدر که یا یک نفر بیاید با دمپایی بزند توی سرم یا شیشه را سوراخ کنم و برسم به راهرو، به آزادی. چقدر هم کثیف بود شیشه‌شان‌. انگار رگبار مدفوع باریده بود توی اتاق. آن وام لعنتی مثل تله موشی قدیمی و زنگ‌زده به دامم انداخته بود. چه کسی فکرش را می‌کرد درخواست وام برای آدمی که مثانه‌اش کوچک است، می‌تواند راهی‌ تیمارستان‌اش کند؟ از فرمول‌های شیمی هم پیچیده‌تر است روابط ناپیدای سرنوشت. ...
  • گزارش تخلف

چه کسی از هیدتوشی ناکاتا می‌ترسد؟. جابر حسین‌زاده | بى قانون. ‏ دوم

هیدِتوشی ناکاتا باید از آن دورگه‌های ژاپنی‌ - آمریکایی می‌بود که بعد از ماجرای پِرل هاربر، پدرِ پدربزرگش را همراه کل فامیل مثل سگ از شهر اخراج کرده باشند و جمعشان کرده باشند توی سوله‌ای جایی تا بفرستندشان به یکی از مراکز نگهداری ژاپنی‌ها در دل کویری بی‌آب و علف توی کالیفرنیا. یک نسل پایین‌تر، پدربزرگش باید بدون توجه به بلایی که فرانکلین روزولت* سر خانه و زندگی‌شان آورده و هم‌زمان با اسارتِ کل خانواده در کمپ‌های مخصوص، با آن روحیه خودآزارِ ژاپنی داوطلب شده باشد برای جنگ علیه سرزمینِ اجدادی و قبل از رسیدن به صحنه جنگ، شبانه از هم‌رزمانِ لات و لامروتِ آمریکایی‌اش توی کشتی چاقو خورده باشد و جان کنده باشد تا صبح. در گذار نسل‌ها، پدرِ هیدِتوشی هم می‌بایست بعد از آنکه چندبار توی خیابان از سیاه پوست‌های نشئه‌بازِ آمریکایی کتک می‌خورد و راه دبیرستان تا خانه را دورتر می‌کرد و برای قایم کردن چشم‌های بادامی‌اش با عینک آفتابی می‌چرخید توی خیابان‌ها؛ تصمیم می‌گرفت با دختری چشم‌آبی و موقرمز از آلامدا ازدواج کند و بیست سال بعد پسرش، هیدتوشی ناکاتا به جای آنکه ول بچرخد توی اروپا و پاسِ توی عمق بدهد برا ...
  • گزارش تخلف

✅ باز و بسته کردن در ۳۵ ثانیه.. مرتضى قدیمى | بی‌قانون

هیچ کاری سخت‌تر از نشستن روی زمین خاکی و گوش دادن به حرف‌های مربی دوره آموزشی سربازی نباشد. وقتی مثلا در حال یاد دادن چگونه باز و بسته کردن اسلحه ژ-۳ است؛ در حالی که تو می‌دانی قدرت کشتن یک گنجشک را هم نداری. آن هم با آن اسم‌های عجیب و غریب؛ گلنگدن، مگسک، قنداق، شعله‌پوش و …. من واقعا قدرت کشتن یک گنجشک را نداشتم. الان هم ندارم. حتی توان دیدن لحظه بریدن سر گوسفند را ندارم و این که چطور چلو‌ماهیچه برایم تبدیل به محبوب‌ترین غذا شده، موضوع دیگری است …خاطرم هست روزی که آقاجون از مکه آمد و من که از همه بیشتر منتظر برگشتنش بودم تا ببینم برای بزرگ‌ترین نوه‌اش چه آورده است، وقتی به گوسفند بیچاره جلوی پای آقاجون، فن کشتی زدند تا ضربه فنی شود، بعد هم سرش را بریدند، ترسیدم و فرار کردم و دیگر برایم مهم نبود چه چیزی آورده است …یا وقتی شب عروسی‌ام به رغم اینکه اصرار کرده بودم گوسفندی جلوی پای من و عروس نکشند ولی مادر عروس گفته بود رسم است و فلان تا من تنها بروم داخل آپارتمان و بعد هم عروس تنها، تا جلوی پای او گوسفند را سر ببرند و به قولی از بلا و قضا به دور باشیم. بگذریم از اینکه تمام تور چندین متری ...
  • گزارش تخلف

✅ دیوانه‌ها در نمى زنند. یاسمن شکرگزار | بى قانون. ‏ پنجم

بر آن شده‌ایم که چند نفر یک داستان بنویسند، داستانی که هر نویسنده، آن را مطابق میل خودش پیش ببرد طوری که هیچ‌کدام‌شان ندانند در قسمت‌های بعد‌ چه روی خواهد داد:. ز دردِ مچ دستانم، چشمانم را باز کردم. انگار همه چیز را از پشت عینک کثیفم می‌دیدم؛ تار و کدر و کمی کش آمده. ماده‌ای که تزریق می‌کردند حرف نداشت؛ سالم را دیوانه می‌کرد. کجا بود مادرم تا ببیند پسرش که لب به سیگار نزده بود در باتلاق مواد افتاده بود و مدام داشت فرو می‌رفت. قلچماق مقابلم ایستاده بود و چسب پهنی را مقابل صورتم گرفته بود. اگر دهانم را می‌بست کارم تمام بود. گفتم: «صبر کن. یه دقیقه صبر کن.» قلچماق برای اجازه گرفتن به پشت سرش نگاه کرد. ...
  • گزارش تخلف

به اطراف نگاه کردم خبری از هم اتاقی‌ام نبود. هوشِ همیشه در خدمتم سقلمه می‌زد به حرفش گوش بدهم

جای لجبازی نبود. خوابیدم و گفتم: «اما من ایستاده بهتر کارهام رو انجام می‌دم.» دیدم هم اتاقی‌ام سرش را از زیر تخت بیرون آورد. نفس راحتی کشیدم و با جسارت بیشتری گفتم: «اگر ایرادی نداره می‌خوام بلند شم.» حرفم تمام نشده درِ اتاق با شدت باز شد. پرستاری سبیل کلفت با سرنگی در دست به طرفم آمد. کارم تمام بود. آه کشیدم و فکر کردم چرا همیشه در نظرم پرستار شبیه فرشته‌ای زیبا بود و هیچ وقت مزین به سبیلی به این کلفتی نبود؟ … ادامه دارد …. 🔻🔻🔻. روزنامه‌ی طنز بی‌قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون). ...
  • گزارش تخلف